وارث مارکس

نگاهی به کتاب «لنین و لنینیسم» دیوید شوب

نیما آصف
1399/08/26
زندگی لنین فراز‌‌ و‌ نشیب‌های بسیاری داشته و حیات فکری و زندگی عملی او هم در سنت مارکسیستی حایز اهمیت است و هم در تاریخ قرن بیستم، از این‌رو تاکنون آثار متعددی درباره زندگی و آثار لنین نوشته شده که «لنین و لنینیسم» یکی از این آثار است.

 

نزدیک به صد سال از مرگ لنین می‌گذرد اما او هنوز یکی از مهم‌ترین و در عین‌حال متناقض‌ترین چهره‌های تاریخ معاصر جهان به شمار می‌رود. مخالفانش او را دیکتاتوری تمام‌عیار می‌دانند و مدافعانش نیز او را ادامه‌دهنده راه مارکس قلمداد می‌کنند. لنین، رهبر جنبشی انقلابی بود که در 1917 قدرت را در دست گرفت و دولت شوروی را بنیان‌ گذاشت. اتحاد جماهیر شوروی اولین کشوری بود که مارکسیسم را به‌عنوان فلسفه رسمی پذیرفت. فلسفه مارکسیستی را نیز، از یک منظر می‌توان به‌عنوان جنبشی فکری و سیاسی در مبارزه با سرمایه‌داری به شمار آورد. در سنت مارکسیستی بیش از هر سنت فلسفی دیگری، مبارزه نه‌تنها در قلمرو فکری بلکه در عرصه‌های اجتماعی و سیاسی محقق می‌شود. در هر دوی سوی این سنت، لنین چهر‌‌ه‌ای برجسته و درخشان به شمار می‌رود و دقیقا به همین‌خاطر از برجسته‌ترین سوژه‌های نفرت جهان سرمایه‌داری هم به شمار می‌رود.

نویسنده کتاب «لنین و لنینیسم»، دیوید شوب، که چند سال پیش با ترجمه محمد رفیعی مهرآبادی در انتشارات خجسته منتشر شد، در انقلاب 1905 روسیه شرکت داشت و با اعضای حزب بلشویک نیز آشنا بوده است. او متولد روسیه است و در همان‌جا نیز تحصیل کرد و در طول چهار دهه، از نزدیک با گروه‌های سیاسی و اجتماعی روسیه در تماس بوده است. شوب در اواخر سال 1906 به جرم فعالیت‌های انقلابی بازداشت و به سیبری تبعید شد اما بعد از یک سال از آنجا فرار کرد و در سال 1908 به امریکا رفت و تا پایان عمرش یعنی تا 1955 در آنجا زندگی کرد. «لنین و لنینیسم» اولین بار در سال 1948 منتشر شد. متن اصلی کتاب حدود هفتصد صفحه است که توسط هیو گیسون تلخیص شده و نسخه مبنای ترجمه فارسی نیز متن تلخیص شده کتاب بوده است. نام لنین با انقلاب 1917 در‌هم تنیده است به‌طوری که نمی‌توان این دو را جدا از هم در نظر گرفت. به‌عبارتی، برای شناخت هریک باید دیگری را هم شناخت. از این‌روست که شوب در آغاز کتابش و برای شناخت بهتر زندگی لنین به ردیابی جنبش انقلابی روسیه از سال 1825 و دو انقلاب 1905 و 1917 و نقش لنین در هر دوی آن‌ها و نیز و روند تفکر انقلابی که لنین رهبری‌اش کرد پرداخته است.

 سرآغاز کتاب با عنوان «میراث تلخ»، با روایتی داستانی از لحظه‌ای آغاز می‌کند که لنین هنوز در سن مدرسه است و خبر دستگیر شدن برادرش، الکساندر، را می‌شنود. الکساندر متهم به توطئه برای کشتن تزار شده است. شوب زندگی‌نامه لنین را از این نقطه آغاز می‌کند چرا‌که معتقد است اعدام الکساندر نقطه مهمی در سال‌های نوجوانی و جوانی لنین بوده است. درواقع او اعدام الکساندر را در حکم میراثی تلخ برای لنین قلمداد کرده است. بعد از این به بخش «بذرهای انقلاب» می‌رسیم که روایتی است از بستر تاریخی، اجتماعی و سیاسی که لنین وارث آن بوده است. بستری که در قالب یک سنت انقلابی اختصاصی روسیه مورد بررسی قرار گرفته و به تاریخ جنبش انقلابی روسیه پرداخته شده است. پس از این، روایت کتاب به سراغ زندگی لنین می‌رود و برهه‌های مهم زندگی او را در فصل‌های مختلف پی می‌گیرد. در روایت شوب، لنین در قامت یک انقلابی خستگی‌ناپذیر تصویر شده که تمام زندگی‌اش با محوریت آرمان‌هایش شکل گرفته است. در عین‌حال، او لنین را فردی مستبد تصویر کرده و می‌گوید که وجوه مشخص فلسفه لنین عبارت بودند از «یک انقلاب دارای خصلت استبدادی در روسیه و احساس این‌که خود او رسالتی یگانه در این مورد دارد». شوب،‌ حزب بلشویک را در سال‌های پیش از انقلاب سازمانی منسجم از توطئه‌گران انقلابی نامیده است و معتقد است که لنین در نوشته‌هایش تاب تحمل عقاید مخالف را نداشت و از دوران پیش از پیروزی انقلاب اکتبر اندیشه‌های جزم‌اندیشانه داشته است. در تصویری که شوب از لنین به دست داده، لنین فردی مستبد و در عین‌حال کم‌تکبر ترسیم شده است.

شوب در کتابش بحث چندانی درباره آثار لنین و نظریات او نمی‌کند و می‌توان گفت که برخوردی سطحی با آثار نوشتاری لنین دارد اما در همان مواردی هم که به سراغ نظریات لنین می‌رود، به چند سطر از سخنرانی‌ها و نوشته‌های او اکتفا می‌کند و بر همان اساس نتیجه‌گیری می‌کند. یکی از موارد مورد بحث درباره لنین، البته نه‌فقط در این کتاب، ایده‌های او درباره حزب و نقش آن در انقلاب است. می‌توان گفت تئوری حزب لنین یکی از بحث‌برانگیزترین موضوعات مربوط به لنین و انقلاب اکتبر بوده است و بخشی مهمی از نقدهایی که به لنین وارد شده به نظرات او درباره حزب مربوط‌اند. برداشت غالب از حزب انقلابی این است که این حزب از خارج به طبقه کارگر تحمیل می‌شود و درواقع گروهی اندک از نظریه‌پردازان یا به قول دیوید شوب گروهی از «توطئه‌گران انقلابی» با تأسیس یک حزب و با استفاده از غیردموکراتیک‌ترین وسایل خواست خود را به طبق کارگر تحمیل می‌کنند. جان ریز در «لنینیسم در قرن بیست‌ویک» درباره این برداشت از حزب انقلابی می‌نویسد: «اگر تئوری لنین را درست فهمیده باشید، خواهید دید که دیدگاه‌های لنین کاملا با این روایت در تضاد قرار دارد. ضرورت تئوری حزب لنین از طبیعت مبارزه طبقه کارگر برآمده است. این مقاومت طبقه کارگر در مقابل سرمایه‌داری است که به ما می‌آموزد چگونه می‌توانیم به‌منظور ارتقاء آگاهی کل طبقه کارگر و تشکل‌شان، خود را سازمان دهیم. اگر زندگی ساده‌تر بود، اگر طبقه حاکم با تمام نیروهایش دریک سو قرار داشت و کارگران در صف مقابل‌شان؛ دیگر احتیاجی به بحث در مورد سازمان سیاسی نبود. اما مبارزه طبقاتی چنین ساده نیست. به هر جا که نگاه می‌کنیم به‌جای هنگ‌های منظم نظامی که رودرروی هم قرار بگیرند نبردهای پراکنده و گوناگون را مشاهده می‌کنیم. این مبارزات همچنین مستمر نیستند. همواره یک دوره سکون به‌دنبال یک مبارزه طبقاتی حاد می‌آید. این مبارزات همچنین هم‌جنس نیستند: برخی از آنها اقتصادی‌اند، بعضی از آنها سیاسی و برخی دیگر ایدئولوژیک هستند. این سه موردی است که انگلس به آن اشاره می‌کند. به‌علاوه ناموزونی بین سنت‌های گوناگون ایدئولوژیک، درجه آگاهی مختلف کارگران و اطمینان به نفس و درجه جنگندگی‌شان بین بخش‌های مختلف در درون طبقه کارگر وجود دارد. عرصه‌های نبرد بسیارند و هر کدام با یکدیگر متفاوت هستند. کارگران از قدرت و ضعف متفاوتی برخوردارند. بعضی مواقع پیروز می‌شوند و در مواقع دیگر شکست می‌خورند، در جهت‌های گوناگون جمع‌بندی می‌کنند و به نتایج مختلفی می‌رسند. و سرانجام بین طبقه کارگر و بخش‌های دیگر جامعه جدایی وجود دارد. یعنی کسانی که خود را در رویارو با سیستم سرمایه‌داری می‌بینند مثل دهقانان فقیر، بخش‌هایی از خرده‌بورژوای و ملل تحت ستم».

  

نکته قابل‌توجه دیگر در روایت شوب از لنین، این است که لنین چهره‌ای تک‌بعدی تصویر شده که درک درستی از ادبیات و هنرها ندارد. به عبارتی شوب تلاش کرده تا تصویری عامیانه از لنین به دست دهد در حالی ‌که لنین به‌واسطه بخش مهمی از آثار نوشتاری‌اش دقیقا در سنت روشنفکری چپ جای می‌گیرد. به عبارتی،  لنین را، هم می‌توان در شمایل یک روشنفکر در نظر گرفت که همچون مارکس و انگلس دارای تفکر فلسفی و درک ادبی و هنری است و هم می‌‌توان چهره‌ای در نظرش گرفت که می‌خواست به‌واسطه حزب ایده‌های سوسیالیستی را به واقعیت تبدیل کند. لنین در مقام روشنفکر آثار کلاسیک روسیه و جهان را خوانده بود و در مقاله‌هایی که مثلا درباره تولستوی نوشته به‌روشنی می‌‌‌توان دید که چقدر با کلاسیک‌ها آشنا بوده است. در بستری که لنین در آن رشد کرد ادبیات نقشی پررنگ داشت. دهه‌ها پیش از اکتبر 1917، ادبیات روسیه با سیاست پیوند خورده بود و حتی می‌‌توان گفت که رئالیسم سوسیالیستی ریشه در فرهنگ قرن نوزدهم روسیه داشته است. لنین پس از انقلاب (کنگره نویسندگان پرولتاریایی ـ ۱۹۲۰) اساسا با جزم‌‏اندیشی انتزاعی به‌اصطلاح انقلابی مخالف بود: «شک نیست که فعالیت ادبی کم‌تر از همه می‌تواند برابری‏‌خواهی مکانیکی و سلطه‏ اکثریت بر اقلیت را تحمل کند. شک نیست که در این حیطه تضمین دامنه عمل بالنسبه گسترده‏ای برای اندیشه و تخیل، و شکل و محتوا کاملا الزامی‏ست».

لنین در مقام روشنفکر و درست برخلاف استالین دارای درکی ادبی بود و حتی عجیب این‌که او همواره پوشکین کلاسیک را به مایاکوفسکی آوانگارد ترجیح می‌داد. لنین در ۱۹۲۲ در بخشی از سخنرانی‌‌اش برای اتحادیه کارگران فلزکار درباره یکی از شعرهای مایاکوفسکی که استثناً آن را پسندیده، صحبت می‌‌کند و در آنجا به‌روشنی اذعان می‌‌کند که ادبیات را چیزی جدا از سیاست حزبی می‌‌داند: «دیروز تصادفاً در ایزوستیا شعری از مایاکوفسکی خواندم. من جزو ستایش‌کنندگان استعداد شعری او نیستم، هرچند به عدم صلاحیت خود در مورد قضاوت در این زمینه اذعان دارم. اما مدت‌ها بود که از نظر سیاسی و اداری چنین مسرت ‌خاطری احساس نکرده بودم. مایاکوفسکی در این شعر محفل‌ها را به باد انتقاد می‌گیرد و به کمونیست‌‌ها می‌‌خندد، زیرا کمونیست‌ها پشت سرهم نشست برگزار می‌‌کنند. من نمی‌دانم این شعر از لحاظ ادبی تا چه اندازه ارزشمند است، اما من در ارتباط با سیاست، درستی آن را کاملا تضمین می‌کنم».

برای شناخت بهتر و کامل‌تر چهره لنین، می‌توان به سراغ روایتی ادبی هم رفت. «بلشویک‌ها» اثر میخائیل شاتروف، نمایشنامه‌ای است که می‌توان آن را در دسته آثار تئاتر مستند قرار داد، چراکه شاتروف این اثرش را بر اساس اسنادی که به آن‌ها دسترسی داشته نوشته است. در جایی از «بلشویک‌ها»، آناتولی لوناچارسکی، کمیسر خلقی فرهنگ می‌گوید: «برخلاف بعضی‌ها -که نمی‌خواهم از کسی اسم ببرم- لنین هرگز خوش‌آمدها و بدآمدهای استه‌تیکی خودش را به اصلی مسلم تبدیل نمی‌کند که همه باید از آن پیروی کنند». این موضوعی است که یورگن روله نیز در کتاب «ادبیات و انقلاب» به آن اشاره کرده است.

در روایت شاتروف از جلسه‌هایی که اعضای شورا در غیاب لنین تشکیل می‌دهند، هم اهمیت و جایگاه یگانه لنین برای انقلاب روشن می‌شود و هم نوع نگاهی که او به‌عنوان یک روشنفکر به جهان داشته است. در یکی از صحنه‌های پرده دوم نمایشنامه، الکساندرا کولونتای، کمیسر خلق کشوری، خاطره‌ای تعریف می‌کند که دو روحیه مختلف لنین را نشان می‌دهد:

«در ژانویه چند کلمه جالب با او رد و بدل کردیم، تروتسکی تازه از اتاق او بیرون رفته بود، من توی راهرو دیدمش، هنوز صورتش قرمز و عصبانی بود، وقت نکرده بود آرامشش را بازیابد... به نظر می‌رسید حسابی با هم دعوا کرده‌اند... بله البته... تروتسکی تازه از برست آمده بود. در را باز کردم و وارد شدم. اتاق تاریک بود، او در حالی که دستانش توی جیب‌هایش بود رو به پنجره ایستاده بود و روی پاشنه‌هایش عقب و جلو می‌رفت و به ستاره‌ها نگاه می‌کرد، من از فرط تعجب خشکم زد. می‌خواستم قبل از اینکه متوجه شود یواشکی از لای در بروم بیرون، ولی او عکس مرا در روی شیشه پنجره دید و بدون اینکه برگردد گفت: امشب ستارگان چه زیبا هستند باید یخبندان در راه باشد. بعد برگشت و پرسید: آیا گاه‌گاهی به ستاره‌ها نگاه می‌کنی؟ گفتم که این کار را می‌کنم ولی وقتی کنار دریا در دهکده باشم. تعجب کرد. کنار دریا؟ آه، بله، البته، تو در آمریکا بودی، وقتی پسربچه بودم تمام صور فلکی را می‌شناختم، حالا دارم از یادشان می‌برم. سپس سرکار برگشت، چند لحظه به خود استراحت داده بود تا به چیزهای دیگر فکر کند و آن چند لحظه تمام شده بود».

همین چند لحظه استراحت لنین بعد از دعوایی تمام‌عیار با تروتسکی و پرسیدن اینکه آیا به ستاره‌ها نگاه می‌کنی، چهره‌ای کمتردیده‌شده از لنین به دست می‌دهد، چهره روشنفکری که در اوج بحران می‌تواند چیزهایی را ببیند که اطرافیانش از دیدن‌شان عاجزند.


لنین لنینیسم دیویدشوب مارکس مارکسیسم نیماآصف

دیگر مطالب نقد کتاب

معرکه ضیاء صدقی

از میانِ پروژه‌های تاریخ شفاهی که به تاریخ معاصر ایران پرداخته‌اند، تاریخ شفاهی ایران در دانشگاه هاروارد شهرت و اهمیتِ بسیاری دارد. جدا از اهمیتِ تاریخی شخصیت‌هایی که با آنان مصاحبه شده است، کار یکی از مصاحبه‌گران این پروژه، ضیاء صدقی هم قابل توجه است که با تسلط و دقت بسیار این پروژه را به سرانجام رساند. ضیاء صدقی که دیگران را روایت می‌کرد، این بار در کتابِ «برگ‌هایی از خاطرات من» نوشته همایون کاتوزیان خود به دامِ روایت افتاده است. همایون کاتوزیان در این کتاب به یاد ضیاء صدقی و پروژه تاریخ شفاهی هاروارد، یادداشتی نوشته است که محور آن شخصیت صدقی است، مصاحبه‌گری که سال‌ها در پروژه تاریخ شفاهی خود در دانشگاه هاروارد در مصاحبه‌های مفصلش، از دیگران، شخصیت و خاطرات‌شان نوشته بود. آن‌طور که از عنوان کتابِ کاتوزیان برمی‌آید این کتاب مجموعه‌ای است از رخدادهای گوناگون در زندگیِ او که به مناسبت‌های مختلف در نشریات منتشر شده و اینک در قالب کتابِ  «برگ‌هایی از خاطرات من» در نشر مرکز گرد آمده است. چنان‌که خودِ همایون کاتوزیان نیز اشاره می‌کند هیچ‌یک از این خاطرات و وقایع‌نگاری‌ها مختص زندگی خصوصی او نیست، و با اینکه هریک از این خاطره‌ها‌ یا تجربه زیسته او مرتبط‌اند، با تاریخِ معاصر یک ملت نیز پیوند دارند. از میان این خاطرات، مروری می‌کنیم بر یادداشتی که او درباره ضیاء صدقی نوشته است، که در این یادداشت به قولِ معروف خیاط در کوزه افتاده است، این بار با یادی خیر از او.


سیمای احمدشاه قاجار

احمدشاه قاجار در نهم اسفند ۱۳۰۸، به دلیل بیماری ورم کلیه در شهر کوچکی در حومه پاریس درگذشت. شاه هنگام مرگ ۳۳ ساله بود او در تبعید مرد. سه سال قبل از مرگ از سلطنت خلع شده و رضاشاه ‌جای او به تخت سلطنت تکیه زده بود. برکناری و تبعید و مرگ نابهنگام احمدشاه در غربت از او چهره یک شاه مظلوم ساخت. به‌خصوص اینکه جانشینش رضاشاه، به‌رغم پیشبرد پروژه مدرنیزاسیون در ایران، استبداد پدربزرگ‌های احمدشاه را دوباره از نو و این بار مجهز به ارتش و دستگاه سرکوب قوی نوسازی کرد. وقتی رضاشاه در اوج استبداد سقوط کرد و فضای سیاسی پس از رفتنش گشوده شد، برخی مخالفان حکومت پهلوی، به استناد برخی روایت‌های تاریخی از احمدشاه چهره یک شاه دموکرات‌منش، مشروطه‌خواه و اصیل ساختند که به دلیل مخالفتش با قرارداد استعماری ۱۹۱۹ و ایستادگی در برابر زیاده‌خواهی‌های رضاخان، با اشاره انگلیسی‌ها از سلطنت خلع شده و سقوط او، یک فرصت تاریخی برای برقراری حکومت مشروطه را از بین برده است. اما آیا این فرضیه‌ها درباره احمدشاه درست بود؟ جواد شیخ‌الاسلامی در کتاب مهمش‌، «سیمای احمدشاه قاجار» (نشر ماهی، چاپ اول ۱۳۹۲) به استناد اسناد و مدارک تاریخی تلاش کرد روایت‌های مدافع احمدشاه در تاریخ را زیر سؤال ببرد و به قول خودش «افسانۀ مظلومیت احمدشاه را که نزد بسیاری به واقعیت تاریخی بدل شده، پایان دهد».


آدم سیاسی نبوده‌ام

کتابِ «گفت‌وگو با عباس کیارستمی» تنها چند ماه پس از مرگِ ناگهانی عباس کیارستمی آماده انتشار شد. این کتاب سه بخش مفصل دارد که به زندگی هنری کیارستمی می‌پردازد و در خلالِ گفت‌وگوها به زندگی و افکار این هنرمند هم نقب می‌زند. یک: تصویر، فیلم و عکاسی. دو: تولد و خانواده، دوران کودکی و مدرسه، علاقه به فیلم، شعر و سینما و موسیقی، فیلم‌سازی در ایران و خارج از کشور، گرایش به سینما و ... . سه: فیلم‌شناسی، فیلم کوتاه، بلند و بعد هم کتاب‌شناسی، نمایه و اشخاص. عباس کیارستمی بیش از هر چیز به فیلم‌سازی‌اش معروف است و بدیهی است که عمده بحث‌های کتاب پیرامون فیلم و تصویر و سینمای او باشد. «می‌گویند که در آغاز کلمه بود، اما برای من، آغاز همیشه با یک تصویر است. وقتی درباره یک گفت‌وگو فکر می‌کنم، همیشه اول تصویری از آن به خاطرم می‌آید. و چیزی که در عکاسی خیلی دوست دارم، ثبت یک لحظه واحد است: لحظه‌ای کاملا زودگذر و فرّار. شما عکس را می‌گیرید و ثانیه‌ای بعد همه‌ چیز تغییر کرده.» برای کیارستمی همه چیز از تصویر آغاز می‌شود و همین است که حجمِ بیشتر کتاب به موضوع سینما اختصاص دارد و بحثِ سینمای بدنه و سینمای مستقل، وضعیت سینماگران مستقل که کیارستمی از این گروه است و سینمای موج نو و فیلم‌هایی که کیارستمی ساخته است. در یکی از بخش‌های جالب‌توجه و متفاوتِ کتاب، کیارستمی درباره سیاست و نفت و تاریخ ایران می‌گوید و اینکه هرگز آدم سیاسی نبوده است.


سرد سبز

از فروغ فرخزاد تصویری یکدست در دست نیست که همه بتوانند به آن استناد کنند و زندگینامه‌ای از او را بخوانند که همه واقعیتِ او باشد. جایگاه فروغ در شعر معاصر ایران و نیز شخصیت منحصربه‌فردش همواره مورد بحث‌های بسیاری بوده است. طرفداران فروغ در ساختن اسطوره او از هیچ کوششی دریغ نکرده‌ و بسیاری حسرتِ فروغ بودن در سر پرورانده‌اند. البته فروغ مخالفان سرسختی هم دارد که از همان ابتدا به انتقاد از او و شعرش برخاستند و به خاطر برخی اظهارنظرها و نوع زندگی شخصی‌اش نکوهش کرده‌اند. از میان روایت‌هایی که از زندگیِ فروغ فرخزاد وجود دارد یکی روایتِ ناصر صفاریان است در فیلمِ مستند «سه‌گانۀ فروغ فرخزاد» که متنِ گفت‌وگوهایش را در کتابی به نام «آیه‌های آه» در نشر نو منتشر کرده و مقدمه‌ای بر آن نوشته است درباره چندوچون ساخت آن مستند و شکل‌گیری زندگینامه‌ای مستند از فروغ. صفاریان در مقدمه کتاب می‌نویسد سعی داشته است تا به قول خودش فروغ را آدمی‌زاده‌ای تصویر کند مثل همه آدمیان، با خوبی‌ها و بدی‌های انسانی. نه مثل بت و شکل اسطوره‌ای دور از ذهن و نه معصومی دوردست که انسانی با همه وجوه انسانی‌اش. در اینجا با مروری بر مباحثِ کتاب به بخش ناگفته‌ای از کودکی و روحیات فروغ می‌پردازیم که در این کتاب در گفت‌وگو با بتول وزیری‌تبار (مادر فروغ) به آن اشاره شده است. و البته کتاب گفت‌وگوهای خواندنی دیگری نیز دارد که تمامِ زوایا و زندگیِ فروغ را در معرضِ دید می‌آورد: از زندگی و شخصیت و احوالاتِ فروغ تا کارنامه کاری و شعری این شاعر نوگرا.


مشروحه‌ای درباره مصدق

نامِ علی‌اكبر دهخدا شايد بيش از همه با لغت‌نامه مشهورش پيوند خورده باشد چراكه شنيدن نام دهخدا ما را بيش از همه به ياد اين دستاورد فرهنگی او مي‌اندازد. اما اگر از سترگی كار دهخدا كه يك‌تَنه به‌اندازه يك فرهنگستان كار كرد و بابتش ديناری هم نگرفت بگذريم، بايد يادآوری كنيم كه دهخدا زماني كه در اواخر عمرش ناگزير خانه‌نشين شده بود تأليف لغت‌نامه‌اش را به انجام رساند. شايد به دليل اهميت و سترگی اين كار دهخدا، بر اهميتِ آثار ديگر او ازجمله «چرند و پرند» كه ابتدا در روزنامه «صوراسرافیل» در دوران مشروطه منتشر شد، كمتر تأكيد شده است. از آن مهم‌تر، شخصيتِ سياسی و خلق‌وخوی دهخداست كه در سايه مانده و انتشار «نامه‌های سياسی دهخدا» از اين منظر دارای اهميت بسيار است كه بخشی از زندگی و زمانه او را بازتاب مي‌دهد. اين كتاب آن مقدار از نامه‌هاي دهخدا را در برمی‌گیرد كه جنبه سياسی و اجتماعی دارند و ازجمله آن‌ها، نامه‌هايی است كه دهخدا در مورد وقايع شهريور 1320 نوشته است كه در ادامه به بازخوانی اين دو نامه خواهيم پرداخت و در ضمن مروری خواهيم داشت بر كتابِ «نامه‌های سياسی دهخدا» كه به كوشش ايرج افشار در نشر روزبهان منتشر شده است.


داستایفسکی و جنگل ناشناخته‌ها

فیودور داستایفسکی در یازدهم نوامبر 1821 در مسکو متولد شد در طول شصت سال زندگی‌اش، تا بیست‌وهشتم ژانویه 1881، نه‌فقط به یکی از مهم‌ترین چهره‌های ادبیات روسیه بلکه به قله‌ای در ادبیات جهانی بدل شد. داستایفسکی در شمار آن دسته از نویسندگانی است که در سال‌های حیاتش به شهرتی عام دست یافت و یکی از نشانه‌های این شهرت را می‌توان در تعداد نامه‌هایی دید که از گوشه‌وکنار به دستش می‌رسید. خوانندگان داستایفسکی بخش‌هایی مختلف از جامعه بودند و مثلا یک یهودی که از بانک سرقت کرده بود تا خرج درمان نامزد مسلولش را بپردازد از زندان نامه‌های طولانی برای داستایفسکی می‌نوشت؛ او میان خود و راسکولنیکف شباهت‌های زیادی می‌دید و در نامه‌هایش از انگیز‌ه‌های سرقتش نوشته بود و همچنین از مسائل یهودیان. جالب اینکه داستایفسکی نیز تا جای ممکن به نامه‌هایی که از آدم‌های معمولی ناشناس به دستش می‌رسید پاسخ می‌داد. داستایفسکی به جایگاهی فراتر از یک داستان‌نویس رسیده بود و مرجع تعداد زیادی از خوانندگانش بود. امروز نیز او همچنان به‌عنوان مرجعی در ادبیات جهانی شناخته می‌شود و آثارش بخشی مهم از میراث فرهنگی بشری است.


زندگینامه یک جلاد

«مرگ کسب و کار من است» اثرِ خواندنی روبر مرل که چندی پیش در نشر نگاه بازنشر شد، از جذاب‌ترین و خواندنی‌ترین زندگینامه‌هایی است که تاکنون خوانده‌اید. جذابیتِ این اثر سوای تبحر روبر مرل در داستان‌نویسی به این دلیل هم است که احمد شاملو، شاعر مطرح کشورمان این کتاب را انتخاب و ترجمه کرده است و از معدود ترجمه‌های این شاعر است که جز شعر دستی هم در روزنامه‌نگاری و داستان‌نویسی و نمایشنامه‌نویسی و ترجمه نیز داشته است و از میانِ ترجمه‌های او «مرگ کسب و کار من است» روبر مرل با مقدمه‌ای از شاملو همراه شده است، رمانی که شاملو آن را «زندگینامه یک جلادِ مدرن» می‌خواند.