نگریستن از نیم‌رخ

ویرجینیا وولف و اتاقی از آن خود

مریم سرشت
1399/11/06

سالیانِ درازی است از مرگِ ویرجینیا وولف، نویسنده مطرح انگلیسی می‌گذرد اما همچنان نام او در ادبیات جهان پرآوازه است و رد پایش از بین نرفته است. آدلین ویرجینیا وولف در 25 ژانویه در خانه شماره 22 هاید پارک گیت لندن به دنیا آمد. در تاریخِ ادبیات او را نویسنده‌ دهه 1920-1930 می‌دانند اما بازخوانیِ نظرات، نوشته‌ها و رمان‌هایش نشان می‌دهد آنچه او خلق کرده است با برداشت جهان امروز از رمان مدرن همخوانی بسیار دارد. ویرجینیا وولف شخصیتی چندسویه دارد، جدا از کار ادبی‌اش که او را در کنار پروست، ژید و فاکنر می‌نشاند، ویرجینیا به خاطر مقالات و گفتارهای جسورانه و بی‌پروایش در باب آزادی زنان و نقشِ کلیدی‌اش در جنبش‌های فمینیستی دورانش نیز شناخته شده و شهرت دارد. و این دو جنبه در شخصیت‌ها و آثار وولف درهم تنیده شده است.

 

ویرجینیا وولف با وجودِ تمام تنگ‌نظری‌ها در دورانی که می‌نوشت در مرکز ادبیات داستانی و کانون توجه محافل ادبی قرار داشت. گرچه از آن دوران فاصله‌ گرفته‌ایم، همچنان آثار او از رمان و مقالات فمینیستی و نقد و تحلیل‌هایش تا مقالات و نامه‌ها و یادداشت‌هایی که بسیاری از آن‌ها پس از مرگ او به چاپ رسیدند، به‌عنوان نمادی از روشنفکری دورانش بررسی می‌شود. «شک و پرسش درباره رئالیسم، تجربه‌گرایی نو و فهم چگونگی ظهور فمینیسم در افکار او، همگی درکی تازه و اندیشمندانه را از آثار و ماهیت مفاهیم وولف در زمان کنونی می‌طلبند. در عین حال، درک او از جامعه، تاریخ و شرایط انسانی در چارچوب انتخابی خود او جای می‌گیرد. نمی‌توان گفت که او از درکی تاریخی و اجتماعی بی‌بهره بود بلکه با نقش مرکزی نیروهای تاریخی و اجتماعی، به عنوان پرچم‌دار خلق نگارش مدرن سر ستیز داشت. و شاید باز هم بتوان صدای ادبیات امروز را در میان این باور و انتقاد شنید، دست‌کم بخشی از آن را.» اغلبِ منتقدان و زندگینامه‌نویسان بر این باورند که وولف همچنان در ادبیات مدرن جهان سهم بسزایی دارد و به لحاظ افکار و زیبایی‌شناسی ادبی می‌تواند مورد توجه باشد و برای اثبات این ادعا، از گفته و نوشته‌ها خودِ او بهره می‌گیرند. «زندگی کنونی پیچیده‌تر یا دشوارتر از گذشته نشده است، بلکه هر نسل در پی دلبستگی خود است و فرم‌های کهنه به چیزهای اشتباه دل می‌سپارند و پندای ما را در جستجوی آن جزء جدی و غرق‌شده‌ای که فرم برای ما می‌آفریند، تکه‌پاره‌ها را شتاب‌زده و درهم گرد می‌آوریم و همان چیزی را که به نهایت می‌کوشیم تا از درون برزخ و آشفتگی نجات دهیم به تمسخر می‌گیریم.» این تنها یکی از نمونه‌های نظرات وولف است که تاریخ ندارد و می‌تواند به زمان‌های بعد از خود نیز تسری داده شود.

اعتقاداتِ ویرجینیا وولف در زمینه رویکردهای فمینیستی نیز منحصربه‌فرد است: او هرگز در پی کتمان تفاوت دو جنس مرد و زن نبود و باور داشت که نگرش زن و مرد به جهان با یکدیگر متفاوت است. وولف در «اُراندو» می‌نویسد: «مرد تمام‌رخ و از روبه‌رو به جهان می‌نگرد، گویی آن را برای استفاده او و به دلخواه او ساخته‌اند. زن از نیم‌رخ به جهان می‌نگرد، با نگاهی موشکاف و حتی شکاک... در همه انسان‌ها آمیزه‌ای از هر دو جنس وجود دارد و اغلب فقط لباس، ظاهر مرد یا زن را به کسی می‌دهد، حال آنکه جنسیت کاملا متضاد آن است. هر کس از آشفتگی‌ها و پیچیدگی‌های روح دیگری تجربه‌ای دارد.» از این‌روست که وولف به برابریِ مرسوم و کلیشه‌ای فمینیستی بین زن و مرد اعتقادی نداشت. «او به هیچ روی اعتقاد نداشت که زنان باید عین مردان شوند تا به آزادی و حقوق برابر دست یابند. اتفاقا در تمام آثار خود مدام تأکید می‌کند که زنان باید خود باشند، اتاقی از آن خود، صدایی از آن خود و جملات و عباراتی از آن خود داشته باشند.» ویرجینیا وولف در اکتبر 1928 دو سخنرانی مهم درباره زنان و ادبیات در دانشگاه کمبریج ترتیب داد که از دلِ آن‌ها «اتاقی از آن خود» شکل گرفت و در قالب کتابی مجزا منتشر شد. از بحث‌های محوری وولف در این سخنرانی‌ها موقعیت پایین‌تر زنان در تمدن اروپایی بود که همواره مورد جدل بود و گرچه ویرجینیا معتقد بود در دورانی که او ‌زیست، جهان شاهد افول تدریجی نابرابری علیه زنان بوده است اما بر این نکته پافشاری می‌کرد که هنوز راهی طولانی در پیش است، چراکه اعتقاد به جایگاه پایین‌تر زنان هنوز عمیقا در ذهن مردان ریشه دارد. به این ترتیب، «اتاقی از آن خود» مانیفستِ فمینیستی ویرجینیا وولف به شمار می‌آید که وولف در آن تمام باورها و امیدهایش به آینده زنان را مکتوب کرده است. او در شش فصل ما را به گشت و گذارهایی می‌برد تا از خلالِ این نشست‌ها و گفتگوها با عقایدش و وضعیت موجود آشنا کند. فصل اولِ کتاب در کمبریج می‌گذرد که البته وولف در کتابش آن را «آکسبریج» می‌نامد. او در این فصل تفاوت بنیادی زندگی ساده را با زندگی پر زرق و برق ترسیم می‌کند: در کالج مردان او را به ناهارهای خوشمزه‌‌ای دعوت می‌کنند، اما وقتی به کالج زنان می‌رود شامِ مختصری برایش تدارک دیده‌اند. این تکه از کتاب از این جهت نیز خواندنی است که زنان در آن زمان بدون معرفی‌نامه مخصوص اجازه ورود به کتابخانه مشهور آنجا را نداشتند و اینک، ویرجینیا فرصتِ آن را یافته بود تا به آنجا پا بگذارد و به‌تعبیر خودش از نیم‌رخ آن فضا را برای ما تصویر کند. در فصل بعدی او به موزه بریتانیا می‌رود. در آنجا تعداد بی‌شماری کتاب هست که مردان درباره زنان نوشته‌اند، «به‌خصوص یکی از آن‌ها که توسط پروفسور فون ایکس (که به‌عنوان سردمدار تحقیرکنندگان جنس زن قلمداد می‌شود) در خصوص مرتبه پایین‌تر جنس زن از نظر ذهنی، اخلاقی و جسمی نوشته است.» ویرجینیا خشم او را به ریشخند می‌گیرد و احساس می‌کند که این پروفسور به‌عنوان عضوی از جنسِ برتر با عدم اعتماد به نفس به آن‌ها خیانت می‌کند و با نگاهی به روزنامه‌های آن عصر ثابت می‌شود که انگلستان تحت سلطه نظام پدرسالاری است. راویِ کتاب باخبر می‌شود که سالانه 500 پوند به او ارث رسیده است و این پول شرایطِ نابرابر او را یکسره تغییر می‌دهد. در بخش سوم ویرجینیا تصور می‌کند برای خواهر شکسپیر چه اتفاقی می‌افتاد اگر همان استعدادهای برادرش را داشت و چطور مجبور می‌شد استعدادهای خود را انکار کند و در تمام طول زندگی ساکت و مطیع بماند. فصل چهارم کتاب، ویرجینیا ظهور نویسندگان زن را پیش می‌کشد و به مشکلات و مصائب آنان در قرن‌های گذشته می‌پردازد، «تا آنکه سرانجام با ظهور آپرا بن در اواخر قرن هفدهم روزنه‌ای باز می‌شود. او با نوشتن کسب درآمد می‌کند و ویرجینیا این حقیقت را به‌عنوان شروع آزادی زنانه می‌داند، با وجود این او می‌بیند در قرن نوزدهم وقتی رمان‌نویسان بزرگ زن پدید آمدند، همگی به‌استثنای جین آستین مجبور بودند خود را زیر نام مردان پنهان کنند. فصل بعدی از مهم‌ترین نوشته‌های وولف است که تفاوتِ دیدگاه او را نسبت به فمینیست‌های دیگر آشکار می‌کند. ویرجینیا به صراحت اعلام می‌کند که نمی‌خواهد زنان مثل مردان باشند، او اصلا مفهوم مدرن آمیختگی جنسیت‌ها را توصیه نمی‌کند: «در حقیقت او فکر می‌کند که زنان باید تفاوت بین خود و مردان را تقویت کنند. زیرا فقط به این ترتیب می‌توانند به جایگاه خود برسند.» او در نوشتن هم باور خاص خود را دارد: «ذهن خلاق شاعر یا رمان‌نویس باید هر دو جنس را در خود داشته باشد که اگر جنس دو جنس دارد، ذهن هم دارای دو جنس است، اما غالبا در یک جسم جای می‌گیرند.» وولف معتقد است نوشتن در بهترین حالتش وقتی ممکن می‌شود که هر دو جنس در ذهن با هم همکاری کنند. سرانجام ویرجینیا در صفحات پایانی کتاب سازش‌ناپذیرترین بیانیه خود را درباره رسالت هنرمند ابراز می‌کند، بیانیه‌ای که بر سراسر زندگی او پرتو می‌افکند:

«هیچ‌چیز اهمیتی ندارد مادامی که شما آنچه را می‌خواهید می‌نویسید؛ و هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید که نوشته شما تا سال‌های متمادی دوام می‌آورد یا فقط چند ساعت. اما قربانی کردن سر مو از تخلیتان، یا سایه‌ای از رنگ آن به احترام فلان مدیر مدرسه که گلدانی نقره‌ای در دست دارد یا به خاطر استادی با خط‌کش اندازه‌گیری، خفت‌بارترین خیانت‌هاست و ایثار ثروت و عفت که زمانی می‌گفتند بزرگ‌ترین مصیبت‌های بشری است، در قیاس با آن نیشِ پشه‌ای بیش نیست.»

* نقل قول‌ها از کتابِ «ویرجینیا وولف» ترجمه و گردآوری فرزانه قوجلو، نشر نیک برگرفته شده است.

 


ویرجینیا وولف اتاقی از آن خود

دیگر مطالب زندگی دیگران

وارث اختراع جویس

ساموئل بکت، فرزند یک ارزیاب ساختمان؛ کوچک‌ترین پسر می و بیل بکت، در سال آوریل 1906 در شهر دوبلین ایرلند به دنیا آمد. او از آن گروه ایرلندی‌های پروتستانِ متعلق به طبقه متوسط بود که رفته‌رفته از این رسته بُرید و در ایمانش به شک و تردید افتاد. برخی معتقدند این خاستگاه بکت است که به شکلِ اضطرابِ وجودی در آثار او به‌خصوص «در انتظار گودو» بازتاب یافته است. در زندگیِ ادبی بکت، بی‌شک جیمز جویس، هم‌وطنِ او تأثیر بسزایی داشته است. درواقع شکل‌گیری فضای ادبی ایرلند وام‌دارِ جویس بود که قدم آخر را در مسیر گسست از سنت‌های ادبیِ ایرلند برداشت و بدون تردید، بکت مهم‌ترین وارثِ جویس در این مسیر است. از این‌روست که بازخوانیِ رابطه بکت با جویس -که بخشِ مهم و نقطه عطفِ زندگی بکت بوده- در زادروزش، خالی از لطف نیست.


نخستين ماركسيست

دويست سال از زادروز فردريش انگلس می‌گذرد؛ يكی از مطرح‌ترين نظريه‌پردازان ماركسيست كه او را نخستين ماركسيستِ تاريخ نيز خوانده‌اند. كسی كه هم در اشاعه جهان‌بينی و ايده‌های ماركسيستی در جامعه نقش بسزايی داشت و همچنين سهمِ بزرگی در برطرف ساختنِ موانع پيش روي ماركس تا او بتواند با فراغ بال بيشتری اثر عظيم خود، «سرمايه» را بنويسد. اما از انگلس نيز مانند غالب شخصيت‌های مهم تاريخی تصويری يكدست در دست نيست. برخی او را جزم‌گرا خوانده‌اند و گروهی معتقدند او پس از ماركس از انديشه‌های انقلابی فاصله گرفت و بيشتر به رِفُرم تمايل نشان می‌داد. برخی نيز خاستگاه طبقاتی او را دليل اين تناقضات دانسته‌اند. انگلس اما، خود را يك ماركسيست تمام‌عيار می‌دانست كه بخشی از عمر خود را وقفِ به ثمر رساندن بخشی از «سرمايه» كرد كه در زمان حياتِ ماركس ناتمام مانده بود. و همان‌طور كه در ادامه مي‌آيد، او به دليل آنكه از نزديك با مصائب و فلاكتِ كارگران در دوران اوج صنعتی شدن سرمايه‌داری برخورد داشت، بيش از همه به پيشبرد عينی ايده‌های ضد سرمايه‌داری كمك كرد، چراكه به‌وضوح مي‌ديد چطور كارگران در چرخه‌های سرمايه‌داری نوينِ آن دوران به كار طاقت‌فرسا گمارده شده‌اند. از اين‌رو بود كه در عرصه عمل‌گرايی و تدوین برنامه برای كنش‌های مبارزاتی نقش عمده‌ای بر عهده گرفت. با اين همه، بسياری معتقدند حقِ مطلب درباره او ادا نشده است و اينك در دویست‌سالگی‌اش وقتِ آن رسيده تا به دركِ بيشتر انديشه و كار او پرداخت.


گاری سنگین تاریخ روسیه

ماکسیم گورکی، از شاخص‌ترین نویسندگان ادبیات روسیه، 28 مارس (9 فروردین) 1868 متولد شد و در سال‌های حیاتش به عنوان مهم‌ترین یا یکی از مهم‌ترین نویسندگان ادبیات روسی شناخته می‌شد. گورکی در سال‌های پس از انقلاب اکتبر نقشی فراتر از نویسنده داشت و به‌خصوص در سال‌هایی که لنین رهبری انقلاب را برعهده داشت چهره‌ای موثر به شمار می‌رفت. سرنوشت گورکی به نوعی با سرنوشت انقلاب روسیه پیوند خورده است؛ نه فقط از این‌رو که گورکی چهره نمادین روشنفکران و نویسندگان انقلابی بود بلکه بیش‌تر از این حیث که فراز و فرودهای زندگی او آیینه‌ای تمام‌عیار از تناقض‌های اجتماعی و تاریخی نهفته در انقلاب روسیه بود. گورکی داستان‌نویسی بود که در دوران حکومت استالین،‌ میان وفاداری به حزب و وفاداری به تخیل نویسندگی در تضادی بنیادی به سر می‌برد و رمان طولانی اما نیمه‌تمامش نمادی از این وضعیت پرتضاد است. نقش و حضور گورکی در فضای روشنفکری دهه‌های ابتدایی قرن بیستم روسیه، به حدی است که می‌توان گفت حیات او با حیات انقلاب درهم‌تنیده بوده و شناخت دقیق هر یک از این دو منوط به شناخت دیگری است.


ترس از خنده

نیکالای واسیلیویچ گوگول (1809-1852) در ایالت پولتاوا واقع در اوکراین به دنیا آمد. او پس از پایان تحصیلاتش در دبیرستان، به پترزبورگ رفت با این امید که شغل دولتی پردرآمدی برای خودش دست‌وپا کند. اما مقام و منسبی بیش از یک کارمند ساده پیدا نکرد. او در 1829 یک منظومه به چاپ رساند که استقبالی از آن نشد و گوگول از شدت سرخوردگی تقریبا تمام نسخه‌هایش را خرید و آتش زد. این سرخوردگی البته دیری نپایید و او در سال‌های 1831 دوباره دست به نوشتن زد و «داستان‌های منثور شب‌هایی در قصبه نزدیک دیکانکا» به چاپ رساند که تحسین پوشکین را برانگیخت. از همین کتاب، گوگول نشان داد که خنده و کمدی برایش قضیه‌ای بسیار جدی است. بعد از آن نیز او کتاب‌های مطرح دیگرش، داستان‌های «دماغ»، «پرتره»، «کالسکه»، «بلوار نِفسکی»، «یادداشت‌های یک دیوانه» و «شنل» را منتشر کرد و نیز «داستان‌های پترزبورگی» را نوشت و نوشتن «بازرس» را هم‌زمان دست گرفت که به‌خصوص در این نمایشنامه اخیر، خنده به‌عنوان یک قضیه مهم مطرح شد و با اینکه بسیاری با انتشار این نمایشنامه، گوگول را به هجونویسی و افترا زدن به روسیه متهم کردند و یاغی خطرناک لقب دادند، او از راه و رسم خود در نوشتن بازنایستاد و کتابِ بعدی‌اش، «نفوس مرده» چنان به نظام رعیت‌داری و وضعیت اقتصادی و اجتماعی موجود در روسیه تاخت که بسیاری گفتند «لرزه‌ای بر سراسر روسیه انداخت.»


گناه تاریخ

بی‌شک کمونیسم و انقلاب بلشویکیِ روسیه سهم بسزایی در تحول هنر و ادبیات داشته است. حتی می‌توان گفت «کمونیسم، یکی از قدرت‌های محوری در بهترین آثار جدید ادبی بوده است، و آشنایی با کمونیسم در وجدان و فعالیت‌های ادبی بسیاری از برجسته‌ترین نویسندگان این عصر تأثیر گذاشته است.»[1] در میان نویسندگان انقلابی طرفدار انقلاب روسیه نام‌های آشنایی هست، مایاکوفسکی، ماکسیم گورکی، آیساک بابل، میخائیل شولوخوف، نیکالای آستروفسکی، ماندلشتام، باریس پاسترناک و دیگران. در میان این فهرست نام‌های کمتر شناخته‌شده‌ای هم هست و در این رمان، چهره‌ای که پس از مرگ گورکی، جای او را گرفت و پیشکسوت ادبیات روسیه شد: الکسیی نیکالایویچ تالستوی. نویسنده‌ای که از انقلاب اکتبر بسیار سود جست و با حمایتِ شخص استالین شهرتی همپای گورکی و شولوخوف پیدا کرد. به مناسبت درگذشت الکسیی تالستوی (1883-1945)، این نویسنده لیبرال که بیشترین بهره را از انقلاب بلشویکی برد مروری داریم بر کارنامه کاری و سیاسی‌اش که او را در روسیه دوره استالین تا یک «کُنت» بالا برد.


محافظه‌کار و اصلاح‌طلب نیستم

«از من بیوگرافی می‌خواهید؟ این هم بیوگرافی: در سال 1860 در تگانروک به دنیا آمدم. همان‌جا در سال 1879 دبیرستان را تمام کردم. سال 1884 تحصیلاتم را در دانشکده پزشکی دانشگاه مسکو به پایان رساندم. در سال 1888 جایزه پوشکین را دریافت کردم. در سال 1890 از مسیر سیبری سفری به ساخالین کردم و مسیر بازگشتم از راه دریا بود. در سال 1891 سفری را به سرتاسر اروپا شروع کردم...» آنتون پاولوویچ چخوف در فوریه 1892 بیوگرافی خود را خطاب به و. آ. تیخونوف می‌نویسد و به‌رسم متداول از تولد و اتفاقاتِ روتین زندگی‌اش آغاز می‌شود، در جملات آخر این بیوگرافی کوتاه است که چخوف، نویسنده ظریف و طناز سر بر می‌کند: «اما همه این‌ها مهملات است، هرچه دوست داشتید بنویسید، هر جا هم کم آورید، جایش را با شعر پر کنید.» این است که زندگینامه چخوف را باید در منابع دیگری جستجو کرد و از این میان، نامه‌های چخوف مهم‌ترین منبع است. چخوف نامه‌های بسیاری می‌نوشت که در آن‌ها ضمنِ نوشتن از حال و احوالِ خود و زندگی ادبی و هنری‌اش، عقاید خود را درباره قضایای سیاسی و اجتماعی روزگارش بیان می‌کند. با اینکه چخوف در خطوط آخر بیوگرافی‌اش آن را مهملات می‌خواند اما برای رفتن سراغ زندگیِ این نویسنده پرآوازه بیش از همه سال‌های موفقیت او جلب توجه می‌کند. از این‌روست که در این متن سال‌های 1885 تا 1890 را از خلالِ نامه‌های چخوف بازخوانی می‌کنیم.


پسماندِ زندگی روزمره

جیمز جویس در دوم فوریه 1882 در شهر دابلینِ ایرلند به دنیا آمد. پدرش آن‌قدر دستش به دهانش می‌رسید که او را به مدرسه شبانه‌روزی یسوعیان بفرستند و آن‌قدر ولخرج بود که چند سال بعد آه در بساطش نمانَد. از این‌روست که به‌طور دقیق نمی‌توان گفت جویس به کدام طبقه اجتماعی وابسته بوده است و چگونه زندگی کرده است. گویا وضع مالی خانواده جویس روز به روز وخیم‌تر شده و این امر را دلیلی می‌دانند که جویس بی‌میل به مخدوش کردن شواهد مربوط به زندگینامه‌اش نبوده است. به این ترتیب آنچه می‌توان درباره آن محکم سخن گفت این است که تزلزل رتبه ممتازی که جویس در جامعه داشت و فقر فرهنگی پیرامونش در او سخت تأثیر گذاشت. مغرور و گوشه‌گیر بار آمد و به پیشنهادهای مربوط به احیای وطن خواه سیاسی خواه هنری، به دیده تحقیر نگاه می‌کرد و به دانش خود از ادبیات اروپای قاره‌ای می‌بالید. از فرقه کاتولیک روگردان شد و سرانجام در 1904 همراه با نورا بارناکل که بعدها با او ازدواج کرد، برای همیشه از ایرلند رفت. جویس برای درآوردن هزینه زندگی و نان زن و بچه‌اش سال‌ها در تریست و زوریخ زبان انگلیسی درس داد و در اواخر عمرش بود که با اعانه‌ها و نخستین حق‌التألیف‌های عمده توانست به زندگی‌اش سر و سامانی بدهد و دیگر نگران نان شب و فقر مدام نباشد. او در تمامِ دوران سخت زندگی‌اش در برابر فقر و بی‌اعتنایی جامعه هنری و ادبیِ آن دوره، سانسور آثارش و بیماری حاد چشم‌هایش تاب آورد و در این میان، شاهکارهایش را نوشت تا اینکه در 1941 درگذشت، زمانی که دیگر به یکی از مهم‌ترین نویسندگان قرن تبدیل شده بود. به مناسبت زادروز جویس و نیز سالروز انتشار شاهکارش «اولیس» در پاریس به سال 1922، مروری می‌کنیم بر پیوند این رمان با زندگی جویس و زادگاهش دابلین که او از آن گریخت گرچه دابلین را برای همیشه در خاطره ادبیات ماندگار کرد.