وارث مارکس

نگاهی به کتاب «لنین و لنینیسم» دیوید شوب

نیما آصف
1399/08/26
زندگی لنین فراز‌‌ و‌ نشیب‌های بسیاری داشته و حیات فکری و زندگی عملی او هم در سنت مارکسیستی حایز اهمیت است و هم در تاریخ قرن بیستم، از این‌رو تاکنون آثار متعددی درباره زندگی و آثار لنین نوشته شده که «لنین و لنینیسم» یکی از این آثار است.

 

نزدیک به صد سال از مرگ لنین می‌گذرد اما او هنوز یکی از مهم‌ترین و در عین‌حال متناقض‌ترین چهره‌های تاریخ معاصر جهان به شمار می‌رود. مخالفانش او را دیکتاتوری تمام‌عیار می‌دانند و مدافعانش نیز او را ادامه‌دهنده راه مارکس قلمداد می‌کنند. لنین، رهبر جنبشی انقلابی بود که در 1917 قدرت را در دست گرفت و دولت شوروی را بنیان‌ گذاشت. اتحاد جماهیر شوروی اولین کشوری بود که مارکسیسم را به‌عنوان فلسفه رسمی پذیرفت. فلسفه مارکسیستی را نیز، از یک منظر می‌توان به‌عنوان جنبشی فکری و سیاسی در مبارزه با سرمایه‌داری به شمار آورد. در سنت مارکسیستی بیش از هر سنت فلسفی دیگری، مبارزه نه‌تنها در قلمرو فکری بلکه در عرصه‌های اجتماعی و سیاسی محقق می‌شود. در هر دوی سوی این سنت، لنین چهر‌‌ه‌ای برجسته و درخشان به شمار می‌رود و دقیقا به همین‌خاطر از برجسته‌ترین سوژه‌های نفرت جهان سرمایه‌داری هم به شمار می‌رود.

نویسنده کتاب «لنین و لنینیسم»، دیوید شوب، که چند سال پیش با ترجمه محمد رفیعی مهرآبادی در انتشارات خجسته منتشر شد، در انقلاب 1905 روسیه شرکت داشت و با اعضای حزب بلشویک نیز آشنا بوده است. او متولد روسیه است و در همان‌جا نیز تحصیل کرد و در طول چهار دهه، از نزدیک با گروه‌های سیاسی و اجتماعی روسیه در تماس بوده است. شوب در اواخر سال 1906 به جرم فعالیت‌های انقلابی بازداشت و به سیبری تبعید شد اما بعد از یک سال از آنجا فرار کرد و در سال 1908 به امریکا رفت و تا پایان عمرش یعنی تا 1955 در آنجا زندگی کرد. «لنین و لنینیسم» اولین بار در سال 1948 منتشر شد. متن اصلی کتاب حدود هفتصد صفحه است که توسط هیو گیسون تلخیص شده و نسخه مبنای ترجمه فارسی نیز متن تلخیص شده کتاب بوده است. نام لنین با انقلاب 1917 در‌هم تنیده است به‌طوری که نمی‌توان این دو را جدا از هم در نظر گرفت. به‌عبارتی، برای شناخت هریک باید دیگری را هم شناخت. از این‌روست که شوب در آغاز کتابش و برای شناخت بهتر زندگی لنین به ردیابی جنبش انقلابی روسیه از سال 1825 و دو انقلاب 1905 و 1917 و نقش لنین در هر دوی آن‌ها و نیز و روند تفکر انقلابی که لنین رهبری‌اش کرد پرداخته است.

 سرآغاز کتاب با عنوان «میراث تلخ»، با روایتی داستانی از لحظه‌ای آغاز می‌کند که لنین هنوز در سن مدرسه است و خبر دستگیر شدن برادرش، الکساندر، را می‌شنود. الکساندر متهم به توطئه برای کشتن تزار شده است. شوب زندگی‌نامه لنین را از این نقطه آغاز می‌کند چرا‌که معتقد است اعدام الکساندر نقطه مهمی در سال‌های نوجوانی و جوانی لنین بوده است. درواقع او اعدام الکساندر را در حکم میراثی تلخ برای لنین قلمداد کرده است. بعد از این به بخش «بذرهای انقلاب» می‌رسیم که روایتی است از بستر تاریخی، اجتماعی و سیاسی که لنین وارث آن بوده است. بستری که در قالب یک سنت انقلابی اختصاصی روسیه مورد بررسی قرار گرفته و به تاریخ جنبش انقلابی روسیه پرداخته شده است. پس از این، روایت کتاب به سراغ زندگی لنین می‌رود و برهه‌های مهم زندگی او را در فصل‌های مختلف پی می‌گیرد. در روایت شوب، لنین در قامت یک انقلابی خستگی‌ناپذیر تصویر شده که تمام زندگی‌اش با محوریت آرمان‌هایش شکل گرفته است. در عین‌حال، او لنین را فردی مستبد تصویر کرده و می‌گوید که وجوه مشخص فلسفه لنین عبارت بودند از «یک انقلاب دارای خصلت استبدادی در روسیه و احساس این‌که خود او رسالتی یگانه در این مورد دارد». شوب،‌ حزب بلشویک را در سال‌های پیش از انقلاب سازمانی منسجم از توطئه‌گران انقلابی نامیده است و معتقد است که لنین در نوشته‌هایش تاب تحمل عقاید مخالف را نداشت و از دوران پیش از پیروزی انقلاب اکتبر اندیشه‌های جزم‌اندیشانه داشته است. در تصویری که شوب از لنین به دست داده، لنین فردی مستبد و در عین‌حال کم‌تکبر ترسیم شده است.

شوب در کتابش بحث چندانی درباره آثار لنین و نظریات او نمی‌کند و می‌توان گفت که برخوردی سطحی با آثار نوشتاری لنین دارد اما در همان مواردی هم که به سراغ نظریات لنین می‌رود، به چند سطر از سخنرانی‌ها و نوشته‌های او اکتفا می‌کند و بر همان اساس نتیجه‌گیری می‌کند. یکی از موارد مورد بحث درباره لنین، البته نه‌فقط در این کتاب، ایده‌های او درباره حزب و نقش آن در انقلاب است. می‌توان گفت تئوری حزب لنین یکی از بحث‌برانگیزترین موضوعات مربوط به لنین و انقلاب اکتبر بوده است و بخشی مهمی از نقدهایی که به لنین وارد شده به نظرات او درباره حزب مربوط‌اند. برداشت غالب از حزب انقلابی این است که این حزب از خارج به طبقه کارگر تحمیل می‌شود و درواقع گروهی اندک از نظریه‌پردازان یا به قول دیوید شوب گروهی از «توطئه‌گران انقلابی» با تأسیس یک حزب و با استفاده از غیردموکراتیک‌ترین وسایل خواست خود را به طبق کارگر تحمیل می‌کنند. جان ریز در «لنینیسم در قرن بیست‌ویک» درباره این برداشت از حزب انقلابی می‌نویسد: «اگر تئوری لنین را درست فهمیده باشید، خواهید دید که دیدگاه‌های لنین کاملا با این روایت در تضاد قرار دارد. ضرورت تئوری حزب لنین از طبیعت مبارزه طبقه کارگر برآمده است. این مقاومت طبقه کارگر در مقابل سرمایه‌داری است که به ما می‌آموزد چگونه می‌توانیم به‌منظور ارتقاء آگاهی کل طبقه کارگر و تشکل‌شان، خود را سازمان دهیم. اگر زندگی ساده‌تر بود، اگر طبقه حاکم با تمام نیروهایش دریک سو قرار داشت و کارگران در صف مقابل‌شان؛ دیگر احتیاجی به بحث در مورد سازمان سیاسی نبود. اما مبارزه طبقاتی چنین ساده نیست. به هر جا که نگاه می‌کنیم به‌جای هنگ‌های منظم نظامی که رودرروی هم قرار بگیرند نبردهای پراکنده و گوناگون را مشاهده می‌کنیم. این مبارزات همچنین مستمر نیستند. همواره یک دوره سکون به‌دنبال یک مبارزه طبقاتی حاد می‌آید. این مبارزات همچنین هم‌جنس نیستند: برخی از آنها اقتصادی‌اند، بعضی از آنها سیاسی و برخی دیگر ایدئولوژیک هستند. این سه موردی است که انگلس به آن اشاره می‌کند. به‌علاوه ناموزونی بین سنت‌های گوناگون ایدئولوژیک، درجه آگاهی مختلف کارگران و اطمینان به نفس و درجه جنگندگی‌شان بین بخش‌های مختلف در درون طبقه کارگر وجود دارد. عرصه‌های نبرد بسیارند و هر کدام با یکدیگر متفاوت هستند. کارگران از قدرت و ضعف متفاوتی برخوردارند. بعضی مواقع پیروز می‌شوند و در مواقع دیگر شکست می‌خورند، در جهت‌های گوناگون جمع‌بندی می‌کنند و به نتایج مختلفی می‌رسند. و سرانجام بین طبقه کارگر و بخش‌های دیگر جامعه جدایی وجود دارد. یعنی کسانی که خود را در رویارو با سیستم سرمایه‌داری می‌بینند مثل دهقانان فقیر، بخش‌هایی از خرده‌بورژوای و ملل تحت ستم».

  

نکته قابل‌توجه دیگر در روایت شوب از لنین، این است که لنین چهره‌ای تک‌بعدی تصویر شده که درک درستی از ادبیات و هنرها ندارد. به عبارتی شوب تلاش کرده تا تصویری عامیانه از لنین به دست دهد در حالی ‌که لنین به‌واسطه بخش مهمی از آثار نوشتاری‌اش دقیقا در سنت روشنفکری چپ جای می‌گیرد. به عبارتی،  لنین را، هم می‌توان در شمایل یک روشنفکر در نظر گرفت که همچون مارکس و انگلس دارای تفکر فلسفی و درک ادبی و هنری است و هم می‌‌توان چهره‌ای در نظرش گرفت که می‌خواست به‌واسطه حزب ایده‌های سوسیالیستی را به واقعیت تبدیل کند. لنین در مقام روشنفکر آثار کلاسیک روسیه و جهان را خوانده بود و در مقاله‌هایی که مثلا درباره تولستوی نوشته به‌روشنی می‌‌‌توان دید که چقدر با کلاسیک‌ها آشنا بوده است. در بستری که لنین در آن رشد کرد ادبیات نقشی پررنگ داشت. دهه‌ها پیش از اکتبر 1917، ادبیات روسیه با سیاست پیوند خورده بود و حتی می‌‌توان گفت که رئالیسم سوسیالیستی ریشه در فرهنگ قرن نوزدهم روسیه داشته است. لنین پس از انقلاب (کنگره نویسندگان پرولتاریایی ـ ۱۹۲۰) اساسا با جزم‌‏اندیشی انتزاعی به‌اصطلاح انقلابی مخالف بود: «شک نیست که فعالیت ادبی کم‌تر از همه می‌تواند برابری‏‌خواهی مکانیکی و سلطه‏ اکثریت بر اقلیت را تحمل کند. شک نیست که در این حیطه تضمین دامنه عمل بالنسبه گسترده‏ای برای اندیشه و تخیل، و شکل و محتوا کاملا الزامی‏ست».

لنین در مقام روشنفکر و درست برخلاف استالین دارای درکی ادبی بود و حتی عجیب این‌که او همواره پوشکین کلاسیک را به مایاکوفسکی آوانگارد ترجیح می‌داد. لنین در ۱۹۲۲ در بخشی از سخنرانی‌‌اش برای اتحادیه کارگران فلزکار درباره یکی از شعرهای مایاکوفسکی که استثناً آن را پسندیده، صحبت می‌‌کند و در آنجا به‌روشنی اذعان می‌‌کند که ادبیات را چیزی جدا از سیاست حزبی می‌‌داند: «دیروز تصادفاً در ایزوستیا شعری از مایاکوفسکی خواندم. من جزو ستایش‌کنندگان استعداد شعری او نیستم، هرچند به عدم صلاحیت خود در مورد قضاوت در این زمینه اذعان دارم. اما مدت‌ها بود که از نظر سیاسی و اداری چنین مسرت ‌خاطری احساس نکرده بودم. مایاکوفسکی در این شعر محفل‌ها را به باد انتقاد می‌گیرد و به کمونیست‌‌ها می‌‌خندد، زیرا کمونیست‌ها پشت سرهم نشست برگزار می‌‌کنند. من نمی‌دانم این شعر از لحاظ ادبی تا چه اندازه ارزشمند است، اما من در ارتباط با سیاست، درستی آن را کاملا تضمین می‌کنم».

برای شناخت بهتر و کامل‌تر چهره لنین، می‌توان به سراغ روایتی ادبی هم رفت. «بلشویک‌ها» اثر میخائیل شاتروف، نمایشنامه‌ای است که می‌توان آن را در دسته آثار تئاتر مستند قرار داد، چراکه شاتروف این اثرش را بر اساس اسنادی که به آن‌ها دسترسی داشته نوشته است. در جایی از «بلشویک‌ها»، آناتولی لوناچارسکی، کمیسر خلقی فرهنگ می‌گوید: «برخلاف بعضی‌ها -که نمی‌خواهم از کسی اسم ببرم- لنین هرگز خوش‌آمدها و بدآمدهای استه‌تیکی خودش را به اصلی مسلم تبدیل نمی‌کند که همه باید از آن پیروی کنند». این موضوعی است که یورگن روله نیز در کتاب «ادبیات و انقلاب» به آن اشاره کرده است.

در روایت شاتروف از جلسه‌هایی که اعضای شورا در غیاب لنین تشکیل می‌دهند، هم اهمیت و جایگاه یگانه لنین برای انقلاب روشن می‌شود و هم نوع نگاهی که او به‌عنوان یک روشنفکر به جهان داشته است. در یکی از صحنه‌های پرده دوم نمایشنامه، الکساندرا کولونتای، کمیسر خلق کشوری، خاطره‌ای تعریف می‌کند که دو روحیه مختلف لنین را نشان می‌دهد:

«در ژانویه چند کلمه جالب با او رد و بدل کردیم، تروتسکی تازه از اتاق او بیرون رفته بود، من توی راهرو دیدمش، هنوز صورتش قرمز و عصبانی بود، وقت نکرده بود آرامشش را بازیابد... به نظر می‌رسید حسابی با هم دعوا کرده‌اند... بله البته... تروتسکی تازه از برست آمده بود. در را باز کردم و وارد شدم. اتاق تاریک بود، او در حالی که دستانش توی جیب‌هایش بود رو به پنجره ایستاده بود و روی پاشنه‌هایش عقب و جلو می‌رفت و به ستاره‌ها نگاه می‌کرد، من از فرط تعجب خشکم زد. می‌خواستم قبل از اینکه متوجه شود یواشکی از لای در بروم بیرون، ولی او عکس مرا در روی شیشه پنجره دید و بدون اینکه برگردد گفت: امشب ستارگان چه زیبا هستند باید یخبندان در راه باشد. بعد برگشت و پرسید: آیا گاه‌گاهی به ستاره‌ها نگاه می‌کنی؟ گفتم که این کار را می‌کنم ولی وقتی کنار دریا در دهکده باشم. تعجب کرد. کنار دریا؟ آه، بله، البته، تو در آمریکا بودی، وقتی پسربچه بودم تمام صور فلکی را می‌شناختم، حالا دارم از یادشان می‌برم. سپس سرکار برگشت، چند لحظه به خود استراحت داده بود تا به چیزهای دیگر فکر کند و آن چند لحظه تمام شده بود».

همین چند لحظه استراحت لنین بعد از دعوایی تمام‌عیار با تروتسکی و پرسیدن اینکه آیا به ستاره‌ها نگاه می‌کنی، چهره‌ای کمتردیده‌شده از لنین به دست می‌دهد، چهره روشنفکری که در اوج بحران می‌تواند چیزهایی را ببیند که اطرافیانش از دیدن‌شان عاجزند.


لنین لنینیسم دیویدشوب مارکس مارکسیسم نیماآصف

دیگر مطالب نقد کتاب

تکه‌ای از حافظه معاصر ایران

محمدعلی سپانلو، بخشی مهم از حافظه ادبیات معاصر ایران بود که با مرگش در 21 اردیبهشت ماه 1394 این تکه از ادبیات معاصر ایران از دست رفت. سپانلو از آن چهره‌های چندوجهی بود که مهم‌ترن وجه چند دهه فعالیتش، شاعری بود. اما درست‌تر این است که بگوییم که او شاعر و روشنفکری بود که تمام گوش‌وکنارهای ادبیات و تاریخ و جامعه ایران را با نگاه دقیق و نکته‌سنجش رصد می‌کرد و از این حیث در کارنامه به‌جامانده از او، پژوهش‌ و نقد و ترجمه هم دیده می‌شود. سپانلو در شمار چهره‌هایی بود که در بسیاری از نقاط مهم هنر و ادبیات معاصر ایران رَدی از او دیده می‌شد؛ از حضورش در سینمای موج ‌نوی ایران با بازیگری در فیلم «آرامش در حضور دیگران» ناصر تقوایی گرفته تا حضورش در کانون نویسندگان ایران. سپانلو حافظه‌ای قوی داشت و خودش بارها به این نکته اشاره کرده بود. از این‌رو خاطرات شفاهی‌اش، تصویری روشن از محافل ادبی و هنری و فضای سیاسی و اجتماعی ایران معاصر به دست می‌دهد. خاطرات شفاهی سپانلو در کتابی با عنوان «بن‌بست‌ها و شاهراه» منتشر شده که بخشی مهم از تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران به شمار می‌رود. این کتاب درواقع زندگی‌نامه و خاطرات سپانلو است که از دوران کودکی‌اش آغاز می‌شود و تا دهه هشتاد پیش می‌آید  و به دلیل حضور فعال سپانلو در اغلب وقایع مهم این چند دهه، خاطرات او دربرگیرنده بسیاری از نقاط عطف اجتماعی، ادبی و سیاسی ایران معاصر است.


نخستین تشکیلات کارگری

در تاریخ مبارزات کارگری در ایران، یوسف افتخاری چهره‌ای محوری به شمار می‌رود. یکی به این دلیل که او چهره‌ای با تفکر تشکیلاتی و سندیکایی بوده و تلاش داشته مستقل از گرایشات حزبی، تشکیلات کارگران را تأسیس کند. یوسف افتخاری به دلیل اختلافاتی که با بنیان‌گذاران حزب توده داشت در اوایل سال 1321 به تشکیل «اتحادیه کارگران و برزگران ایران» دست زد. اتحادیه در ابتدای تابستان 1322 روزنامه «گیتی» را که ارگان رسمی این تشکیلات بود منتشر کرد. سرمقاله‌های روزنامه «گیتی» به مشکلات سیاسی و مسائل کارگری مربوط بود. اتحادیه‌ای که یوسف افتخاری شکل داد، نخستین تشکیلات کارگری بود که پس از شهریور بیست در تهران تشکیل شد و این هم یکی دیگر از دلایل اهمیت او در تاریخ جنبش کارگری در ایران است. یوسف افتخاری از رهبران اعتصاب کارگران صنعت نفت در سال 1308 بود و دوازده سال را در زندان‌های رضاشاه به سر برد و بعد از آزادی و در دوران پس از شهریور 1320 هم در فعالیت‌های صنفی و سیاسی حضور داشت.


سلطان خاطره‌نگار

یازدهم اردیبهشت سال ۱۲۷۵ خورشیدی، ۱۲۵ سال قبل، ناصرالدین‌شاه که برای برگزاری جشن‌های پنجاهمین سالگرد سلطنتش آماده می‌شد، برای زیارت به شکرانه سلامتی‌اش در پنج دهه پادشاهی، به حرم حضرت عبدالعظیم در شهرری رفت و آنجا به ضرب گلوله میرزا رضای کرمانی ترور شد. او را «قبله ‌عالم» و «سلطان صاحبقران» می‌نامیدند و پس از مرگ به دلیل این ترور، «شاه شهید» نیز به القاب او اضافه شد. درباره دوران طولانی سلطنت ناصرالدین‌شاه سخن فراوان می‌توان گفت و تاریخ‌نگاران این دوره را از ابعاد مختلف بررسی کرده‌اند، اما یکی از وجوه جالب‌توجه زندگی ناصرالدین‌شاه، علاقه او به خاطره‌نویسی‌ است. به‌گونه‌ای که خاطراتش یکی از منابع مهم برای بازخوانی و تاریخ‌نگاری عهد ناصری ا‌ست. او را شاه خاطره‌نگار نیز نام نهاده‌اند. او تنها سلطانی‌ است در ایران دو قرن اخیر که از نوجوانی به نوشتن خاطرات روزانه‌اش همت گمارد. شاه علاوه بر خاطره‌نویسی به هنرهایی چون نقاشی، خوشنویسی و عکاسی علاقه‌مند بود. با این‌همه، بیش‌ترین حجم نوشته‌هایی که از این شاه قاجار باقی مانده روزنگاری‌های اوست.


رونمایی از مرگ یک شاعر

فدریکو گارسیا لورکا، شاعر بنام اسپانیایی، تنها 38 سال داشت که توسط فاشیست‌هاى مخالفِ جمهورى در گرانادا، در روزهای جنگِ داخلىِ سال ۱۹۳۶ سر به نیست شد. هرگونه اشاره به ‌نامِ لورکا و آثارش در رژیمِ فرانکو ممنوع اعلام شد و این ممنوعیت تا بیست سال بعد از مرگِ لورکا نیز ادامه پیدا کرد. با این‌که سرانجام در سال ۱۹۵۳، اجازه انتشارِ مجموعه‌اى از آثار لورکا صادر شد، انتشار این آثار با سانسور همراه بود و تمام آثارش نتوانست از تیغ سانسور بگذرد و در هزارتوی دیکتاتوری دوران ماند، تا سال 1975 که با مرگِ دیکتاتور، امکان بحث دوباره درباره لورکا، آثارش و مهم‌تر از آن، صحبت پیرامون قتل مرموز او مقدور شد. ازجمله کسانی که به فاش شدن رازها و پرده برداشتن از این وقایع کمک بسزایی کرد، ایان گیبسن، نویسنده ایرلندی، بود که به نوشتن زندگینامه لورکا روی آورد و پیش از آن‌که کتابِ جامع «زندگینامه فدریکو گارسیا لورکا» را بنویسد، کتاب «مرگ یک شاعر» را نوشت که بعدها یکی از فصل‌های زندگینامه لورکا شد. او در اين كتاب، دروغِ دولت فاشيستى فرانكو را مبنی بر اینکه مرگِ لوركا در حينِ اغتشاش‌های اولين لحظاتِ جنگ داخلى رخ داده است، برملا كرد. او هم‌چنین، بر گوشه‌هاى ناروشنِ شخصيت اين شاعر كه نرودا او را «چكيده‌ اسپانياى قرن‌ها و سنت‌هاى باستانى مردم آن سرزمين» می‌خواند، نور تاباند. نوری که گویی از گورِ دسته‌جمعىِ او و دیگرانی که همراهش تیرباران شدند، برمی‌خاست.


کهنه‌سربازی که نویسنده شد

نام سروانتس، از قرن هفدهم به بعد به‌عنوان خالق «دن کیشوت» مطرح بوده و در جایگاه نخستین نویسنده «رمان» به‌حساب می‌آید. جالب آن‌که سروانتس نویسنده‌ای تک‌کتابی نبوده و داستان‌های کوتاه و بلند و شعر و نمایشنامه‌های بسیاری از خود به‌جا گذاشته است. به‌قولِ هَری له‌وین، سروانتس سرمشقی به دست داد تا رمان‌نویسان دیگر از پیروی کنند، از این‌رو پرداختنِ به زندگی سروانتس (سپتامبر ۱۵۴۷- آوریل ۱۶۱۶) با تحلیلِ «دن کیشوت» همراه است و برعکس. یعنی هرگونه خوانشی از «دن کیشوت» ما را به تجربیات نویسنده‌اش رهنمون می‌شود و در عین حال ردپای حکایاتِ شاهکار سروانتس را می‌توان در زندگی او پیدا کرد. خدمت سربازی و حضور در جنگ و سلحشوری‌هایش برای او مقام و منصبی همراه نداشت، اما توانست تمام آن تجربیات را در شاهکارش روایت کند و نخستین رمانِ مدرن را بیافریند. از این‌رو پیتر ادوارد راسل، معتقد است دلایل محکمی وجود دارد که برای هرگونه تفسیر «دن کیشوت» شرح احوال سروانتس را وارد کنیم. یکی از این دلایل، اکراه خود سروانتس است از این‌که در مقام مؤلف بی‌نام بماند، به همین دلیل در «دن کیشوت» به هر طریقی خود را به رخ مخاطب می‌کشد. «سروانتس» اثر پیتر ادوارد راسل از مهم‌ترین آثار درباره این نویسنده است که به زندگی، آثار و شاهکار او «دن کیشوت» پرداخته. این کتاب، زمستان 72 با ترجمه درخور علی‌محمد حق‌شناس در نشر طرح نو منتشر شد. در سالمرگِ سروانتس مروری می‌کنیم بر بخش‌هایی از این کتاب که به زندگی سروانتس و نسبتش با شاهکار او پرداخته است. 


فرهنگ ایران وطنِ من است

از سرگذشتِ شاهرخ مسکوب هم مانند دیگر نویسندگان و ادیبان این مرز و بوم، در حد بیوگرافی‌ها و خاطرات دیگران و آثارش باخبریم؛ اینکه شاهرخ مسکوب، روشنفکر، نویسنده، مترجم و ادیب ایرانی در سال ۱۳۰۴ در بابل به دنیا آمد. دوره‌ ابتدایی را در مدرسه‌ی علمیه‌ تهران گذراند و در اصفهان درس خواند و سال ۱۳۲۴ به تهران بازگشت و سرانجام در سال ۱۳۲۷ از دانشگاه تهران در رشته‌ حقوق فارغ‌التحصیل شد. نخستين نوشته‌هايش را در سال ۱۳۲۶ با عنوان تفسير اخبار خارجی در روزنامه «قيام ايران» چاپ کرد و از سال ۱۳۳۶ به مطالعه و تحقيق در زمینه فرهنگ، ادبيات و ترجمه‌ پرداخت و پس از انقلاب به پاریس مهاجرت کرد تا اینکه روز سه‌شنبه 23 فروردين ۱۳۸۴ در پاريس درگذشت. از او آثاری در باب ادبیات کلاسیک به‌خصوص تفسیرهایی بر شاهنامه به‌جا مانده که از مهم‌ترین منابعِ شاهنامه‌پژوهی هم به شمار می‌روند، و نیز ترجمه‌های مهمی از ادبیات کلاسیک و مدرنِ غرب و تألیفاتی همچون «داستان ادبیات و سرگذشت اجتماع»، «در کوی دوست»، «گفت‌وگو در باغ»، «خواب و خاموشی»، «سفر در خواب»، «نقش ديوان، دين و عرفان در نثر فارسی». در سالمرگِ شاهرخ مسکوب به روایت یوسف اسحاق‌پور از سرگذشت فکری شاهرخ مسکوب پرداخته‌ایم که اخیرا در نشر فرهنگ جاوید منتشر شده و زوایایی از شخصیت و کار مسکوب را نشان می‌دهد که تنها از ذهن هوشمند و نکته‌سنجی همچون یوسف اسحاق‌پور برمی‌آید.


معبر پردردسر ملی شدن نفت

ملی شدن صنعت نفت ایران هفتاد ساله شد. همیشه، آخرین روز سال، ۲۹ اسفند با نهضت ملی نفت و نام دکتر مصدق پیوند دارد. در این هفتاد سال انبوهی از  مطالعات و کتب و نشریات درباره تاریخ‌نگاری نهضت ملی نفت و کارنامه دکتر مصدق منتشر شده است. آثاری که از شَر داوری‌های یک‌طرفه در امان نبوده‌اند. برخی در ستایش از مصدق زیاده رفته‌اند و برخی دیگر در انتقاد از او و نهضت ملی نفت از جاده انصاف خارج شده‌اند. اما اگر قصد یک مطالعه همه‌جانبه و درک ظریف‌ترین وقایع و حوادث تاریخ نفت ایران را دارید، بهترین و مناسب‌ترین کتاب، «خواب آشفته نفت» اثر بی‌همتای محمدعلی موحد است. پژوهشی پردامنه که در چهار جلد منتشر شده است. اولین جلد از مجموعه «خواب آشفته نفت» بیست سال پیش منتشر شد و آخرین رساله آن، در سال ۱۳۹۳ منتشر شده است. اثر موحد را باید کامل‌ترین پژوهش منتشرشده درباره تاریخ نفت ایران دانست. این اثر چهارجلدی، تحولات مربوط به نفت و تأثیر آن بر سیاست داخلی و خارجی ایران را از قرارداد دارسی و کشف نفت در ایران آغاز می‌کند و تا کودتای ۲۸ مرداد و امضای قرارداد کنسرسیوم ادامه می‌دهد. سه جلد اصلی کتاب، مربوط به دهه بیست و ابتدای دهه سی و درباره دوران کنشگری دکتر محمد مصدق در عرصه سیاست ایران است و جلد چهارم به سال‌های انتهای دوره قاجار و به‌خصوص تحولات مربوط به نفت در دوران زمامداری رضاشاه پهلوی پرداخته است. مروری کوتاه بر هرکدام از مجلدات خواب آشفته نفت می‌تواند در معرفی بهتر این کتاب یاری‌مان کند: