صندلی کنار پنجره بگذاریم و بنشینیم و به شب دراز تاریک خاموش سرد بیابان نگاه کنیم

احمد شاه مسعود به روایتِ صدیقه مسعود

1400/05/25

از احمد شاه مسعود، سیاستمدار و فرمانده نظامی و وزیر دفاع پیشین افغانستان روایت‌های بسیاری وجود دارد که مهم‌ترین آنها به نقشِ او در جنگ شوروی در افغانستان و جنگ‌های داخلی افغانستان و مبارزه علیه طالبان برمی‌گردد. در این میان، روایتِ متفاوتی از صدیقه مسعود، همسرش در دست است که در کتابی با عنوانِ «احمد شاه مسعود» منتشر شده و در سال 2005 جایزه‌ «وِریته» (در لغت به معنی «حقیقت») را از آن خود کرده است. این کتاب علاوه‌بر اینکه سرنوشتِ مسعود و صدیقه را شرح می‌دهد، به جنبه‌های شخصی زندگی این فرمانده می‌پردازد که ناگفته مانده است. در عین حال، روایتِ صدیقه مسعود از اوضاع افغانستان و طالبان به‌عنوان یک زن افغان، برای شناختِ این کشور و وضعیت زنان در آن، منبع بسیار معتبری است. صدیقه مسعود در بحبوحه اشغال کشورش توسطِ روسیه و کودتا و جنگ، بزرگ می‌شود و بعد از ازدواج نیز در کنار یکی از مطرح‌ترین چهره‌های مقاومت افغانستان، زندگی عاشقانه اما پر از مصائب را تجربه می‌کند. او در کتابش صادقانه این مصائب را روایت می‌کند.

 

«آن‌قدر دلم می‌خواهد درباره‌اش صحبت کنم که نمی‌دانم از کجا شروع کنم. او، این مرد برجسته، خوش‌ذوق، فرهیخته، شیفته شعر و ادبیات و تاریخ، این قهرمان جنگ بر ضد شوروی و مقاومت علیه طالبان که دختر ساده و بی‌تجربه‌ای مثل من را که در آن زمان هفده‌ساله بودم، به همسری گرفت و به او عشق ورزید، احمد شاه مسعود است. اما برای این‌که بفهمید چرا او و من، بایستی از ابتدا آغاز کنم. داعیه آن را ندارم که تاریخ بزرگ کشورم را روایت کنم بلکه فقط می‌خواهم متواضعانه در جایگاه خود بمانم، همان جایگاهی که در کنار همسرم داشته‌ام. آنچه می‌خواهم تعریف کنم داستان یک عشق است و علاوه بر آن داستان زندگی خودم به‌عنوان یک افغانی مقیم دره پنجشیر که بیست و چهار سال جنگ را حس کرده است.»

روایتِ صدیقه مسعود، همسر احمد شاه مسعود از او و زندگی‌شان با تمام روایت‌های دیگر از این شخصیت تفاوت دارد، و این تفاوتِ عمده بی‌شک به نزدیکی صدیقه به او مربوط می‌شود و از این‌رو روایت صدیقه مسعود سرشار از جزئیاتی از شخصیت احمد شاه مسعود در زندگی خصوصی‌اش و نیز علایق و سلایق او است که چندان ربطی به جبهه‌های نبرد ندارد. صدیقه در افغانستان به دنیا آمد و فرزند جنگ است. او تنها هفده سال داشت که به‌طور محرمانه با فرمانده مسعودِ سی‌وچهار ساله ازدواج کرد. آنان در طولِ زندگی عاشقانه‌شان صاحب شش فرزند شدند. اما روایتِ صدیقه از احمد شاه مسعود که به دستِ ماری فرانسواز کولومبانی، روزنامه‌نگار و شکیبا هاشمی، رئیس سازمان غیردولتی افغانستان آزاد و دبیر اول سفارت افغانستان در اتحادیه اروپا گردآوری و در قامتِ کتاب منتشر شد، حکایت دور و درازی دارد که در مقدمه کتاب این‌طور آمده است:

 «اوت 2001، دوره پنجشیر. هلی‌کوپتری که ما را از دوشنبه پایتخت تاجیکستان که فرمانده مسعود آن را پایگاه نظامی اصلی‌اش در خارج از کشور قرار داده است، به این‌جا می‌آورد. اگر صدای موشک‌هایی که هرازگاهی از دور به گوش می‌رسد نبود، شاید می‌شد باور کرد که افغانستان در صلح و آرامش به سر می‌برد. مزارع آماده درو می‌شوند و در روستاها زنان همچون منازلشان روسری به سر به کار مشغولند. با این حال شرایط زندگی صد هزار پناهنده که در اردوگاه‌های پرازدحام دره زندگی می‌کنند وحشتناک است... طالبان که در پنجاه کیلومتری دره‌اند، پس از آنکه از مسعود در فوریه گذشته (2001) در اروپا استقبال شد، پیوسته خشمگین‌تر می‌شوند. شکیبا که چندین بار مسعود را ملاقات کرده است، باید او را در جریان روند پیشرفت برنامه‌هایی قرار دهد که در جهت منافع زنان افغان است و به‌وسیله سازمان غیردولتی افغانستان آزاد اجرا می‌شود. و ماری فرانسواز در حال تهیه گزارشی برای مجله آل در مورد مدارس فقیر و صحرایی افغانستان است...» 

                   فرزندان احمد شاه مسعود در کنار شکیبا و فرانسواز

آنان مسعود را دو بار ملاقات کردند. بار اول برای اینکه درباره شرایط زندگی زنان دره با او صحبت کنند و از او اجازه بخواهند تا با همسرش که از قبل با شکیبا آشناست مصاحبه کنند و بار دوم به این دلیل که از او تشکر و قدردانی کنند چنین فرصتی را برایمان فراهم آورده است. «در پایان گفت‌وگوی دوم، پس از اینکه ماری فرانسواز به او می‌گوید که مادر فرزندانش یک زن فوق‌العاده، شجاع و باهوش است، لبخندی چهره شیر پنجشیر را روشن می‌کند و هزاران چین ریز به دور چشمان بادامی‌اش ظاهر می‌شوند. اگر او از همسرش، این زن محجوب را ترغیب می‌کند تا حرف‌هایش را بزند، برای رساندن این پیام است: دنیا باید به زنان افغان کمک کند، زنانی که نه‌تنها از بار سنگین سنت‌ها، بلکه از زنجیرهای هولناک طالب‌های متعصب هم رنج می‌برند.» سه هفته بعد یعنی در روز نهم سپتامبر، فرمانده مسعود به دستِ همان کسانی که دو روز بعد از آن برج‌های دوقلوی مرکز تجارت جهانی را منفجر کردند، کشته می‌شود. درست همان‌طور که او پیش‌تر در پاریس و استراسبورگ و پارلمان اروپا پیش‌بینی کرده و ناشنیده گرفته شده بود: «تروریسم از مناطق عشیره‌ای در پاکستان فراتر رفته و جهان را در بر خواهد گرفت.» چندی بعد، شکیبا و ماری فرانسواز سراغِ صدیقه می‌روند، زنِ سی‌وچهار ساله‌ای که از مرگِ همسرش سخت در هم شکسته. او بعد از این دیدار می‌پذیرد کتابی درباره احمد شاه مسعود بنویسد: «مایل بود مسعود را بشناساند و به‌خصوص نشان دهد که همسرش همان‌گونه که همه‌جا توصیف می‌شود، نه‌تنها یک فرمانده جنگ بلکه پدر و همسری خارق‌العاده نیز بوده است.»

 

در کتابِ «احمد شاه مسعود» ما نه‌تنها با یک فرمانده یا «شیر پنجشیر» روبرو هستیم، با مردی از مردانِ افغانستان مواجهیم که در یک دوره تاریخی خاص در این کشور زیست و یکی از همان مردمان بود. برای نمونه در جایی از کتاب صدیقه از علاقه احمد شاه مسعود به شطرنج می‌نویسد که در آن تبحر بسیار داشت: «او شیفته‌ی این بازی بود و خودش شخصاً این بازی را به پسرش احمد آموخت. اما فرصت نکرد تا آن را همان‌طور که برنامه‌اش بود به دخترانش هم بیاموزد.» یا عکسی هست از فرزندان احمد شاه مسعود که در آن همه لباس رزمی بر تن دارند و همسرش چنین روایت می‌کند که فرزندان مسعود، از پسر و دختر به خواسته پدرشان هنرهای رزمی آموختند، «فرمانده مسعود دوست داشت که دخترانش هم همچون پسرش احمد شنا بیاموزند. آموزش شنا در افغانستان برای دختران غیرمعمول بود.»

                 فرزندان احمد شاه مسعود در لباس رزمی

صدیقه، احمد شاه مسعود را مردی می‌خوانَد که به یک ملت تعلق داشت. و در عین حال همسرش بی‌نظیر بود. از این‌رو او تمامِ مشقات و مصائبِ همراهی با مسعود را به جان می‌خرد و در هر شرایطی سعی می‌کند کنار او بمانَد. کتابِ سرگذشت‌نامه او سرشار است از موقعیت‌هایی که او ناگزیر به فرار و بی‌خانمان شده است، یکی از این روایت‌ها در میانه‌های کتاب (فصل یازدهم) مربوط به زمانی است که طالبان نقاط استراتژیک شمال را یکی پس از دیگری فتح می‌کردند: اندرآب، خاواک، وَرسنج و تمام راه‌های صعب‌العبوری که سابقاً آنان از آنجا گذر می‌کردند: «شب‌بیداری آغاز شد. شوهرم برای آوردن مدارکش از خانه خارج شد تا مهم‌ترین آنها را با خود ببرم. صدای حرف‌زدنش را پشت بی‌سیم می‌شنیدم و کلماتی که نصفه و نیمه به گوشم می‌خورد همه در یک بودند: یورش، محاصره، فرمان حمله قریب‌الوقوع و... در این فاصله، چمدان‌هایمان را می‌بستم و با حواس‌پرتی از این چمدان به آن چمدان می‌رفتم و از اینجا و آنجا لباس برمی‌داشتم بی‌آنکه به خاطر بسپارم چه چیزی را کجا گذاشته‌ام. چشمانم غرق اشک بود و مثل یک انسان بی‌اراده رفتار می‌کردم.» صدیقه روایت می‌کند که نباید گریه می‌کرد چون اگر کسی از اهلِ خانه و پرستار و شاگرد خانه ضعفِ او را می‌دیدند از اوضاع خبردار می‌شدند، «اگر شایع می‌شد که ما آنجا را ترک کرده‌ایم، مردم فکر می‌کردند که امیرصاحب هم دره را ترک کرده است و وحشت همه‌جا را فرامی‌گرفت.» ماجرای فرار و گریز صدیقه و خانواده‌اش به همین‌جا ختم نمی‌شود و کار به جایی می‌رسد که مسعود همسر و فرزندانش را به‌ناچار راهیِ تاجیکستان می‌کند: 

«صبح زود، با ماشین به طرف هلی‌کوپتر راه افتادیم. به غیر از دو محافظ شوهرم و خلبان هیچ‌کس دیگری در جریان عزیمت ما نبود. علی‌رغم حملات مکرر طالبان از غصه ترک خانه‌ام، مریض‌احوال شده بودم. بعضی از لاشه‌های تانک‌های روس تا نیمه در رودخانه فرو رفته بودند و بعضی دیگر در طول جاده به کناری افتاده بودن و راه ما را به طرف تبعید علامت‌گذاری می‌کردند. آیا روزی دوباره بازخواهیم گشت؟ روزی آفتابی بود و کوچک‌ترین بادی نمی‌وزید و هلی‌کوپتر می‌توانست بدون هیچ مشکلی پرواز کند. خورشید قله کوه‌ها را غرق نور کرده بود... صدای زنگوله گوسفندان را می‌شنیدم، گویی می‌خواستند برای آخرین بار صدایشان را به گوشم برسانند. اگرچه سعی می‌کردم از توجه به نشانه‌ها پرهیز کنم، اما احساس قلبی به من می‌گفت که تحولی قطعی در پیش است... اگر بخواهم روراست باشم از لحظه‌ای که به مردی که پشت گردنش را در صندلی جلو می‌دیدم بله گفتم، برای همیشه می‌دانستم که سرنوشت من به سرنوشت او گره خورده است. در هلی‌کوپتر شوهر در حالی که نسرین را روی زانویش گذاشته بود، در کنار خلبان جای گرفت تا هر لحظه بتواند کنترل هلی‌کوپتر را در دست بگیرد. همه ما به‌شدت ترسیده بودیم. البته بچه‌ها بیشتر، زیرا هرگز پدرشان را این‌همه سرسخت و منقلب ندیده بود. نمی‌دانم در فکر شوهرم چه می‌گذشت اما هنوز کمی از زمین بلند نشده بودیم که هلی‌کوپتر را به طرف دشمن پایین برد. آیا می‌خواست موقعیت دشمن را شناسایی کند؟ تحقیرش کند یا او را تحریک کند؟ در هر صورت آن‌قدر پایین پرواز می‌کردیم که فکر می‌کردم دستمان به برف‌ها خواهد خورد.» برای همین، آخرین تصویری که صدیقه به خاطر می‌آورد از طالبان است که برایشان دست تکان دادند، چراکه گمان می‌کردند چون آنان در ارتفاع پایین پرواز می‌کنند از نیروهای خودی هستند.

اما تلخ‌ترین خاطره صدیقه، روایتِ مرگ مسعود است، مرد مقتدری که برایش احترام بسیار قائل بود. به او گفته بودند امیرصاحب به‌سختی مجروح شده است و دیدارت به او امید خواهد داد. صدیقه راهی شده بود، اما در راه برادرش، راشدین تاب نیاورده و به پسر مسعود گفته بود: «پسرم وقتی پدرت را دیدی به او می‌گویی من به تو افتخار می‌کنم. تو برای نجات کشورت به شهادت رسیدی.» و صدیقه فهمیده بود که دیگر مسعود در دنیا نیست، گرچه به قول خودش تا رسیدن به همسرش سعی کرده بود خود را به نفهمی بزند.

 «او را از سردخانه بیرون آورده بودند تا قبل از رسیدن من آماده باشد. مرد مقتدری که آن‌همه برای من محبوب و قابل احترام بود، اکنون تبدیل به جسدی رنگ‌پریده و سفت و سخت شده بود. موهای زیبایش که عاشق مرتب‌کردنشان بودم تماماً سوخته بود و جسمش پر از جراحت بود. او که از سرمای زمستان متنفر بود و اصرار داشت تمام درزهایی که از آن‌ها باد می‌آمد با تکه‌های کوچک پارچه بگیرم، به مجسمه‌ای یخی بدل شده بود. در طول سالیان جنگ، آدم‌هایی را که جلوی چشمانم کشته شده باشند، بسیار دیده بودم، حتی قطعات بدنشان را جمع کرده بودم و حتی مرده‌ها را جابه‌جا کرده بودم. اما وضعیت این مرد طاقت‌فرساترین صحنه‌ای بود که تا به حال در زندگی‌ام دیده بودم. خیلی خوب احساس می‌کردم که زندگی را ترک گفته است ولی در همان حال روحم هذیان می‌گفت: حقیقت ندارد، او از جا بر خواهد خاست.» به او می‌گویند باید سریعاً از آنجا به دوشنبه و بعد به پنجشیر بروند تا خودشان را برای مراسم خاکسپاری آماده کنند، اما صدیقه می‌گوید «من جای دیگری بودم. جایی بودم که فقدان او خلأ عمیقی را تا ابد در زندگی‌ام ایجاد کرده بود.»

صدیقه مسعود زمانی نوشتنِ این خاطرات را تمام می‌کند که در ایران اقامت دارد (سال 2005)، گرچه هر سال به خانه خودشان می‌روند، خانه‌ای که هنوز لباس‌های مسعود در داخل کمدهایش آویزان است و صندلی‌اش مثل همیشه جلوی پنجره قرار دارد.

 

* عنوان متن از نمایشنامه‌ای از عباس نعلبندیان گرفته شده است.

احمد شاه مسعود، روایتِ صدیقه مسعود، شکیبا هاشمی و ماری فرانسواز کولومبانی، ترجمه افسر افشاری، نشر مرکز

 

احمد شاه مسعود، روایتِ صدیقه مسعود احمد شاه مسعود

دیگر مطالب نقد کتاب

تماما مخصوصِ معروفی

عباس معروفی، نویسنده و روزنامه‌نگار معاصر روز پنجشنبه دهم شهریور 1401 در غربت از دنیا رفت. معروفی که اواخر دهه شصت با رمان «سمفونی مردگان» شناخته شد، سال‌ها ناگزیر دور از وطنش و در آلمان زندگی کرد تا عاقبت به دلیل ابتلا به بیماری سرطان یا به قولِ خودش «غمباد»، در سن 65 سالگی در برلین درگذشت. عباس معروفی، متولد 27 اردیبهشت سال 1336 در تهران، از دهه شصت فعالیتِ جدی در زمینه ادبیات را زیر نظر هوشنگ گلشیری و محمدعلی سپانلو آغاز کرد. سال 1369 مجله‌ ادبی «گردون» را راه‌اندازی کرد که چند بار او را پای محاکمه کشاند و دست آخر هم به دلیل توقیف مجله‌اش و تنگ شدن فضای فرهنگی و قتل‌های زنجیره‌ای و مدتی بازجویی در تنگنا قرار گرفت و از ایران رفت. از میان آثاری که او در تبعید نوشت، «تماما مخصوص» او اهمیتی خاص دارد چراکه خود نویسنده و تجربیاتش در این رمان حضوری چشمگیرتر دارد و از این‌رو شاید بتوان آن را نوعی زندگینامه نویسنده دانست گرچه این کتاب درواقع، رمانی است که بر اساس تجربیات زیسته نویسنده نوشته شده و مایه داستانی آن بر این وجه غلبه دارد. 


نامه‌های پر تب‌وتاب بورخس

نامه‌ها شخصی‌ترین مکتوباتِ افراد است که مکنونات درونی و احساسات و افکار پنهان و پیدای آنان را نشان می‌دهد. از این‌رو شاید از خلالِ نامه‌های افراد بیشتر می‌توان به شخصیت، تجربیات زیسته‌شان و روزگاری که سپری کردند پی برد. نامه‌ها به‌طور معمول آخرین بخش از مجموعه آثار چاپ‌شده نویسندگان هستند که گویا بیشتر به درد حرفه‌ای‌ها و منتقدان ادبی می‌آیند اما نامه‌ها خاصیت دیگری نیز دارند و آن اهمیتی است که در زندگینامه‌نویسی افراد پیدا می‌کنند. روایتِ خود افراد از آنچه بر آنان گذشته، بی‌تردید معتبرین روایت از زندگی آن‌هاست. اما اینکه نامه‌ها رد میان دیگر نوشته‌های نویسندگان و هنرمندان کمتر به‌حساب می‌آیند، شاید به این دلیل هم باشد که «نامه» رفته‌رفته ارزش اجتماعی خود را از دست داده و بیشتر خصوصی و حاشیه‌ای به شمار می‌رود. گرچه این اواخر، نامه به‌عنوان یک نوع ادبی شناخته شده و در میان ادبیات جدی و سرگرم‌کننده، جایگاهی برای خود دست‌وپا کرده‌ است. بورخس که نامه‌های او یک دهه بعد از مرگش کشف شد، نامه را تا حدی پوچ و ماحصل ایده‌های ناپخته می‌داند و البته معتقد است گاه نامه متنِ پرمایه‌ای خواهد بود.  نامه‌های او به دو تن از دوستانش که این اواخر در کتابی با عنوان «نامه‌های پر تب‌وتاب» ترجمه و منتشر شد، از ایده‌هایی خبر می‌دهد که بعدها در داستان‌ها و جهانِ نویسنده ظاهر شدند. در سالروز تولد بورخس (24 اوت 1899- 14 ژوئن 1986) مروری می‌کنیم بر نامه‌های یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان قرن بیستم که به مناسبت صد سالگی او منتشر شد.


عبرت از کودتا

از کودتای 28 مرداد 1332 تاکنون حدود هفت دهه می‌گذرد اما این رویداد تاریخی همچنان محلِ نقد و نظراتِ مختلفی است. عمده نقدهایی که به نقشِ عوامل داخلی در کودتا پرداخته‌اند با محوریت حزب توده و عملکرد این حزب در برخورد با نهضت ملی شدن صنعت نفت، دولت ملی، سیاست‌های مصدق و دست آخر، کودتای 28 مرداد شکل گرفته‌اند. در این میان، خلیل ملکی از چهره‌های مطرح سوسیالیست و طرفداران مصدق تندترین نقدها را به حزب توده و رفتار این حزب در مواجهه با کودتا دارد و همین انتقادات مبنای کتابِ «درس 28 مرداد» است که به‌عنوان یکی از منابع مربوط به این واقعه تاریخی قابل‌تأمل و بازخوانی است.


خطابه‌های فروغی

محمدعلی فروغی از جمله شخصیت‌های پرمناقشه در تاریخ معاصر ماست. به دنبال پیروزی انقلاب اسلامی، فروغی به دلیل نقش موثرش در لحظات تاریخی روی کار آمدن پهلوی اول و دوم، و همچنین عضویتش در تشکیلات فراماسونری، مورد طعن و لعن بود و تا سال‌ها سخن گفتن از آثار و کارنامه‌ی سیاسی یا فرهنگی‌اش در عرصه رسمی امکان نداشت. اما در یک دهه‌ی اخیر، فضای مناسب‌تری برای بررسی نقاط قوت و ضعف او پدید آمده است. در سال‌های اخیر انتشار یادداشت‌ها و خاطرات فروغی در چندین جلد و همچنین تالیف برخی کتاب‌ها درباره‌ی زندگی و آثار او به شناساندن این شخصیت تاثیرگذار کمک بزرگی کرده است.

از جمله آثار مهمی که می‌تواند راهنمای ما برای دریافت بهتر از شخصیت و کارنامه فروغی باشد، کتابی‌ست با عنوان سیاست‌نامه‌ی ذکاءالملک؛ مقاله‌ها، نامه‌ها و سخنرانی‌های محمدعلی فروغی که اخیرا توسط انتشارات بنیاد موقوفات افشار منتشر شده است. این کتاب را سال‌ها قبل در اواخر دهه‌ي ۱۳۸۰، ایرج افشار و هرمز همایون‌پور گردآوری کرده بودند و حالا پس از گذشت بیش از یک دهه، بنیاد موقوفات افشار این اثر مهم را در شمایل مرغوب‌تری تجدید چاپ نموده است.


‌خداپرستان سوسیالیست

نقش و عملکرد نیروهای مذهبی در رویدادها و تحولات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی جامعه ایران و رابطه و تعامل آن نیروها با یکدیگر و با دیگر جریان‌های سیاسی از جمله مباحثِ مهم تاریخ معاصر ایران است که محمدحسین خسروپناه در کتابِ «خداپرستان سوسیالیست: از محفل‌ها تا جمعیت آزادی مردم ایران» به آن پرداخته است. خسروپناه پیش از این نیز در آثاری همچون «سازمان افسران حزب توده ایران»، نشان داده است که در تاریخ‌نگاری به مستندسازیِ دقیق علاقه دارد و در عین حال به روایتِ صرف وقایع بسنده نمی‌کند و تحلیلی از رویدادهای تاریخی در آثارش ارائه می‌دهد. او در گزارش وقایع تاریخی یا تاریخچه و سرگذشت حزب یا گروه و جریان سیاسی، به نقل‌قول‌ها و اسناد و مقالات موجود از آن واقعه یا جریان، استناد می‌کند و از این‌رو درهم‌آمیختگیِ روایت مستند و تحلیل تاریخی از نکات قابل تأمل در آثار و نوع تاریخ‌نگاری خسروپناه است که در کتابِ اخیرش، «خداپرستان سوسیالیست» نیز مشهود است.


یک انقلابی تمام‌وقت

مهدی خانباباتهرانی، یکی از مشهورترین کنشگران جنبش مارکسیستی در ایران، در کتاب خاطراتش ما را به سفری دور و دراز به دل تاریخ می‌برد. همسفر او در این بازگشت به گذشته، حمید شوکت است. کسی که با تسلط کم‌نظیر به تاریخ چپ در ایران، در جای‌جای کارنامه سیاسی تهرانی، با طرح سوالات انتقادی درباره جنبش مارکسیستی ایران، تلاش می‌کند عنوان کتاب را-نگاهی از  درون به جنبش چپ ایران- با معنا سازد و الحق که در این کار موفق است. با تهرانی از روزهای پرالتهاب پس از کودتای ۲۸ مرداد آغاز می‌کنیم و همراهش صفحاتی چون انشعاب از حزب توده، تاسیس کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در اروپا، سفر تشکیلاتی به چین و دیدار با مائو، نظاره‌گری در دوران انقلاب فرهنگی چین، ایام انقلاب ۱۳۵۷ و پس از آن را مرور می‌کنیم. حافظه مثال‌زدنی تهرانی، طنز تلخ و کلام شیرین او در کنار صراحتش در نقد گذشته، این کتاب را تبدیل به یکی از نمونه‌های موفق تاریخ شفاهی در ایران کرده است.


زندگینامه و سفرنامه شاعر انقلابی

اتوبیوگرافی‌‌، سفرنامه‌ و یادداشت‌های روزانه اگرچه متفاوت‌ از هم‌ هستند و فرم‌های مختلف نوشتاری به شمار می‌روند، اما یک جنبه مهم مشترک دارند و آن اینکه در هر سه فرم، نویسنده از خودش، حوادث زندگی و افکارش، می‌نویسد. به همین خاطر است که سفرنامه‌نویسی را هم می‌توان گونه‌ای از سرگذشت‌نامه‌نویسی دانست. به تعبیر دیگر، سفرنامه‌نویسی هم نوعی گزارش حال یا حسب‌حال است. شاید عجیب باشد اما نویسندگان و شاعران و هنرمندان و چهره‌های اجتماعی و سیاسی ما به ندرت به سراغ خودزندگینامه‌نویسی، سفرنامه‌نویسی و نوشتن یادداشت‌های روزانه رفته‌اند و اگر تعداد آثار فارسی را در این سه فرم نوشتاری با تعداد آثار مشابه خارجی مقایسه کنیم این تفاوت آشکارا به چشم‌مان می‌آید. اینکه چرا ما به طور تاریخی علاقه‌ای به نوشتن سفرنامه، اتوبیوگرافی و یادداشت‌ روزانه نداشته‌ایم و این عادت را حتی در دوره معاصر هم ترک نکرده‌ایم، شاید بیش از هرچیز به مناسبات اجتماعی و سیاسی تاریخ‌مان مربوط باشد. به این‌که تقریبا همیشه مجبور بوده‌ایم خودمان را از دید پنهان کنیم؛ نه فقط افکار و عقاید و اتفاقات زندگی‌مان را، بلکه فراتر از آن، سفرهایمان و این‌که چه خورده یا چه پوشیده‌ایم یا چه کسانی را دیده‌ایم هم باید پنهان می‌مانده‌اند یا جور دیگری گفته می‌شدند. با این‌حال ناصرخسرو را می‌توان اولین کسی دانست که سفرنامه‌ای به زبان فارسی نوشته است. سفرنامه‌ای که بسیار هم مشهور است و از متون مهم تاریخ ادبیات فارسی به شمار می‌رود.