مان؛ کاوش‌گرِ روح بورژوازی

رُوی پاسکال ترجمه‌ی پیمان چهرازی
1400/05/30

توماس مان (متولد 6 ژوئن 1875؛ مرگ 12 آگوست 1955)، رمان‌نویس و جُستارنویس آلمانی که رمان‌های اول‌اش -«بودنبروک‌ها» (1900)، «مرگ در ونیز» (1912)، و «کوه جادو» (1924)- نوبلِ ادبیات 1929 را برایش به ارمغان آورد.

 

پدرِ مان در 1891 از دنیا رفت، و مان به مونیخ نقل‌مکان کرد، که یکی از مراکزِ هنر و ادبیات بود، و تا 1933 در آن‌جا زندگی کرد. بعد از کارِ باری‌به‌هرجهتی در یک دفتر بیمه، و کارِ ویراستاری در هفته‌نامه‌ی طنزِ «Simplicissimus»، خود را وقف نوشتن کرد، کاری که برادرِ بزرگ‌ترش، هاینریش، پیش‌تر کرده بود. قصه‌های اول او، در مجموعه‌ای با عنوانِ «آقای فِریدمَنِ کوچک» (1898)، بازتابِ زیبایی‌باوریِ دهه‌ی 1890 است که البته با تأثیر از فلسفه‌ی شُوپِنهاوِر و نیچه، و موسیقیِ واگنِر عُمق می‌گیرد، کسانی که مان همواره به دِینِ عمیق، و البته ناپیدای خود به آن‌ها اِقرار می‌کرد. اکثر قصه‌های اول‌ِ او بر مسئله‌ی هنرمندِ خَلاق متمرکز می‌شوند، که خود را وقفِ فرم می‌کند و با این کار به بی‌معناییِ هستی اعتراض می‌کند، تضادی که مان آن را به تضاد میان روح و زندگی تعمیم می‌دهد. او، در عین اِبراز همدلی با این‌قبیل تضاد‌های هنری که خودْ توصیف می‌کرد، از این نکته آگاه بود که عالَمِ تخیل عالمِ باورپذیرسازی است، و مضمونِ قرابتِ هنرمند و شارلاتان پیشاپیش به آن راه یافته است. علاوه بر آن، شکلی از حسرت‌خواری برای زندگیِ عادیِ بی‌مسئله هم در آثار او دیده می‌شد.

این تضاد‌ها کامل‌ترین شکلِ بیانِ خود را در اولین رمان او، «بودِنبِروک‌ها» (1901)، می‌یابد، که مان ابتدا در نظر داشت یک داستانِ بلند باشد که در آن پسرِ یک خانواده‌ی بورژوا درگیرِ تجربه‌ی حقایق متعالیِ موسیقیِ واگنِر می‌شود، و این تجربه اراده‌ی زندگی را در او نابود می‌کند. این رمان، بر چنین مبنایی، قصه‌ی این خانواده و تجارت‌خانه‌‌ را طی چهار نسل شکل می‌‌بخشد، و نشان می‌دهد که چگونه گرایشات هُنری در نسلِ بعدیِ خانواده در عین آن‌که آن‌ها را به افراد نامناسبی برای  زندگیِ پُرجنب‌وجوشِ تجاری بدل می‌کند، شورِ زندگی را هم در آن‌ها تحلیل می‌برَد. مان در بودِنبِروک‌ها، چه‌بسا علی‌رغم مِیل خود، مرثیه‌ی سوزناکی برای فضایلِ بورژوازیِ کهن ساز کرد.

در 1905 مان با کاتیا پِرِنس‌هایْم ازدواج کرد. حاصل این ازدواج شِش فرزند بود، که بچه‌های شادی بودند. شاید همین شادیْ مان را به جایی کشاند که، در «والاحضرت» (1909)، گونه‌ای قصه‌ی پَریان درباب آشتیِ «فرم» و «زندگی» تدارک ببیند؛ در باب زوالِ اقتدار فئودالی و قدرت‌‌یابیِ سرمایه‌داری مدرن آمریکایی.

با این حال، او در 1912، با «مرگ در ونیز»، یک شاهکار تلخ و غم‌زده، به ایده‌ی تنگناهای تراژیک هنرمند بازگشت. شخصیت اصلیِ این داستان نویسنده‌ی برجسته‌ای است که با انضباط در سبْک و ترکیب‌بندی مانع از «فروپاشیِ» حساسیتِ عصبیِ خود ‌شده؛ او برای تمددِ اعصابِ پس از کارِ زیاد و خستگی‌ به ونیز می‌رود و، با شیوعِ بیماریِ وبا در این شهر، خود را تسلیم دلباختگی و تمنای مرگ می‌‌کند. نمادهای شهوت (eros) و مرگ، طرحِ ظریفی در دلِ غنای احساسیِ این قصه می‌تَنَند که به‌سان حُسن‌ختامی بر یک دوره از کارِ مان ظاهر می‌شود.

شروع جنگ جهانی اول از طرفی میهن‌پرستیِ تُندوتیز مان را تحریک کرد، و از طرف دیگر وقوف به تعهد اجتماعیِ هنرمند را در او بیدار کرد. برادرش، هاینریش، یکی از معدود نویسندگان آلمانی بود که در اهدافِ جنگ‌طلبانه‌ی آلمانی تردید کردند، و نقد او به اقتدارگراییْ توماس را از جا به در بُرد تا حمله‌ی تندوتیزی علیه نویسندگانِ جهان‌‌‌وطن ترتیب بدهد. مان در 1918 یک رساله‌ی ستُرگ سیاسی، با عنوان «تأملات یک فرد غیرسیاسی»، منتشر کرد که در آن کل خلاقیت ذهنیِ او بر توجیه حکومت اقتدارگرا در ضدیت با دموکراسی، و توجیه عقل‌ستیزیِ خلاق در ضدیت با عقل‌باوریِ «سطحی»، و توجیه فرهنگِ روحانی در ضدیت با تمدن اخلاق‌باور متمرکز شده بود. این اثر به سنت «محافظه‌کاری انقلابی» تعلق داشت که به‌دست متفکران آلمانیِ ناسیونالیست و ضددموکرات قرن نوزدهم، پُل آنتُون دی لاگارد و هُوستُون اِستوارت چَمبِرلِین، از مبلغینِ برتریِ نژاد «ژرمن»، به‌جانب ناسیونال سوسیالیسم سوق داده شد؛ و مان بعدتر آن ایده‌ها را انکار کرد.

با تأسیس جمهوری (وایمار) آلمان در 1919، مان به‌تدریج در دیدگاه خود تجدیدنظر کرد؛ مقالات «گُوته و تولستوی» و «جمهوریِ آلمانی»، نمایان‌گر حمایتِ آمیخته به تردید او از اصول دموکرات بود. و این دیدگاهِ تازه‌ای بود که در رمان «کوه جادو» تشریح شد. مضمون این رمان از دلِ دست‌مایه‌ها‌ی قبلیِ مان درمی‌آید: یک مهندس جوان، هانس کاستُورپ، در یک آسایشگاهِ مسلولین در شهرِ داووسِ سوئیس با پسرعموی خود دیدار می‌کند، از زندگیِ عملی دست می‌کشد و تسلیم جذابیت‌های سرشارِ بیماری، درون‌گرایی، و مرگ می‌شود. ولی این آسایشگاهِ مسلولین بدل به بازتابِ معنویِ امکان‌ها و مخاطرات دنیای بالفعل می‌شود. در پایان، به‌شکلی ناباورانه ولی انسانی، کاستُورپ تصمیم می‌گیرد به زندگی ادامه بدهد و به مردمِ خود خدمت کند: تصمیمی که مان آن را «وداع با همدلی‌ها، اشتیاق‌ها، و وسوسه‌‌های پُرمخاطره‌ی بی‌شماری که روح اروپایی مستعد آن است» می‌‌خوانْد. مان در این اثرِ عظیم با بصیرتی چشمگیر انتخاب‌های سرنوشت‌سازی را صورت‌بندی می‌کند که اروپا با آن‌ها روبه‌رو است.

از آن زمان به بعد، تلاشِ خیال‌پردازانه‌ی مان به رمان معطوف شد، و به‌ندرت داستان‌‌ بلندِ شخصیِ جذابی مثل «افسوس‌های پیش‌رَس» (1925) در آن میان شکل گرفت، یا «ماریو و جادوگر» (1929)، داستان بلندی که ماهیت فاشیسم را در قالب شخصیتِ یک شعبده‌بازِ ژولیده‌ی مریض‌احوال نمادپردازی می‌کند. در 1930 او سخنرانیِ شجاعانه‌ای با عنوان «رجوع به عقل» در برلین ایراد کرد، و درخواست تشکیل جبهه‌ی واحدی متشکل از بورژوازیِ فرهنگی و طبقه‌ی کارگرِ سوسیالیست را مطرح کرد؛ جبهه‌ای که با تعصب غیرانسانیِ ناسیونال‌سوسیالیست‌ها مقابله کند.

وقتی هیتلر در اوایل 1933 صدراعظمِ آلمان شد، مان و همسرش، در تعطیلات خود در سوئیس بودند، و پسر و دخترشان در مونیخ آن‌ها را باخبر کردند و توصیه کردند که برنگردند. او برای چند سال در سوئیس، در حومه‌ی زوریخ،  سُکنی گُزید. او به سفرهای زیادی رفت، و طی سخنرانی‌های گردشی‌اش دیداری از ایالات متحده داشت و سرانجام، در 1938، در آن‌جا اقامت گُزید. در 1936 تابعیّت آلمان از او سَلب شد؛ در همان سال دانشگاه بُن دکترای افتخاریِ خود را که در 1919 به مان اِعطا شده بود پس گرفت (که در 1949 دوباره به او اِعطا شد). او از 1936 تا 1944 تبعه‌ی چکسلواکی بود، و در 1944 تبعه‌ی ایالات متحده شد. در 1952 او بار دیگر در حومه‌ی زوریخ ساکن شد. آخرین مقالات مهم او - در باب گوته (1949)، چخوف (1954)، و شیلِر (1955)- فراخوان‌های تأثیرگذاری در باب مسئولیت اخلاقی و اجتماعی نویسندگان‌‌اند.

رمان‌هایی که مان در طول دوره‌ی به قدرت رسیدنِ نازی‌ها و جنگِ متعاقب آن نوشت، به‌شکل‌های متنوعی بازتاب بحران‌های فرهنگیِ عصر اویند. او در 1933 «قصه‌ی یعقوب» را به چاپ رساند (عنوان در آمریکا؛ «یوسف و برادران‌اش»)، اولین بخش از یک رمانِ چهاربخشی‌ درباره‌ی یوسفِ کتاب مقدس، که سال بعد با «یوسفِ جوان» ادامه یافت، و دو سال بعد با «یوسف در مصر»، و با «یوسفِ رزّاق» در 1943 به اتمام رسید. مان حکایت کتاب مقدس را در مقام ظهور فردِ مسئولِ منعطفی جدا از اجتماعِ قبیله‌ای بازتفسیر می‌کند، در مقام ظهور تاریخِ جدا از اسطوره، و ظهور خدایی انسانی جدا از فهم‌ناپذیری. توجهِ مان معطوف به فراهم آوردنِ اسطوره‌ای برای زمانه‌ی خودش بود، که قادر باشد نسلِ او را زنده نگه دارد و هدایت کند، و باور به قدرتِ عقل بشر را احیا کند.

مان نگارش این اثر را متوقف کرد تا «لاتِه در وایمار» را بنویسد. لاتِه کِستنِر، قهرمانِ زنِ کتاب «رنج‌های وِرتِرِ جوان»ِ گوته (داستان کمابیش خودزندگی‌نامه‌‌وارِ عشقِ یک‌طرفه‌ و ناکامِ گوته و یأسِ عاشقانه‌‌اش)، در سن پیری از وایمار دیدار می‌کند تا یک‌بار دیگر عاشقِ پیرِ خود [گوته] را ببیند؛ گوته فاصله را حفظ می‌کند و از ورودِ دوباره به گذشته امتناع می‌کند؛ لُوتِه از او می‌آموزد که حُرمت و تکریمِ حقیقی برای آدمی در عین حال به‌معنی تأیید و تکریمِ تغییر است؛ تکریم در قالب فعالیتی فکری که به «مطالبه‌ی ضرورت امروز» رهنمون می‌شود. مان در این اثر، به‌مانند رمان‌های یوسف، به دنبال آن بود تا، با برقراریِ بیشترین فاصله‌‌‌ی ممکن با زمانه‌ی خود، تعریفی از اصول بنیانیِ تمدنِ بشری به دست بدهد؛ و آرامش و صفای گسترده و غالباً شوخ‌طبعانه‌‌ی حاضر در لحنِ این آثار، تلویحاً عقل‌ستیزیِ غیرانسانیِ نازی‌ها را به چالش می‌کشد.

مان با «دکتر فاستوس»، که نگارش‌‌‌اش در 1943، در تاریک‌ترین دوره‌ی جنگ، آغاز شد، سیاسی‌ترین رمان خود را، به‌لحاظ اشاراتِ صریح و مستقیم، نوشت. قصه‌ی این اثر زندگیِ یک آهنگ‌ساز آلمانی، آدریان لیوِکون، متولد 1885، است که در 1940 بعد از 10 سال ابتلا به اِختلالِ مَشاعر می‌میرد. او، این شمایل تَک‌افتاده‌ی منزوی، با موسیقی‌اش تجربه‌‌ی خود از زمانه‌ را «به بیان درمی‌آورَد»، و محتوای تصنیف‌های لیوِکون محتوای فرهنگِ آلمانی طی دو دهه‌ی قبل از 1930 است -به‌بیان دقیق‌تر، حکایتِ شکست انسان‌باوریِ سنّتی، و پیروزیِ آمیزه‌ی هیچ‌اِنگاریِ پُرآب‌وُتاب و بَدَوی‌گراییِ وحشیانه؛‌ که آن انسان‌باوری را تحلیل می‌برند. این اثر تنظیمی از نسخه‌ی قرن شانزدهمیِ غم‌نامه‌ی دکتر فاستوس بر اساس افسانه‌ی فاوست است؛ کسی که زمانی، با کمال امیدواری، عهدی با شیطان بسته، ولی در انتها به‌دلِ ناامیدی سقوط می‌کند. با این حال، کورسوی امیدِ این اثرِ تیره و بدبینانه، که در آن تراژدیِ فردیِ لیوِکین، از خلال اظهارات راویِ اثر، زایْت‌بِلُوم، به‌نحو ظریفی در پیوند با ویرانیِ آلمان در جنگ قرار می‌گیرد، دقیقاً در همان اندوه اثر نهفته است.

«گناهکارِ مقدس» (1951) و «قوی سیاه» (1953)، گذشته از سبْکِ کمال‌یافته‌ و استادانه‌شان، نمایان‌گرِ تمدد اعصابی پس از فشردگی و شدتِ رمان «دکتر فاستوس»‌اند. حُسن خِتامِ آثار خیال‌پردازانه‌ی مان، «اعترافاتِ فِلیکس کرول»، «مردِ مطمئن» بود، قصه‌‌ای سبُک، و در غالبِ لحظات خنده‌دار، مردِ مطمئنی که با اجرای نقشی که آدم‌ها از او انتظار دارند، مورد لطف و محبتِ آن‌ها واقع می‌شود.

سبْکِ مان به‌دقت ساخته و پرداخته، و سرشار از ارجاعات است، که با شوخی، کنایه، و نقیضه‌پردازی‌هایی در قالب هَزل و هَجو غنا یافته است؛ ترکیب‌بندی‌های او ظریف و واجد لایه‌های بسیارند، که هم به‌نحو درخشانی واقع‌گرایانه‌اند، و هم به لایه‌های عمیق‌ترِ نمادپردازی راه می‌بَرند. تمایل او به این‌که با ارائه‌ی چشم‌اندازی کنایی‌ از شخصیت‌ها آن‌ها را در فاصله‌ از خود قرار بدهد، گاه او را با اتّهام بی‌عاطفگی مواجه کرده است. با این حال، او به این نکته آگاه بود که سادگی و احساساتی‌گری مستعد و مهیای دستکاری و دخل ‌و تصرف از جانب قدرت‌های سیاسی و ایدئولوژیک‌اند. نهایتاً، با وجود پیچیدگی‌های دقیق و استادانه‌ی جَسته‌گُریخته‌ی آثار او، نگرانیِ پُرمِهر‌ و پُرشورِ بنیادیِ ‌‌او در قبال نوعِ بشر از چشم خواننده‌ی آزموده‌ دور نمی‌مانَد.

مان بزرگ‌ترین رمان‌نویس آلمانیِ قرن بیستم بود، و در اواخر حیات‌اش آثارش، چه داخل و چه خارج از آلمان، در مرتبه‌ی آثار کلاسیک قرار گرفتند. ساختارِ ظریف و دقیقِ رمان‌ها و داستان‌‌های کوتاه‌ترِ او پایه‌گذارِ گونه‌ای کندوُکاوِ مُجدّانه و خیال‌پردازانه در ماهیّت فرهنگِ بورژوازیِ غربی بودند، که در آن آگاهیِ آزارنده‌ی بورژوازی از بی‌ثباتیِ خود، و فروپاشیِ قریب‌الوقوع خود، با تقدیر از دستاوردهای معنوی‌ِ این طبقه تعدیل می‌شود. مجموعه‌ای از مسائلِ به‌هم‌پیوسته این مضمونِ مرکزی را دربرمی‌گیرد که در فرم‌های متفاوت تکرار می‌شود -رابطه‌ی ایده و واقعیت، رابطه‌ی هنرمند و جامعه، پیچیدگی واقعیت و پیچیدگی زمان، وسوسه‌‌‌‌های روح، شهوت، و مرگ. درگیریِ خیالی و عملیِ مان با فجایعِ اجتماعی و سیاسیِ عصرِ خود بصیرت تازه‌ای نصیب او کرد که به آثارش غنا و سویه‌های مختلف ‌بخشید.

منبع:

https://www.britannica.com

 

توماس مان نویسنده آلمانی نوبل ادبیات

دیگر مطالب زندگی دیگران

سرنوشت روشنفکران ژیواگو

تا پیش از آنکه پاسترناک رمان دوران‌سازِ «دکتر ژیواگو» را بنویسد و سرسختانه تصمیم به انتشار آن بگیرد، کسی در شوروی او را به‌عنوان یک «مخالف» نمی‌شناخت. اما تصمیم قاطع او به انتشار رمانش در ایتالیا سرآغاز رسم و روال ادبی تازه‌ای در روسیه پس از استالین شد. پاسترناک تحت فشار حزب کمونیست و مخالفت کانون نویسندگان شوروی جایزه نوبل 1958 را نپذیرفت. برای نخستین بار بعد از جنگ جهانی دوم، سانسور بدخیم اتحاد شوروی را شکست و پاسترناک توانست روایت هولناک خود را از سرنوشت روشنفکران شوروی منتشر کند، روایتی که از پسِ سالیان دورودراز همچنان برای درکِ موقعیت نسلی از روشنفکران روسیه که در دوران استالین و انقلاب بلشویکی زیستند، معتبر است. رمان «دکتر ژیواگو» شصت‌وشش سال پیش در چنین روزهایی در خارج از شوروی منتشر شد و انقلابی ادبی در دوران بعد از استالین بود که به دوره «آب شدن یخ‌ها» موسوم است.


تبعیدی‌ها

پابلو نرودا، شاعر و مبارز مطرح آمریکای لاتین، هم‌رزم آلنده و برنده نوبلِ ادبیات در سال 1971 است. نفتالی ریکاردو ری‌یس باسو آلتو، معروف به پابلو نرودا زندگی ادبی و سیاسیِ پرفراز و نشیبی داشت. او از تبار شاعرانی بود که مبارزه را سرشته در هنر می‌دانست و کنشگری و شعر را هم‌پای هم مهم می‌شمارد. نرودا در 12 ژوئیه سال 1904 در خطه پارال کشور شیلی به دنیا آمد. او هنوز چهارده سال نداشت که نخستین مقاله‌ خود را در نشریه‌ای محلی به چاپ رساند و چند سال بعد، هنوز به بیست‌سالگی نرسیده بود که سیزده قطعه شعر در مجله‌ای منتشر کرد. از آن بعد تمام اشعار نرودا رنگی سیاسی دارد و همین امر آوازه او را از شیلی به آمریکای لاتین فراتر می‌برد. او دیگر شاعری برای تمام امریکای لاتین است که از رنج‌ها و خشم‌ها مردمان این خطه می‌سراید. از مهم‌ترین بزنگاه‌های زندگی نرودا ایراد خطابه «من متهم می‌کنم» در ششم ژانویه 1948 در مجلس سنا بود که منجر به صدور حکمِ عزل او از سناتوری مجلس توسط دیوان عالی شیلی شد و البته دیوان به همین حکم بسنده نمی‌کند و قصد بازداشت او را دارد. این اتفاق در سراسر امریکای لاتین بازتابی گسترده پیدا می‌کند و بسیاری به هواداری از او برمی‌خیزند و سرانجام نرودا ناگزیر به ترک وطن می‌شود. در زادروز نرودا، بخشی از خاطراتِ این شاعر چپ‌گرا از سفرش به شوروی را مرور می‌کنیم که در آنجا با شاعرانی همفکر خودش دیدار می‌کند، شاعرانی تبعیدی‌ که برای گرامی‌داشتِ پوشکین گرد هم آمده‌اند.


در سایه جنوب

ویلیام فاکنر از مهم‌ترین داستان‌نویسان جهان است که در ایران هم به خوبی شناخته می‌شود و بسیاری از آثار او توسط مترجمان مختلف به فارسی منتشر شده است. او را نویسنده جنوب نامیده‌اند و این جنوب هم جغرافیایی است و هم ادبی. او با با سبک خاص داستان‌نویسی‌اش و نیز تصویر درخشانی که از زندگی مردمان جنوب امریکا به دست داده در تاریخ داستان‌نویسی جاودانه شده است. فاکنر در زمان حیاتش برنده نوبل ادبیات شد و آثارش تا امروز همواره مورد توجه بوده و از زوایای مختلف بررسی شده است. فاکنر علاقه‌ای به صحبت کردن درباره زندگی شخصی‌اش نداشت و به‌خصوص از سال‌های کودکی او اطلاعات زیادی در دست نیست با این‌ حال، زندگی‌نامه‌نویسان متعددی به سراغش رفته‌اند و دوره‌های مختلف زندگی او را تصویر کرده‌اند. فاکنر در 25 سپتامبر 1897 متولد شد و در سال 1962 درگذشت.


مایه عذاب تمدن

ژان ژاک روسو در 28 ژوئن سال 1712 در ژنو سوئیس متولد شد. او از مهم‌ترین چهره‌های اندیشه غربی و معاصر فیلسوفانی چون کانت و هیوم بود. روسو و عقایدش تن واحدی بودند و او معتقد بود که باید سرشت حقیقی خود را جست‌وجو کنیم. عصر روسو، یعنی سال‌های آغازین قرن هجدهم، عصر انقلاب علمی و جنبش روشنگری است و روسو در میانه پیشرفتی نوین بر شناخت و تجربه خود حقیقی تاکید داشت. برخی منتقدان و زندگی‌نامه‌نویسان، روسو را غیرعقلانی‌‌ترین نمونه در میان همه فیلسوفان بزرگ دانسته‌اند و دلیلش هم این است که در آثار او به دفعات احساس بر استدلال عقلانی چیره می‌شود. زندگی روزمره روسو در اغلب موارد چیزی جز تجربه‌ای عذاب‌آور نبود؛ تجربه‌ای که از لحظه تولد با او زاده شده بود.


از شعر و اسلحه

ارنستو چه‌گوارا در 14 ژوئن 1928 در شهر روساریو در آرژانتین متولد شد و پس از پایان تحصیلات ابتدایی‌اش در سال 1946 وارد دانشکده پزشکی بوئنس‌آیرس شد. او در 1953 تحصیل در دانشکده پزشکی را به پایان رساند و بلافاصله پس از آن به بولیوی، پرو و گواتمالا رفت. ملاقات چه‌گوارا با فیدل کاسترو به ژوئیه 1955 برمی‌گردد؛ در این زمان چه‌گوارا با فیدل کاسترو که بعد از آزادی از زندان به مکزیک رفته و او نیز در آنجا پناهنده است دیدار می‌کند و در اینجاست که تصمیم می‌گیرد به جنبش او یعنی جنبش 26 ژوئیه بپیوندد. گوارا که ابتدا در گروه چریکی کاسترو به عنوان پزشک حضور دارد و بین همرزمانش با نام «چه» مشهور شده، که لقبی است خودمانی و محبت‌آمیز، پس از مدتی به فرماندهی یکی از گروه‌های چریکی مستقر در سیئرا مائسترا می‌رسد. چه‌گوارا تا پایان عمر کوتاهش در مبارزه چریکی در جاهای مختلف حضور داشت و سرانجام در بولیوی دستگیر شد و به قتل رسید. اما هنوز هم مهم‌ترین یا یکی از مهم‌ترین نمادهای مبارزه چریکی و برابری‌خواهانه است و الهام‌بخش بسیاری دیگر از مبارزات مسلحانه و آزادی‌بخش در دیگر کشورها بوده است.


به رسوایی احترام بگذارید!

مارکی دو ساد، یکی از مطرودترین نویسندگان عصر روشنگری است که در عین حال او را پیشروترین نویسنده دوران روشنگری نیز خوانده‌اند. در ميان نويسندگان و فيلسوفانِ مطرح عصر روشنگري همچون منتسکیو، دیدرو، ولتر و روسو، طبعا مارکی دوساد چهره متفاوتی است که روشنگري او را موجودي خطرناک براي بشريت دانسته و حکم به طرد او و آثارش از جامعه می‌دهد. چرا که مضمون محوری آثار ساد دارای برداشتي افراطي از مفاهيم عصر روشنگري همچون آزادي، خودآیینی، اخلاق و نقد کلیسا است. ساد، شاید از معدود کسانی است که با کشاندنِ این مفاهیم به سرحدات خود، پیشاپیش زوالِ تدریجی آرمان‌های روشنگری را پیش‌بینی می‌کند. مارکی آلفونس فرانسوا دو ساد، در 12 ژوئن 1740 در پاریس در خانواده‌ای اشرافی به دنیا آمد. در نوجوانی به مدرسه ارتش رفت چرا که در آن روزگار مرسوم بود فرزندان اشراف در مدرسه ارتش آموزش ببینند. ساد هفده ساله بود که به جنگ علیه پروس اعزام شد و چندی بعد در سال 1763 به درجه سروان رسید. مارکی دو ساد زندگی پرفرازونشیبی داشت و بخشِ عمده‌ای از آن را در زندان به سر برد. تمایلاتِ خلاف‌عادت جنسی او موجب شد تا چندین بار به زندان محکوم شود و حتی تا پای گیوتین نیز رفت. سرانجام دو ساد در 2 دسامبر سال 1814 در حالی قریب به نیمی از عمرش را محبوس بود از دنیا رفت.    


زندگی در برج عاج و سیل کثافت

 

گوستاو فلوبر از پایه‌گذاران رمان رئالیستی و از اولین نویسندگان رمان مدرن است. فلوبر در 12 دسامبر 1821 در شهر روآن متولد شد. پدرش پزشک و جراحی مشهور در همین شهر بود. فلوبر خیلی زود رو به ادبیات و نوشتن آورد و در کنار علاقه‌اش به ادبیات به تاریخ هم علاقه نشان داد. او برای تحصیل در رشته حقوق به پاریس رفت اما چند اتفاق در این دوران تاثیر زیادی روی او داشت. نخست دلتنگی برای شهر زادگاهش و سپس مرگ پدر که باعث شد درس را نیمه‌کاره رها کند و به شهر زادگاهش بازگردد. البته اتفاق دیگری هم در میان بود و آن عشق بی‌سرانجام فلوبر بود که تاثیری دیرپا به جا گذاشت و رد آن را می‌توان در برخی آثارش مشاهده کرد. فلوبر نویسنده پرکاری نبود و زود هم از دنیا رفت. در اواخر عمرش دچار بیماری عصبی شدیدی شد که به منزوی شدن او انجامید. فلوبر در 8 ماه می سال 1880 در شهر کرواسه و در 59 سالگی از دنیا رفت.