هیاهوی بسیار برای علم

به یاد محمدرضا باطنی، که اهلِ مدارا نبود

1400/02/26

اگر نگوییم باورنکردنی است دست‌کم بسیار بعید به نظر می‌رسد که مهم‌ترین زبان‌شناسِ معاصر ایرانی، دکتر محمدرضا باطنی، روزگاری نتوانسته تحصیلاتش را در دوران ابتدایی تمام کند و به دبیرستان برود، اما بعدها با سخت‌کوشی و شیفتگی‌اش به علم، بالاترین درجات علمی را به دست آورده است. محمدرضا باطنی در سال 1313 در اصفهان متولد شد، تحصیلات ابتدایی را در 1326 تمام کرد ولی هرگز به دبیرستان نرفت، چراکه از سن 13 سالگی به دلیل بیماری طولانی پدرش و وضع مالی درهم‌ریخته خانواده، ناگزیر شد به قولِ خودش دست‌کم نان خودش را دربیاورد و از این‌رو سَر از بازار اصفهان درآورد و به پادویی مشغول شد. پس از سه سال کار در بازار، در چهارباغ اصفهان در مغازه‌ای خرازی‌فروشی شروع به کار کرد. آنجا بود که توانست با رضایت صاحب‌کارش شبانه درس بخوانَد و به‌روایتِ باطنی تحولی در زندگی‌اش رخ داد. با مدرکِ سیکل اول متوسطه به استخدام وزارت آموزش‌وپرورش درآمد و پنج سال  در دهات برخوار اصفهان معلمی کرد. تا اینکه در خرداد 1336 دیپلمِ ششم ادبی را گرفت و اینجا دوران زندگی او در اصفهان به پایان رسید. باطنی از اینجا به بعد در تهران و بعد در انگلستان مدارج علمی را طی نمود و به سرشناس‌ترین زبان‌شناسِ معاصر ایرانی بدل شد. محمدرضا باطنی که جز مرتبه علمی، از خصایل نیک بسیار برخوردار بود، چند روز پیش، (۲۱ اردیبهشت) پس از مدتی تحمل بیماری در ۸۷ سالگی از دنیا رفت.

 

محمدرضا باطنی سالیان سال دور از محافلِ پرهیاهو، به تحقیق در زمینه زبان‌شناسی و فرهنگ‌نویسی و ترجمه پرداخت، گرچه آثارش و نوع حضورش در عرصه فرهنگ و دانشگاه برخلافِ روحیه او همواره جنجالی بود. رویکردِ انتقادی دکتر باطنی و اینکه در هر حال آماده بود تا از زبان‌شناسی به‌عنوان یک علم دفاع کند، از او شخصیتی ساخته بود که هر آنچه می‌نوشت با مواضع مختلفی همراه می‌شد. ازجمله این مقالات، نقدی است بر کتابِ «غلط ننویسیم» ابوالحسن نجفی، تحت عنوان «اجازه بدهید غلط بنویسیم» که مدتی کوتاه بعد از انتشار کتاب نجفی، در مجله «آدینه» چاپ شد و چنان جدلی راه انداخت که این مقاله را به‌عنوان یکی از مشهورترین مکتوبات او مطرح ساخت. بحثِ باطنی، دوگانه‌ای را ایجاد کرد که دو نوع برخورد متفاوت و حتی متضاد با زبان داشتند: یکی زبان را پدیده‌ای پویا و در حال تحول می‌دانست و دیگری، از دَر محافظه‌کاری درآمده و برای زبان قالب‌هایی تجویز می‌کرد. باطنی رویکردِ کتاب «غلط ننویسیم» را برخوردی غیرعلمی می‌دانست و به همین دلیل وارد گود شد تا از علم زبان‌شناسی دفاع کند. این تنها مشت نمونه خروار است از کارِ ادبی و نحوه حضور باطنی در عرصه فرهنگ ما. جالب اینجاست که باطنی با تمامِ نوشته‌های جنجالی و انتقادی‌اش، بسیار درون‌گرا و گوشه‌نشین بود و همین امر است که زندگینامه او را بیش از دیگران خواندنی می‌کند. از باطنی کتابی با عنوانِ «با مهر» درآمده که جشن‌نامه‌ای است درباره او و درواقع تنها منبع موثقی که می‌توان زندگی پرفرازونشیب و پربار باطنی را به‌واسطه آن شناخت و در این یادداشت، تمام نقل قول‌ها از این کتاب برگرفته شده است. در کتاب «با مهر» به‌رسم جشن‌نامه‌ها و یادنامه‌ها، مقالاتی درباره شخصیت و کارنامه کاری باطنی آمده است به قلمِ همکاران و دوستان و نزدیکان او، و نیز چند گفتگو که در آن‌ها، باطنی بی‌پرده و به‌صراحت از زندگی‌اش می‌گوید. یکی از برهه‌هایی که در زندگی او بسیار تأثیرگذار است و در تاریخ فرهنگ ما نیز اهمیت بسزایی دارد، دوری اجباری او از دانشگاه است. جایی که باطنی به‌سختی به آن رسیده و تا بالاترین درجات آن گام برداشته بود و اینک، به دلیلِ دیگری جز فقر، و البته بنا بر بی‌عدالتی از آن دور مانده بود. در مقدمه‌ یکی از مصاحبه‌های کتاب درباره باطنی آمده است:

«دکتر باطنی با روزنامه‌ها و روزنامه‌نویس‌ها ارتباطش محکم نیست. ترجیح می‌دهد مصاحبه نکند. اهل نمایش دادن نیست. از سنت استادانی پیروی می‌کند که در گوشه‌ای می‌نشینند و بی‌سروصدا به کارِ فرهنگی خود مشغول می‌شوند. به ایران و زبان فارسی عشق می‌ورزد. زندگی در خارج از کشور را دوست ندارد. عمد دارد تا رمق دارد همین‌جا در خدمت فرهنگ و جامعه باشد و هر روز صبح که برمی‌خیزد به زبان فارسی به او سلام کنند. دکتر محمدرضا باطنی، زبان‌شناس، بیست‌وهفت سال پیش به سال 1360 در چهل‌وهفت سالگی، سنی که تازه یک استاد دانشگاه به بار می‌نشیند، تن به بازنشستگی اجباری داد. اگر بازنشسته نمی‌شد در همان دورانی که هرچند روز یک بار لیست بلندبالایی از استادان اخراجی در روزنامه‌ها منتشر می‌شد، اخراجش می‌کردند. می‌گوید بعدها که برحسب تصادف فهرست اخراجی‌ها را دیدم چون الفبایی بود نام خودم را اول لیست دیدم.»  

باطنی، در سرتاسر زندگی‌اش عضو هیچ گروه سیاسی نبوده، اما تاب تحمل ناروایی را نیز هرگز نداشته است و از این‌رو خطاب به اعضای ستاد انقلاب فرهنگی رک و راست گفته بود فرهنگ انقلاب برنمی‌دارد، به فرض هم که بردارد به ستاد احتیاج ندارد، به ستاد هم احتیاج داشته باشد آیا شما بهترین پنج‌نفری بودید که می‌بایست گزیده می‌شدید؟ محمدرضا باطنی خود این جلسه را چنین روایت می‌کند: «بهار سال 59 بود... دانشگاه‌ها تعطیل شد، ولی ما به دانشکده سر می‌زدیم. یک روز خبر دادند که ستاد انقلاب فرهنگی از استادان دانشکده ادبیات خواسته است در دانشکده حقوق جمع شوند تا مطالبشان را برای آن‌ها بگویند... پس از افتتاح جلسه، آقای سروش مفصل صحبت کرد. بعد هم یک نفر دیگر حرف زد... این‌ها به این نیت آمده بودند که وانمود کنند با استادان مشورت شده است و بعدها نگویند پشت درهای بسته تصمیم گرفته‌اند. این بود که بلند شدم و گفتم فرهنگْ انقلاب برنمی‌دارد...».

این بازنشستگیِ اجباری برای باطنی خیلی گران تمام می‌شود. آن‌طور که باطنی در گفتگوی خود می‌گوید بازنشستگی ضربه روحی شدیدی به او وارد می‌کند و تا حدی که چند ماهی پس از بازنشستگی «گیج گیج» می‌خورد و نمی‌داند باید چه‌کار کند. از زبان‌شناسی و دانشگاه و هرچه به آن مربوط می‌شد سخت دل‌زده می‌شود و در این مدت به هر کاری دست می‌زنَد، راضی نمی‌شود، خودش می‌گوید: «مدتی رفتم و مدیرعامل یک کارخانه شدم، ولی به‌رغم موفقیتی که داشتم متوجه شدم این کار، کار من نیست. در اینجا باز راه‌حل تازه‌ای پیدا کردم. شروع کردم به ترجمه کتاب‌های علمی غیرزبان‌شناس. اول با کتاب‌ مقدمه‌ای بر فلسفه نوشته بوخنسکی آغاز کردم.» در جای دیگری از گفتگو باطنی آن روزها را این‌طور به خاطر می‌آورد: «یک شب با خودم فکر کردم که کار اصلی من در زندگی، کار علمی است. حالا اگر از زبان‌شناسی زده شده‌ام و نمی‌خواهم حتی فکرش را هم بکنم، پس بروم دنبال یک کار دیگر. آمدم نشستم به ترجمه کردن.»

از اینجا کارِ ترجمۀ باطنی آغاز می‌شود و چندی بعد در سال 1364، موسسه فرهنگ معاصر، از او دعوت می‌کند فرهنگ دوزبانه انگلیسی-فارسی تدوین کند و این کار هفت سال طول می‌کشد و حاصلش کتابِ «فرهنگ معاصر انگلیسی-فارسی» است که کار تألیف آن در بهمن 1371 به پایان می‌رسد و در اردیبهشت 1372 به بازار می‌آید. فرهنگ‌نویسی، از اینجا به بعد بخشی از زندگیِ کاری دکتر باطنی است، چنان‌که همکاری او با موسسه فرهنگ معاصر تا آخرین روزهای عمرش ادامه یافت. این‌گونه بود که دکتر باطنی دورانِ افسردگی و کلافگیِ پس از بازنشستگی اجباری را سپری کرد. اما این دوران سخت‌ترین دوره زندگیِ باطنی به شمار می‌رود، چراکه در جای‌جای گفتگوهای کتابِ «با مهر» هر جا سخن از این بازنشستگی اجباری می‌شود، باطنی از سختی آن دوران می‌گوید و اینکه مدت‌ها زندگی او را دستخوش تلخی و سردرگمی می‌کند، آن‌هم استادی که به‌شدتِ شیفتگی به دانشگاه و دانشجویانش زبانزد بود تا حدی که در گیرودار انقلاب فرهنگی، آخرین کلاس‌هایی که تعطیل شد، کلاسِ درس دکتر باطنی بود. «در آن روزها چنان حالم بد شده بود که دنبال کارهای بازنشستگی‌ام هم نمی‌رفتم. آن‌قدر از دانشگاه زده شده بودم که حتی دلم نمی‌خواست بروم کتاب‌هایم را از اتاقم در کتابخانه مرکزی بردارم. از دکتر حق‌شناس که اتاقش درست کنار اتاق من بود خواهش کردم این کار را بکند. دکتر حق‌شناس با کتاب‌هایم از راه رسید. گریه نکردم اما با بغض تمام این شعر را خواندم: یک روز صرف بستن دل شد به این و آن/ روز دگر به کندن دل زین و آن گذشت... بعد از آن بود که دچار افسردگی شدید شدم.»

اما این تلخی‌ها منحصر به دوران بعد از انقلاب نبود. باطنی در تمام عمر با موانعی بر سر راه تحصیل علم مواجه بود، بار نخست که به دلیل اوضاع مالی نابسامان خانواده از خیر درس گذشته بود و بار دیگر که تا نوشتن رساله دکترا در انگلستان نزد مایکل هلیدی، از سرشناس‌ترین زبان‌شناسان وقت، رفته بود اما از آن نیز بازمانده بود:

«برای گذراندن دوره دکتری خود به لندن پیش او (مایکل هلیدی) رفتم و تصمیم گرفتم رساله‌ام را درباره نحو زبان فارسی بر اساس نظریه زبانی او بنویسم. دو سال گذشت و کار رساله به پایان نرسید ولی بورس تحصیلی من که چهار ساله بود به پایان رسید. چون دولت وقت از تمدید بورس تحصیلی من خودداری کرد، ناچار تصمیم گرفتم به ایران بازگردم و کار رساله را در ایران تمام کنم و برای دفاع دوباره به انگلستان برگردم. بعدها ساواک به من گفت فکر برگشتن به انگلستان و گرفتن پاسپورت و این حرف‌ها را از سر به در کنم. در این وقت راه تازه‌ای باز شد.»

تنها هشت ماه از کارِ رساله باطنی مانده بود که سفارت با درخواست تمدید بورس او مخالفت کرد، باطنی در آن چهار سال اقامت در انگلستان مقالاتی نوشته بود و سخنرانی‌هایی کرده بود و مراوداتی -نه‌چندان تنگاتنگ- با اعضای کنفدراسیون دانشجویان داشت. با این اوصاف، دولتِ وقت بورس او را تمدید نکرد و باطنی ناگزیر شد به وطن بازگردد و به‌محض ورودش در همان فرودگاه مهرآباد بازداشت شد و تحت بازجویی قرار گرفت. در همین سال، دکتر محمد مقدم، گروه زبان‌شناسی را در دانشگاه تهران بنیاد گذاشته بود، باطنی مشکلش را با او در میان می‌گذارد و دکتر مقدم نیز به‌رغم تمام مشکلاتی که ساواک برای باطنی ایجاد کرده بود، او را به دانشگاه می‌برد و به قولِ دکتر باطنی «از او یک استاد دانشگاه ساخت». قرار بر این می‌شود که باطنی در دوره دکتری در دانشگاه تهران ثبت‌نام کند و رساله‌اش را به زبان فارسی برگرداند. «همین کار را هم کردم و در خرداد 1346 موفق به دریافت درجه دکتری زبان‌شناسی همگانی و زبان‌های باستانی از دانشگاه تهران شدم و در مهر ماه همان سال نیز با عنوان استادیار زبان‌شناسی در گروه زبان‌شناسی به کار مشغول شدم و این کار ادامه یافت تا اینکه در دی‌ماه 1360 از دانشگاه تهران با رتبه دانشیاری بازنشسته شدم. بازنشستگی من ضربه روحی شدیدی به من وارد کرد. وقتی من بازنشسته شدم 47 سال داشتم و برای یک استاد دانشگاه این سنی است که تازه به‌اصطلاح به بار می‌نشیند.»

زمانِ ریاست دکتر عالیخانی بر دانشگاه تهران، باطنی یک سال به‌عنوان مأمور به خدمت، ریاست اداره آموزش دانشسرای عالی را بر عهده گرفت و به وضعیت آنجا سر و صورتی داد. در مدت آن یک سال به‌قدری موفقیت کسب کرد که دکتر عالیخانی از او خواست تا ریاست اداره آموزش دانشگاه تهران را بپذیرد. دکتر باطنی قبول این پیشنهاد را مشروط به اجرای بی‌چون‌وچرای برنامه خود و مقررات و آیین‌نامه آموزشی کرد: «دکتر عالیخانی حکم را که به من داد، گفتم من اهل مدارا نیستم. آیین‌نامه آموزشی باید موبه‌مو اجرا شود. ممکن است اینجا شلوغ شود، دانشجوها اعتصاب کنند، توی خیابان ازدحام کنند، ساواک بیاید... شما اهلش هستید؟ گفت آره، من هستم و بود. خیلی آدم قرص و محکمی بود. بعد مشکلات شروع شد.» اجرای موبه‌موی مقررات در دانشگاه با تنش‌هایی همراه شد و تنش‌ها چنان بالا گرفت که به کنفرانس انقلاب آموزشی که هر سال با حضور شاه در رامسر برگزار می‌شد هم رسید. پس از آن کنفرانس، دکتر عالیخانی را از ریاست دانشگاه تهران برداشتند و همه‌چیز به جای اولش بازگشت و از تمامِ آن کوشش‌ها برای نظم و ترتیب بر اساس مقررات اثری نماند. «باطنی به تدریس برگشت اما ساواک دیگر چنین استادانی را در محیط دانشگاه تحمل نمی‌کرد. حسین کاظم‌زاده، وزیر وقت علوم، او را صدا کرد و از او خواست به وزارت علوم منتقل شود. به وی گفت ساواک نسبت به حساس شده و بهتر است چندی در دانشگاه نباشد تا آب‌ها از آسیاب بیفتد. با وساطتِ کاظم‌زاده یک حکم مأموریت مطالعاتی یک‌ساله برای فرانسه گرفت. برای سال بعد هم یک بورس تحقیقاتی فولبرایت داشت. راهی فرانسه و سپس دانشگاه برکلی در امریکا شد.»

 سال 1352، باطنی با این فرصت مطالعاتی به فرانسه می‌رود و در کلاس درس مارتینه، از زبان‌شناسان مطرح جهان، شرکت می‌کند. یک سال هم در دانشگاه کالیفرنیا در برکلی می‌ماند و بعد به چامسکی نامه می‌نویسد و او می‌گوید بیایید پیش ما در ام. آی. تی، اما ما پولی نداریم که به شما بورس بدهید. «به‌تدریج کفگیر من داشت به ته دیگ می‌خورد، هم ذخیره پولی که داشتم تمام شده بود و هم فوق‌العاده‌های مرا قطع کرده بودند و من دیگر دیدم نمی‌توانم ادامه دهم.» باطنی گرچه بورسی به دست نیاورد، اما یک سال به‌عنوان استاد مهمان در ام. آی. تی ماند و اوضاع که کمی عادی شد در سال 1354 به ایران بازمی‌گشت و به دانشگاه رفت، تا سال 60 که از کار در دانشگاه برای همیشه بازمی‌مانَد و دیگر به دانشگاه پا نگذاشت مگر برای سَر زدن به دوستان و همکاران قدیم.

 

«با مهر: جشن‌نامۀ دکتر محمدرضا باطنی»، انتشارات فرهنگ معاصر، چاپ اول: 1394.

 

دکتر محمدرضا باطنی زبان‌شناس با مهر: جشن‌نامۀ دکتر محمدرضا باطنی

دیگر مطالب نقد کتاب

تماما مخصوصِ معروفی

عباس معروفی، نویسنده و روزنامه‌نگار معاصر روز پنجشنبه دهم شهریور 1401 در غربت از دنیا رفت. معروفی که اواخر دهه شصت با رمان «سمفونی مردگان» شناخته شد، سال‌ها ناگزیر دور از وطنش و در آلمان زندگی کرد تا عاقبت به دلیل ابتلا به بیماری سرطان یا به قولِ خودش «غمباد»، در سن 65 سالگی در برلین درگذشت. عباس معروفی، متولد 27 اردیبهشت سال 1336 در تهران، از دهه شصت فعالیتِ جدی در زمینه ادبیات را زیر نظر هوشنگ گلشیری و محمدعلی سپانلو آغاز کرد. سال 1369 مجله‌ ادبی «گردون» را راه‌اندازی کرد که چند بار او را پای محاکمه کشاند و دست آخر هم به دلیل توقیف مجله‌اش و تنگ شدن فضای فرهنگی و قتل‌های زنجیره‌ای و مدتی بازجویی در تنگنا قرار گرفت و از ایران رفت. از میان آثاری که او در تبعید نوشت، «تماما مخصوص» او اهمیتی خاص دارد چراکه خود نویسنده و تجربیاتش در این رمان حضوری چشمگیرتر دارد و از این‌رو شاید بتوان آن را نوعی زندگینامه نویسنده دانست گرچه این کتاب درواقع، رمانی است که بر اساس تجربیات زیسته نویسنده نوشته شده و مایه داستانی آن بر این وجه غلبه دارد. 


نامه‌های پر تب‌وتاب بورخس

نامه‌ها شخصی‌ترین مکتوباتِ افراد است که مکنونات درونی و احساسات و افکار پنهان و پیدای آنان را نشان می‌دهد. از این‌رو شاید از خلالِ نامه‌های افراد بیشتر می‌توان به شخصیت، تجربیات زیسته‌شان و روزگاری که سپری کردند پی برد. نامه‌ها به‌طور معمول آخرین بخش از مجموعه آثار چاپ‌شده نویسندگان هستند که گویا بیشتر به درد حرفه‌ای‌ها و منتقدان ادبی می‌آیند اما نامه‌ها خاصیت دیگری نیز دارند و آن اهمیتی است که در زندگینامه‌نویسی افراد پیدا می‌کنند. روایتِ خود افراد از آنچه بر آنان گذشته، بی‌تردید معتبرین روایت از زندگی آن‌هاست. اما اینکه نامه‌ها رد میان دیگر نوشته‌های نویسندگان و هنرمندان کمتر به‌حساب می‌آیند، شاید به این دلیل هم باشد که «نامه» رفته‌رفته ارزش اجتماعی خود را از دست داده و بیشتر خصوصی و حاشیه‌ای به شمار می‌رود. گرچه این اواخر، نامه به‌عنوان یک نوع ادبی شناخته شده و در میان ادبیات جدی و سرگرم‌کننده، جایگاهی برای خود دست‌وپا کرده‌ است. بورخس که نامه‌های او یک دهه بعد از مرگش کشف شد، نامه را تا حدی پوچ و ماحصل ایده‌های ناپخته می‌داند و البته معتقد است گاه نامه متنِ پرمایه‌ای خواهد بود.  نامه‌های او به دو تن از دوستانش که این اواخر در کتابی با عنوان «نامه‌های پر تب‌وتاب» ترجمه و منتشر شد، از ایده‌هایی خبر می‌دهد که بعدها در داستان‌ها و جهانِ نویسنده ظاهر شدند. در سالروز تولد بورخس (24 اوت 1899- 14 ژوئن 1986) مروری می‌کنیم بر نامه‌های یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان قرن بیستم که به مناسبت صد سالگی او منتشر شد.


عبرت از کودتا

از کودتای 28 مرداد 1332 تاکنون حدود هفت دهه می‌گذرد اما این رویداد تاریخی همچنان محلِ نقد و نظراتِ مختلفی است. عمده نقدهایی که به نقشِ عوامل داخلی در کودتا پرداخته‌اند با محوریت حزب توده و عملکرد این حزب در برخورد با نهضت ملی شدن صنعت نفت، دولت ملی، سیاست‌های مصدق و دست آخر، کودتای 28 مرداد شکل گرفته‌اند. در این میان، خلیل ملکی از چهره‌های مطرح سوسیالیست و طرفداران مصدق تندترین نقدها را به حزب توده و رفتار این حزب در مواجهه با کودتا دارد و همین انتقادات مبنای کتابِ «درس 28 مرداد» است که به‌عنوان یکی از منابع مربوط به این واقعه تاریخی قابل‌تأمل و بازخوانی است.


خطابه‌های فروغی

محمدعلی فروغی از جمله شخصیت‌های پرمناقشه در تاریخ معاصر ماست. به دنبال پیروزی انقلاب اسلامی، فروغی به دلیل نقش موثرش در لحظات تاریخی روی کار آمدن پهلوی اول و دوم، و همچنین عضویتش در تشکیلات فراماسونری، مورد طعن و لعن بود و تا سال‌ها سخن گفتن از آثار و کارنامه‌ی سیاسی یا فرهنگی‌اش در عرصه رسمی امکان نداشت. اما در یک دهه‌ی اخیر، فضای مناسب‌تری برای بررسی نقاط قوت و ضعف او پدید آمده است. در سال‌های اخیر انتشار یادداشت‌ها و خاطرات فروغی در چندین جلد و همچنین تالیف برخی کتاب‌ها درباره‌ی زندگی و آثار او به شناساندن این شخصیت تاثیرگذار کمک بزرگی کرده است.

از جمله آثار مهمی که می‌تواند راهنمای ما برای دریافت بهتر از شخصیت و کارنامه فروغی باشد، کتابی‌ست با عنوان سیاست‌نامه‌ی ذکاءالملک؛ مقاله‌ها، نامه‌ها و سخنرانی‌های محمدعلی فروغی که اخیرا توسط انتشارات بنیاد موقوفات افشار منتشر شده است. این کتاب را سال‌ها قبل در اواخر دهه‌ي ۱۳۸۰، ایرج افشار و هرمز همایون‌پور گردآوری کرده بودند و حالا پس از گذشت بیش از یک دهه، بنیاد موقوفات افشار این اثر مهم را در شمایل مرغوب‌تری تجدید چاپ نموده است.


‌خداپرستان سوسیالیست

نقش و عملکرد نیروهای مذهبی در رویدادها و تحولات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی جامعه ایران و رابطه و تعامل آن نیروها با یکدیگر و با دیگر جریان‌های سیاسی از جمله مباحثِ مهم تاریخ معاصر ایران است که محمدحسین خسروپناه در کتابِ «خداپرستان سوسیالیست: از محفل‌ها تا جمعیت آزادی مردم ایران» به آن پرداخته است. خسروپناه پیش از این نیز در آثاری همچون «سازمان افسران حزب توده ایران»، نشان داده است که در تاریخ‌نگاری به مستندسازیِ دقیق علاقه دارد و در عین حال به روایتِ صرف وقایع بسنده نمی‌کند و تحلیلی از رویدادهای تاریخی در آثارش ارائه می‌دهد. او در گزارش وقایع تاریخی یا تاریخچه و سرگذشت حزب یا گروه و جریان سیاسی، به نقل‌قول‌ها و اسناد و مقالات موجود از آن واقعه یا جریان، استناد می‌کند و از این‌رو درهم‌آمیختگیِ روایت مستند و تحلیل تاریخی از نکات قابل تأمل در آثار و نوع تاریخ‌نگاری خسروپناه است که در کتابِ اخیرش، «خداپرستان سوسیالیست» نیز مشهود است.


یک انقلابی تمام‌وقت

مهدی خانباباتهرانی، یکی از مشهورترین کنشگران جنبش مارکسیستی در ایران، در کتاب خاطراتش ما را به سفری دور و دراز به دل تاریخ می‌برد. همسفر او در این بازگشت به گذشته، حمید شوکت است. کسی که با تسلط کم‌نظیر به تاریخ چپ در ایران، در جای‌جای کارنامه سیاسی تهرانی، با طرح سوالات انتقادی درباره جنبش مارکسیستی ایران، تلاش می‌کند عنوان کتاب را-نگاهی از  درون به جنبش چپ ایران- با معنا سازد و الحق که در این کار موفق است. با تهرانی از روزهای پرالتهاب پس از کودتای ۲۸ مرداد آغاز می‌کنیم و همراهش صفحاتی چون انشعاب از حزب توده، تاسیس کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در اروپا، سفر تشکیلاتی به چین و دیدار با مائو، نظاره‌گری در دوران انقلاب فرهنگی چین، ایام انقلاب ۱۳۵۷ و پس از آن را مرور می‌کنیم. حافظه مثال‌زدنی تهرانی، طنز تلخ و کلام شیرین او در کنار صراحتش در نقد گذشته، این کتاب را تبدیل به یکی از نمونه‌های موفق تاریخ شفاهی در ایران کرده است.


زندگینامه و سفرنامه شاعر انقلابی

اتوبیوگرافی‌‌، سفرنامه‌ و یادداشت‌های روزانه اگرچه متفاوت‌ از هم‌ هستند و فرم‌های مختلف نوشتاری به شمار می‌روند، اما یک جنبه مهم مشترک دارند و آن اینکه در هر سه فرم، نویسنده از خودش، حوادث زندگی و افکارش، می‌نویسد. به همین خاطر است که سفرنامه‌نویسی را هم می‌توان گونه‌ای از سرگذشت‌نامه‌نویسی دانست. به تعبیر دیگر، سفرنامه‌نویسی هم نوعی گزارش حال یا حسب‌حال است. شاید عجیب باشد اما نویسندگان و شاعران و هنرمندان و چهره‌های اجتماعی و سیاسی ما به ندرت به سراغ خودزندگینامه‌نویسی، سفرنامه‌نویسی و نوشتن یادداشت‌های روزانه رفته‌اند و اگر تعداد آثار فارسی را در این سه فرم نوشتاری با تعداد آثار مشابه خارجی مقایسه کنیم این تفاوت آشکارا به چشم‌مان می‌آید. اینکه چرا ما به طور تاریخی علاقه‌ای به نوشتن سفرنامه، اتوبیوگرافی و یادداشت‌ روزانه نداشته‌ایم و این عادت را حتی در دوره معاصر هم ترک نکرده‌ایم، شاید بیش از هرچیز به مناسبات اجتماعی و سیاسی تاریخ‌مان مربوط باشد. به این‌که تقریبا همیشه مجبور بوده‌ایم خودمان را از دید پنهان کنیم؛ نه فقط افکار و عقاید و اتفاقات زندگی‌مان را، بلکه فراتر از آن، سفرهایمان و این‌که چه خورده یا چه پوشیده‌ایم یا چه کسانی را دیده‌ایم هم باید پنهان می‌مانده‌اند یا جور دیگری گفته می‌شدند. با این‌حال ناصرخسرو را می‌توان اولین کسی دانست که سفرنامه‌ای به زبان فارسی نوشته است. سفرنامه‌ای که بسیار هم مشهور است و از متون مهم تاریخ ادبیات فارسی به شمار می‌رود.