نخستين ماركسيست

دويست سال پس از انگلس

1400/01/22

دويست سال از زادروز فردريش انگلس می‌گذرد؛ يكی از مطرح‌ترين نظريه‌پردازان ماركسيست كه او را نخستين ماركسيستِ تاريخ نيز خوانده‌اند. كسی كه هم در اشاعه جهان‌بينی و ايده‌های ماركسيستی در جامعه نقش بسزايی داشت و همچنين سهمِ بزرگی در برطرف ساختنِ موانع پيش روي ماركس تا او بتواند با فراغ بال بيشتری اثر عظيم خود، «سرمايه» را بنويسد. اما از انگلس نيز مانند غالب شخصيت‌های مهم تاريخی تصويری يكدست در دست نيست. برخی او را جزم‌گرا خوانده‌اند و گروهی معتقدند او پس از ماركس از انديشه‌های انقلابی فاصله گرفت و بيشتر به رِفُرم تمايل نشان می‌داد. برخی نيز خاستگاه طبقاتی او را دليل اين تناقضات دانسته‌اند. انگلس اما، خود را يك ماركسيست تمام‌عيار می‌دانست كه بخشی از عمر خود را وقفِ به ثمر رساندن بخشی از «سرمايه» كرد كه در زمان حياتِ ماركس ناتمام مانده بود. و همان‌طور كه در ادامه مي‌آيد، او به دليل آنكه از نزديك با مصائب و فلاكتِ كارگران در دوران اوج صنعتی شدن سرمايه‌داری برخورد داشت، بيش از همه به پيشبرد عينی ايده‌های ضد سرمايه‌داری كمك كرد، چراكه به‌وضوح مي‌ديد چطور كارگران در چرخه‌های سرمايه‌داری نوينِ آن دوران به كار طاقت‌فرسا گمارده شده‌اند. از اين‌رو بود كه در عرصه عمل‌گرايی و تدوین برنامه برای كنش‌های مبارزاتی نقش عمده‌ای بر عهده گرفت. با اين همه، بسياری معتقدند حقِ مطلب درباره او ادا نشده است و اينك در دویست‌سالگی‌اش وقتِ آن رسيده تا به دركِ بيشتر انديشه و كار او پرداخت.

 

بيراه نيست اگر بگوييم تاريخِ فلسفه و اقتصاد سياسی، انتشارِ «سرمايه» را جز كارل ماركس كه مؤلف اثر است، وامدار فردريش انگلس است، چراكه او با حكايت مالی از ماركس و خانواده‌ او، امكانِ پديد آمدن «سرمايه» را فراهم ساخت. از اين فراتر، انگلس نقش بسزايی در انتشار متنِ كامل «سرمايه» داشته است و حتی می‌توان گفت اگر انگلس و كار همه‌جانبه او بر متنِ «سرمايه» نبود همچنان اين كتاب متنی ناتمام می‌ماند. هنگامی كه ماركس از دنيا رفت، تنها يك جلدِ «سرمايه» منتشر شده بود و از اين‌رو انگلس، عمری را به تدوين و تنظيم انبوه يادداشت‌ها و دست‌نويس‌های آشفته و درهم‌برهم ماركس پرداخت كه ماحصل آن شكل‌گيری دو جلد ديگر «سرمايه» شد. به اين لحاظ، انگلس در چاپ و انتشار جلد دوم و سومِ «سرمايه» نقش قاطعی داشته است. شايد ماركس همین روحیه را در انگلس می‌دید که پیش از مرگش در نامه‌ای به او نوشت: «من هميشه دير می‌رسم و بی‌شك راه تو را دنبال می‌كنم». همین جمله، نشانگر آن است که انگلس نزدِ مارکس جایگاه ویژه‌ای داشته و او را پيشگام می‌دانسته، و اينكه تا چه حد برای او احترام قائل بوده است. با اين اوصاف، آن‌طور كه خواکین اِستفانیا، اقتصاددان و از سردبيران روزنامه مطرحِ «ال‌پاييسِ» اسپانيا می‌نويسد، به‌رغمِ اهميت انگلس شاهديم كه بيش از همه از ماركس سخن به ميان می‌آيد، به‌خصوص در سال‌های اخير كه به دليل پيدايش بحران‌های اقتصادی و افتِ اعتبار سرمايه‌داری، توجه به ماركس و ايده‌هاي او افزايش يافته است و چندين و چند زندگينامه از ماركس منتشر شده است. اما انگلس درنهايت در سايۀ ماركس خوانده می‌شود و درنهایت در حدِ يكی از نويسندگان مانيفست كمونيست از او ياد می‌شود. اما اينك که دويست سال از زادروز انگلس می‌گذرد می‌توان از طريق بازخوانی ايده‌های او به اين نتيجه رسيد كه انگلس در عين حال كه به انديشه ماركس پايبند بوده، ايده‌های مترقی و امروزی در مورد محیط‌زیست، شهر، حقوق سیاسی و اجتماعی زنان و فناوری و از اين دست داشته است.

اگر از ايده‌ها و تفكراتِ انگلس كه در آثارش مشهود است بگذريم، در بازخوانی زندگی او موضوع جالب‌توجهی كه بيش از همه به چشم می‌آيد زندگیِ متناقضش يا به بيان درست‌تر، تناقضی است كه انگلس در زندگی خود با آن مواجه بوده و منتقدان و مفسران او با ديدگاه‌های مختلف و از زاویه ديدهای متفاوتی به آن اشاره كرده‌اند: اينكه انگلس، تاجری ثروتمند و صاحب كارخانه نساجی بود و هم‌زمان، يك انقلابی حامی حقوق کارگران. اختلاف طبقاتی او  با ايده‌هايش، موجب شد تا بسياری او را سرمايه‌داری بخوانند كه به طبقه خود خيانت كرد، و يا برعکس، در مدحِ او بگويند كه او امكاناتِ طبقه خود را به نفعِ كارگران و ايده‌های انقلابی به كار گرفت و حتي به دليل نزديكي و دركِ بيشتر طبقه سرمايه‌دار به نوعی خودآگاهی در مورد وضعيت جامعه طبقاتی رسيده بود كه نتيجه‌اش طرفداری از ايده‌های رهايی‌بخش ماركس شد. او كه ديگر از پس ساليان دراز يكی از مهم‌ترين اجزای پيكره ماركسيسم به شمار می‌رود، خود چندان اعتقادی به اين تناقض در زندگی‌اش نداشت و به‌زعمِ برخی از مورخان همچون تريتسرام هانت «نجيب‌زاده‌ای كمونيست» بود، يك نجيب‌زاده واقعی با آرمان‌های عدالت‌خواهی و ضد سرمايه‌داری.

فردريش انگلس، پسر بزرگِ خانواده‌ای متمول و پروتستانِ متعصب بود كه در شهر بارمِن، یکی از مناطق صنعتی آلمان رشد يافت. پدر او از كارخانه‌داران بزرگِ منطقه بود كه به‌نوعي مالكِ تمام‌عيار صنعت نساجی در آن منطقه به شمار مي‌رفت و علاوه بر آن در انگلستان نیز در یک کارخانه‌ نساجی شراكتي داشت. خاندانِ انگلس همه از صاحبان اين صنعت بودند كه نسل به نسل به آن‌ها رسيده بود و اعتباري برايشان دست‌وپا كرده بود و از اين‌رو همگان بر اين باور بودند كه فردريش هم همين راه را در زندگي‌اش ادامه مي‌دهد و به‌زودي به رتق‌وفتق امور مربوط به كارخانه و تجارتِ آبا و اجدادي‌اش روي مي‌آورد. غافل از آنكه او بيش از همه به فلسفه و شعر علاقه داشت: او از همان جواني به خواندنِ هگل مي‌پرداخت، شعر مي‌سرود و مقالات انتقادي مي‌نوشت و در روزنامه‌هاي محلي با نام مستعار به چاپ مي‌رساند. شورش انگلس عليهِ طبقه خود، بار نخست در برابر خانواده‌اش رخ نمود. او نه‌تنها به مسائل تجاري علاقه نشان نمي‌داد، بلكه مقابل جزميت و تعصبِ مذهبی خانواده خود نيز موضع مي‌گرفت.

چنان‌كه از زندگينامه‌های انگلس برمی‌آيد، او در اجتماع، جوانی رعنا و شيك‌پوش و متمكن بود كه به مقولات ادبی و فلسفی شيفتگی غريبی داشت. انگلس 21 سال داشت كه به نظام‌وظیفه رفت و برای آنكه از نصايح و مناسبات خانواده‌اش فرار كند، داوطلب حضور در بخش توپخانه برلين شد. در همان برلين بود كه او بيش از پيش فلسفۀ هگل را دنبال كرد و به كلاس‌های درس فلسفه رفت و با قرائت‌های مختلف از هگل آشنا شد: از قرائتِ راست و افراطی با آميزه‌ای از تمايل به مذهب و دولت، تا هگلی‌های جوان يا چپ كه از هگل قرائتی راديكال داشتند و به‌تبع انگلس نیز خيلی زود به دسته دوم پيوست و در زمره هگلی‌های جوان به بحث می‌پرداخت. سرخوردگی خانواده انگلس از راهی كه او در پيش گرفته بود موجب شد تا او را به منچستر بفرستند به اين اميد كه او افكارش را رها كند و به‌زعم آنان به مسير درست برگردد، اما دست بر قضا ماجرا وارونه شد؛ چراكه انگلس در  انگلستان بيش از قبل افكاری راديكال پيدا كرد كه سرنوشتِ او را تمام عمر تحت تأثير قرار داد. منچستر كه از قطب‌های صنعتی آن زمان بود بيش از هر جای ديگری مصائب كارگران را بازتاب مي‌داد و همين امر انگلس را بيشتر به فكر وامی‌داشت. درست در همان زمان، جنبش‌ها و اعتصاباتِ كارگری هم اوج می‌گرفت و مطالبات آنان مطرح می‌شد و بهترين امكان برای رفتن و پرسه زدنِ هدفمند در محلات کارگری را فراهم می‌آورد؛ اين امكان را كه انگلس از نزديك با وضعیت طبقه‌ کارگر در دورانِ آغاز سرمایه‌داری صنعتی مواجه شود. از اين‌رو كار در كارخانۀ اجدادی علاوه بر آنكه افكار راديكال انگلس را به كارِ تجاري مشغول نكرد، بلكه موجب شد تا او در ايده‌های برابری‌طلبانه‌اش سماجتِ بيشتری به خرج دهد.

 از همان روزها بود كه انگلس بر اساسِ آموخته‌های فلسفی‌ و مشاهداتش، نوشتن درباره اوضاع سرمايه‌داری و صنعتی شدن و جامعه كارگری را آغاز كرد. همين مقدمات كافی بود تا انگلس و ماركس با هم ملاقات كنند و اتفاقی رقم بخورد كه سال‌ها بعد به مشاركتِ فكری آن دو انجاميد. ماركس چندين مقالۀ انگلس را در روزنامه‌اش منتشر كرد، البته انگلس در آن دوران با نام مستعار می‌نوشت. پيش از اين هم انگلس در دفتر روزنامه‌ای در آلمان با ماركس ملاقات كوتاهی داشت كه به دلِ هيچ‌كدام ننشسته بود و يكی از دلايل آن، انتسابِ انگلس به هگلی‌های جوان بود كه آن زمان ماركس از آنان فاصله گرفته بود و از اين‌رو خاطره‌ای خوش از اين ديدار در ذهن هيچ‌كدام نماند. اما سال‌ها بعد كه ماركس در 1843 به پاريس رفت و نشريه‌ای راه انداخت، ديدار ديگري دست داد كه با دفعه قبل بسیار متفاوت بود. اين بار ماركس، مقالاتِ انگلس را خوانده بود و به‌ويژه مقاله‌ «طرح نقد اقتصاد سیاسی» را بسيار پسنديده بود، پس تا حدی او را می‌شناخت. اين ديدار چنان اساسی بود كه ماركس به اين باور رسيد كه آن دو از مسيرهای مختلف به يك نتيجه رسيدند و همين ايده بود كه يكی از پربارترين دوستی‌های تاريخی را رقم زد. 

در دويستمين زادروز انگلس، بسياری از مورخان و مفسرانِ تاريخ معتقدند نقشِ او در شكل‌گيری ايده‌های ضد سرمايه‌داری -طبقه‌ای كه خود به آن تعلق داشت و بُريدن از آن برايش مكافاتی سخت را رقم زد- چندان‌که بايد موردتوجه قرار نگرفته است؛ چهره‌ای كه همپای ماركس ايده‌هايش را پيش برد و همواره كنار ماركس ايستاد، همان‌طور كه مجسمه‌اش در آلمان همواره كنار ماركس خواهد ايستاد.

 

منابع: 

  • «ویولن دوم مارکسیسم»، خواکین اِستفانیا، روزنامه ال‌پاییس

  • «فریدریش انگلس و میراث ماندگار او»، سعید رهنما، سایتِ نقد اقتصاد سیاسی

  • «منشأ خانواده، مالکیت خصوصی و دولت»، فریدریش انگلس، ترجمه خسرو پارسا

  • «سرمایه» جلد سوم، کارل مارکس، ترجمه حسن مرتضوی، نشر لاهیتا

  • «سرمایه‌داری که به طبقه خود خیانت کرد»، بهرام محیی، دویچه‌وله


فریدریش انگلس کارل مارکس

دیگر مطالب زندگی دیگران

سرنوشت روشنفکران ژیواگو

تا پیش از آنکه پاسترناک رمان دوران‌سازِ «دکتر ژیواگو» را بنویسد و سرسختانه تصمیم به انتشار آن بگیرد، کسی در شوروی او را به‌عنوان یک «مخالف» نمی‌شناخت. اما تصمیم قاطع او به انتشار رمانش در ایتالیا سرآغاز رسم و روال ادبی تازه‌ای در روسیه پس از استالین شد. پاسترناک تحت فشار حزب کمونیست و مخالفت کانون نویسندگان شوروی جایزه نوبل 1958 را نپذیرفت. برای نخستین بار بعد از جنگ جهانی دوم، سانسور بدخیم اتحاد شوروی را شکست و پاسترناک توانست روایت هولناک خود را از سرنوشت روشنفکران شوروی منتشر کند، روایتی که از پسِ سالیان دورودراز همچنان برای درکِ موقعیت نسلی از روشنفکران روسیه که در دوران استالین و انقلاب بلشویکی زیستند، معتبر است. رمان «دکتر ژیواگو» شصت‌وشش سال پیش در چنین روزهایی در خارج از شوروی منتشر شد و انقلابی ادبی در دوران بعد از استالین بود که به دوره «آب شدن یخ‌ها» موسوم است.


تبعیدی‌ها

پابلو نرودا، شاعر و مبارز مطرح آمریکای لاتین، هم‌رزم آلنده و برنده نوبلِ ادبیات در سال 1971 است. نفتالی ریکاردو ری‌یس باسو آلتو، معروف به پابلو نرودا زندگی ادبی و سیاسیِ پرفراز و نشیبی داشت. او از تبار شاعرانی بود که مبارزه را سرشته در هنر می‌دانست و کنشگری و شعر را هم‌پای هم مهم می‌شمارد. نرودا در 12 ژوئیه سال 1904 در خطه پارال کشور شیلی به دنیا آمد. او هنوز چهارده سال نداشت که نخستین مقاله‌ خود را در نشریه‌ای محلی به چاپ رساند و چند سال بعد، هنوز به بیست‌سالگی نرسیده بود که سیزده قطعه شعر در مجله‌ای منتشر کرد. از آن بعد تمام اشعار نرودا رنگی سیاسی دارد و همین امر آوازه او را از شیلی به آمریکای لاتین فراتر می‌برد. او دیگر شاعری برای تمام امریکای لاتین است که از رنج‌ها و خشم‌ها مردمان این خطه می‌سراید. از مهم‌ترین بزنگاه‌های زندگی نرودا ایراد خطابه «من متهم می‌کنم» در ششم ژانویه 1948 در مجلس سنا بود که منجر به صدور حکمِ عزل او از سناتوری مجلس توسط دیوان عالی شیلی شد و البته دیوان به همین حکم بسنده نمی‌کند و قصد بازداشت او را دارد. این اتفاق در سراسر امریکای لاتین بازتابی گسترده پیدا می‌کند و بسیاری به هواداری از او برمی‌خیزند و سرانجام نرودا ناگزیر به ترک وطن می‌شود. در زادروز نرودا، بخشی از خاطراتِ این شاعر چپ‌گرا از سفرش به شوروی را مرور می‌کنیم که در آنجا با شاعرانی همفکر خودش دیدار می‌کند، شاعرانی تبعیدی‌ که برای گرامی‌داشتِ پوشکین گرد هم آمده‌اند.


در سایه جنوب

ویلیام فاکنر از مهم‌ترین داستان‌نویسان جهان است که در ایران هم به خوبی شناخته می‌شود و بسیاری از آثار او توسط مترجمان مختلف به فارسی منتشر شده است. او را نویسنده جنوب نامیده‌اند و این جنوب هم جغرافیایی است و هم ادبی. او با با سبک خاص داستان‌نویسی‌اش و نیز تصویر درخشانی که از زندگی مردمان جنوب امریکا به دست داده در تاریخ داستان‌نویسی جاودانه شده است. فاکنر در زمان حیاتش برنده نوبل ادبیات شد و آثارش تا امروز همواره مورد توجه بوده و از زوایای مختلف بررسی شده است. فاکنر علاقه‌ای به صحبت کردن درباره زندگی شخصی‌اش نداشت و به‌خصوص از سال‌های کودکی او اطلاعات زیادی در دست نیست با این‌ حال، زندگی‌نامه‌نویسان متعددی به سراغش رفته‌اند و دوره‌های مختلف زندگی او را تصویر کرده‌اند. فاکنر در 25 سپتامبر 1897 متولد شد و در سال 1962 درگذشت.


مایه عذاب تمدن

ژان ژاک روسو در 28 ژوئن سال 1712 در ژنو سوئیس متولد شد. او از مهم‌ترین چهره‌های اندیشه غربی و معاصر فیلسوفانی چون کانت و هیوم بود. روسو و عقایدش تن واحدی بودند و او معتقد بود که باید سرشت حقیقی خود را جست‌وجو کنیم. عصر روسو، یعنی سال‌های آغازین قرن هجدهم، عصر انقلاب علمی و جنبش روشنگری است و روسو در میانه پیشرفتی نوین بر شناخت و تجربه خود حقیقی تاکید داشت. برخی منتقدان و زندگی‌نامه‌نویسان، روسو را غیرعقلانی‌‌ترین نمونه در میان همه فیلسوفان بزرگ دانسته‌اند و دلیلش هم این است که در آثار او به دفعات احساس بر استدلال عقلانی چیره می‌شود. زندگی روزمره روسو در اغلب موارد چیزی جز تجربه‌ای عذاب‌آور نبود؛ تجربه‌ای که از لحظه تولد با او زاده شده بود.


از شعر و اسلحه

ارنستو چه‌گوارا در 14 ژوئن 1928 در شهر روساریو در آرژانتین متولد شد و پس از پایان تحصیلات ابتدایی‌اش در سال 1946 وارد دانشکده پزشکی بوئنس‌آیرس شد. او در 1953 تحصیل در دانشکده پزشکی را به پایان رساند و بلافاصله پس از آن به بولیوی، پرو و گواتمالا رفت. ملاقات چه‌گوارا با فیدل کاسترو به ژوئیه 1955 برمی‌گردد؛ در این زمان چه‌گوارا با فیدل کاسترو که بعد از آزادی از زندان به مکزیک رفته و او نیز در آنجا پناهنده است دیدار می‌کند و در اینجاست که تصمیم می‌گیرد به جنبش او یعنی جنبش 26 ژوئیه بپیوندد. گوارا که ابتدا در گروه چریکی کاسترو به عنوان پزشک حضور دارد و بین همرزمانش با نام «چه» مشهور شده، که لقبی است خودمانی و محبت‌آمیز، پس از مدتی به فرماندهی یکی از گروه‌های چریکی مستقر در سیئرا مائسترا می‌رسد. چه‌گوارا تا پایان عمر کوتاهش در مبارزه چریکی در جاهای مختلف حضور داشت و سرانجام در بولیوی دستگیر شد و به قتل رسید. اما هنوز هم مهم‌ترین یا یکی از مهم‌ترین نمادهای مبارزه چریکی و برابری‌خواهانه است و الهام‌بخش بسیاری دیگر از مبارزات مسلحانه و آزادی‌بخش در دیگر کشورها بوده است.


به رسوایی احترام بگذارید!

مارکی دو ساد، یکی از مطرودترین نویسندگان عصر روشنگری است که در عین حال او را پیشروترین نویسنده دوران روشنگری نیز خوانده‌اند. در ميان نويسندگان و فيلسوفانِ مطرح عصر روشنگري همچون منتسکیو، دیدرو، ولتر و روسو، طبعا مارکی دوساد چهره متفاوتی است که روشنگري او را موجودي خطرناک براي بشريت دانسته و حکم به طرد او و آثارش از جامعه می‌دهد. چرا که مضمون محوری آثار ساد دارای برداشتي افراطي از مفاهيم عصر روشنگري همچون آزادي، خودآیینی، اخلاق و نقد کلیسا است. ساد، شاید از معدود کسانی است که با کشاندنِ این مفاهیم به سرحدات خود، پیشاپیش زوالِ تدریجی آرمان‌های روشنگری را پیش‌بینی می‌کند. مارکی آلفونس فرانسوا دو ساد، در 12 ژوئن 1740 در پاریس در خانواده‌ای اشرافی به دنیا آمد. در نوجوانی به مدرسه ارتش رفت چرا که در آن روزگار مرسوم بود فرزندان اشراف در مدرسه ارتش آموزش ببینند. ساد هفده ساله بود که به جنگ علیه پروس اعزام شد و چندی بعد در سال 1763 به درجه سروان رسید. مارکی دو ساد زندگی پرفرازونشیبی داشت و بخشِ عمده‌ای از آن را در زندان به سر برد. تمایلاتِ خلاف‌عادت جنسی او موجب شد تا چندین بار به زندان محکوم شود و حتی تا پای گیوتین نیز رفت. سرانجام دو ساد در 2 دسامبر سال 1814 در حالی قریب به نیمی از عمرش را محبوس بود از دنیا رفت.    


زندگی در برج عاج و سیل کثافت

 

گوستاو فلوبر از پایه‌گذاران رمان رئالیستی و از اولین نویسندگان رمان مدرن است. فلوبر در 12 دسامبر 1821 در شهر روآن متولد شد. پدرش پزشک و جراحی مشهور در همین شهر بود. فلوبر خیلی زود رو به ادبیات و نوشتن آورد و در کنار علاقه‌اش به ادبیات به تاریخ هم علاقه نشان داد. او برای تحصیل در رشته حقوق به پاریس رفت اما چند اتفاق در این دوران تاثیر زیادی روی او داشت. نخست دلتنگی برای شهر زادگاهش و سپس مرگ پدر که باعث شد درس را نیمه‌کاره رها کند و به شهر زادگاهش بازگردد. البته اتفاق دیگری هم در میان بود و آن عشق بی‌سرانجام فلوبر بود که تاثیری دیرپا به جا گذاشت و رد آن را می‌توان در برخی آثارش مشاهده کرد. فلوبر نویسنده پرکاری نبود و زود هم از دنیا رفت. در اواخر عمرش دچار بیماری عصبی شدیدی شد که به منزوی شدن او انجامید. فلوبر در 8 ماه می سال 1880 در شهر کرواسه و در 59 سالگی از دنیا رفت.