بازسازی لنین

گفت‌وگو با تاماس کراس درباره زندگینامه لنین

الکس آنفونس . ترجمه مریم سرشت
1399/10/10

 تاماس کراس، استاد تاریخ روسی در دانشگاه بوداپست و نویسنده زندگینامه روشنفکرانه لنین است. او در گفت‌وگو با الکس آنفونس با عنوان «بازسازی لنین ورای دروغ‌ها و تحریف‌ها» تصویری از انقلاب اکتبر و آغاز تجربه اتحاد جماهیر شوروی ترسیم می‌کند، و با دقت تمام نشان می‌دهد که تحلیل‌های لنین با دوره معاصر ما ارتباط دارد و علاوه بر این محدودیت‌های این تحلیل‌ها را بررسی می‌کند بدون اینکه به ساده‌سازی‌ها و تئوری‌های سطحی تن بدهد که مانعِ درک آن رخداد اساسی (انقلاب روسیه) می‌شوند. به‌ مناسبتِ فروپاشی شوروری در ۲۵ دسامبر 1991، روایتِ کراس از لنین و انقلاب روسیه ترجمه شده است که در ادامه می‌خوانید.

 

کتاب شما، «بازسازی لنین» از این ایده دفاع می‌کند که میراث نظری و سیاسی لنین همچنان مورد علاقه شدید نیروهای سیاسی چپ است، و همین‌طور از این موضوع که تنها بعد از نابود شدن اتحاد جماهیر شوروی ما می‌توانیم افکار و اعمال لنین را که دچار تحریف‌های زیادی شده بهتر درک کنیم. تفسیر شما چطور این ایده را تأیید می‌کند؟

لنین بین 1895 تا 1916 مشخصه‌های اساسی سرمایه‌داری روسیه و جهان را در سطح تاریخی و تئوری تحلیل کرد. تا جایی که به جوهره تحلیل تاریخی او مربوط می‌شود، لنین به روشی که تا امروز نیز معتبر است، مشخصه‌های اصلی توسعه تاریخی روسیه را - با استفاده از اصطلاح جیووانی آریگی- به‌عنوان کشورهای پیرامونی تئوری سیستم جهانی درک کرد و روسیه در آن دوران تمام تناقض‌های اخیر را در خود داشت. ساده و خلاصه‌ آن اینکه؛ مظهر سرمایه‌داری فئودال روسیه این است که بورژوازی روسی نقش سیاسی مستقلی بازی نمی‌کند، بلکه خودش تحت سلطه استبداد تزاری قرار دارد. لنین به این نتیجه رسید که چشم‌اندازهای انقلابی که در دوره‌های گذشته به کار بورژوازی غرب می‌آمد، اینک به کار جنبش کارگران آمده است. این امور انقلابی فقط توسط جنبش کارگری (پرولتاریا) و طبقه دهقانان بی‌زمین صورت می‌گیرد. هرچند می‌شود امور بورژوایی و سوسیالیستی را انجام داد، البته نه با همکاری بورژوازی، بلکه با مقاومت در برابرش. در ضمن، این همان چیزی است که لنین را با پلخانف و منشویک‌هایی (جناح اقلیت حزب کارگران سوسیال دمکرات) که همچنان به انقلاب دموکراتیک بورژوا عقیده داشتند، متمایز می‌کند. امروز می‌بینیم که لنین چقدر حق داشته است: 30 سال پس از فروپاشی شوروی تا به حال هیچ نظام بورژوازی دموکراتیکی نتوانسته در روسیه روی کار بیاید. اما لنین متوجه این نیز شد که اگر روسیه تنها مانده است، به همان راحتی که شوروی قدرت گرفت دچار مشکل می‌شود و این می‌تواند منشأ مشکلات بی‌پایان شود، چون 80 درصد مردم خواندن و نوشتن بلد نبودند. تحلیل‌های لنین برای کشورهای پیرامونی دوران ما نیز آموزنده است: گزینه‌ای جز نوعِ دوم سوسیالیسم وجود ندارد، همان که مبتنی سوسیال دموکراسی است. اتفاقی نیست که بسیاری از مردم از عملکرد تئوریک و سیاسی لنین متنفرند و آن را تحریف می‌کنند. با استفاده از روش تحلیلی لنین، ما امروز به این نتیجه می‌رسیم که وعده سرمایه‌داری دموکراتیکِ لیبرال که در تقابل با نظام سرمایه‌داری الیگارشی مرسومِ امروز است، چیزی جز یک بینش صرفا سیاسی نیست. جز سوسیالیسم گزینه دیگری برای ساختار سیاسی وجود ندارد و امروزه این پیام در سطح جهانی معتبر است.  

بعد از انقلاب فوریه 1917، واقعیت‌های موجود پیشرفت انقلاب را به صورت «مرحله به مرحله» رد کردند. از این منظر است که شما ادعا می‌کنید لنین اهمیت ذاتی و عملی سازمان‌های انقلابی را که به‌تدریج شکل می‌گیرند، درک کرد؟

لنین حتی قبل از جنگ پی برد که دموکراسی بورژوایی در روسیه طرفدار ندارد: تلاش برای حقوق دموکراتیک مسئولیت جنبش کارگری بود. بعد از فوریه 1917، لنین با تحلیل تجمعات واقعی و تغییرات سریع آن‌ها، خیلی زود فهمید نیروهایی که انقلاب را هدایت می‌کنند، شوراهای کارگری، سربازان و دهقانان را تشکیل داده‌اند و کارخانه‌ها و زمین‌ها را مصادره و اشغال می‌کنند و خط مقدم را ترک می‌کنند. در میانه فروپاشی جنگ بود که نیروهای انقلابی ابزار «رفاه طبقاتی» را به‌عنوان یک سیستم کشف کردند.

لنین آرزوی تشکیل مجلس مؤسسان را به «توهمات مؤسسان» تعبیر کرد. چه دولتی مد‌نظرش بود؟

لنین و حزب بلشویک به‌جای مشروطه کردن بورژوازی و اعلام برابری سیاسی، به سمت ایجاد برابری اجتماعی رفتند و هنگامی که تمام نیروهای مرتبط را خطاب قرار دادند، پیشتاز این جنبش شدند. لنین با دیدن موقعیت انقلابی، با احزاب سیاسی که طرفدار سلطه مالکیت خصوصی سرمایه‌داری بودند، همکاری نکرد و در عوض، او تلاش کرد تا قبل و بعد از دومین کنگره پان‌روسی شوراها (دومین کنگره شوراهای نمایندگان کارگران و سربازان)، سازمان‌های واقعا سوسیالیستی را به دولت شوروی بیاورد. این واقعیت که فقط سوسیالیست‌های انقلابی (SR) چپ به بلشویک‌ها پیوستند، نشان می‌دهد که برای توده‌هایی که شورا تشکیل دادند، زمین، ملی‌ شدن آن، و سازماندهی تولید و مصرف، از مهم‌ترین مسائل بود. حساسیت قانونی نیروهای اجتماعی انقلاب بی نظیر روسیه (بر طبق فرمول گورگی لوکاس) نتوانست به طور کامل در قرن‌های گذشته شکل بگیرد. چرا احزاب سرمایه‌دار می‌خواستند از انقلاب سوسیالیستی حمایت کنند، اما نتوانستند یا نکردند؟ سرانجام، انقلاب بر آن‌ها غلبه کرد. کاری که می‌خواستند در گذشته به انجام برسانند اما نتوانستند.

طرد حزب بلشویک و شورش ژنرال کورنیلف منجر به این نتیجه شد که جنگ داخلی شروع شود. بنابراین برای هفته‌ها لنین سعی کرد حزبش را متقاعد کند که لحظه سرنوشت‌ساز تصاحب قدرت فرا رسیده و این نباید شامل ریسک‌های زیادی باشد. هرچند، نتیجه تراژیک کمون در فرانسه و درس‌هایی که مارکس از آن آموخت، لنین را به فکر واداشت. انگیزه این باور چه بود؟

لنین از سال 1905 می‌دانست که از نظر توده‌های دهقان مشروعیت قدرت مستبد تضعیف شده است. در 1917، دولت موقت دیگر مشروعیت نداشت چون نشان داده بود که ناتوان از خروج از جنگ یا حل یک مسئله مهم است. حتی نمی‌توانستند لنین را دستگیر کنند... در مقابل ژنرال کورنیکف تزاری، تسلط «دموکراسی خرده‌بورژوای» و اردوگاه انقلابی کارگران- دهقانان مشهود بود.

در سپتامبر 1917، لنین پنهانی به تجربه کمون پاریس و نظریه سوسیالیسم فکر کرد و «دولت و انقلاب» را نوشت. واقعیت سوسیالیسم از این حقیقت ریشه گرفته که سرمایه‌داری در نتیجه جنگ جهانی فروپاشیده و به نظر می‌رسد که قادر به مقاومت در برابر ابتکارات انقلابی یا دست‌کم اروپا یا جهان نیست. برای او، مسئله اساسی این بود که «انقلاب جهانی» چگونه منتشر می‌شود. او گره کور را از طریق انقلاب روسیه باز کرد. تحلیل لنین از روسیه به‌عنوان «ضعیف‌ترین حلقه رابط امپریالیسم» درست بود: در پاییز 1917 روابط قدرت طبقاتی، به نفع طبقات ستمدیده، به‌شدت تغییر می‌کند ، چون قدرت سنتی کاملا از کار افتاده بود. بعد از تمام شدن فوری جنگ، درخواست تقسیم زمین، ملی شدن، «زمین، نان و آزادی» فقط به شیوه‌ای انقلابی می‌توانست حل شود. و سرانجام: سلاح در دستان توده‌های انقلابی و سازمان‌هایشان بود. زمان «حالا یا هیچ‌وقت» فرارسیده بود...

در کتاب‌های درسی تاریخ، توصیف «لنین جنایتکار» رایج است. او را مدافع خشونتی نشان داده‌اند که به‌عنوان روشی انقلابی تلقی شده و در مفهومِ «دیکتاتوری پرولتاریا» خلاصه می‌شود. هرچند، از منظر تاریخ‌نگاری شما مثال‌هایی را که در این راستا بوده‌اند، زیر سوال برده‌اید، به طور خاص بر تلاش لنین علیه کشتار و باسواد کردن مردم تأکید کرده‌اید. ممکن است در این مورد بیشتر بگویید؟

کتاب‌های درسی رسمی چندین دهه دروغ گفته‌اند. لنین نظریه خاصی درباره ترور و خشونت نداشت. یکی از چیزهایی که لنین بعد از 1907 -که اولین انقلاب روسیه غرق خون شد- همیشه بر آن اصرار داشت، این بود: اگر انقلاب نتواند از خودش دفاع کند محکوم به مرگ است. این فرض که سازماندهی ارتش سرخ و قدرت اتحاد جماهیر شوروی در میانه تجدیدحیات ضدانقلاب و حملات مداخله خارجی می‌توانست صلح‌آمیز انجام شود، ایده پوچ و مضحکی است. قبل از اکتبر، لنین مردم را به امکان «مسیر صلح‌آمیز» فراخواند، اما تاریخ این پیشنهاد را از دستور کار خود حذف کرد. چه می‌شد اگر انقلابیون قدرت را به ضد‌انقلابی‌ها واگذار می‌کردند؟ تجربه قرن بیستم به قدر کافی نشان داد که نیروهای سرمایه‌داری، از هیتلر تا پینوشه، از استعمار نو تا بمباران عراق و یوگسلاوی و دو جنگ جهانی، صدها بار بیشتر خشونت را بر مردم جهان تحمیل کرد تا انقلاب روسیه در طول زندگی لنین.

مشکل اصلی «دوره انتقال» بعد از انقلاب را هم نمی‌توان به خشونت خلاصه کرد، اگرچه مشخص است که هر سازمان دولتی در خاک روسیه استفاده گسترده از زور را مسلم فرض می‌کند. در آغاز انقلاب مشکل اصلی، به ‌معنای خاص، سازماندهی مجدد تولید و توزیع نبود، بلکه ریشه‌کن کردن بی‌سوادی و ارتقای فرهنگی صدها نفر از مردم و ملیت‌ها بود. این مشکلات منبع اصلی خشونت در مراحل اولیه تشکیل اتحاد شوروی بود. وقتی سلسله‌مراتب بوروکراتیک ساخته شد، سهم‌خواهی‌های تازه میان سازمان‌ها، مقامات و دستگاه محلی و مرکزی شدت گرفت، و معلوم شد که ترس لنین به جا بوده: اگر انقلاب روسیه تنها بماند، از شانس موفقیت سوسیالیسم کاسته می‌شود.

یکی از  پیش‌فرض‌هایی که شما در کتاب‌تان آن را تخریب می‌کنید، این است که تصمیمات لنین اساس این را گذاشت تا حزب کمونیست بتواند زندگی دموکراتیک را محدود کند، همین امر موجب شد که برخی بین لنین و ایده «توتالیتاریسم» پیوند برقرار سازند. استدلال شما چیست؟

اول اینکه، «تئوری توتالیتاریسم» خط فکری ابتدایی مبلغان ساده‌لوح سیستم سرمایه‌داری است. اگر ما به زور لنین و تشکیل شوروی را تبدیل به «الگوی مستبدانه» این تئوری کنیم، روایتی از تمامیت‌خواهی به دست می‌آید که موجب می‌شود حتی برای حقایق تاریخی مربوطه احترام قائل نشویم. این ایده که «همه دیکتاتوری‌ها برابر هستند»، به لحاظ عقلی و سیاسی ناممکن است. علاوه بر این، در دوره لنین، دیکتاتوری حزب کمونیست همراه با «کثرت‌گرایی» سازمانی گسترده بود؛ برای مثال، هر جریان ادبی هم سازمان مستقل داشت. حتی در حزب کمونیست، گرایش‌های مختلفی وجود داشت که با هم سر جنگ داشتند.

یکی دانستن دوره‌های لنین و استالین اشتباه بزرگی است، انگار که کسی دیکتاتوری ژاکوبین (جمهوری‌خواه رادیکال انقلاب فرانسه) را با امپراطوری ناپلئون یکی بداند، یا رژیم استالین را با رژیم خودکامه برژنف یکی بگیرد. لنین که انگار دستکاری متعاقب بورژوازی را حدس می‌زد، خودش تأکید کرد که هیچ سیستمی را نمی‌شود با مفاهیم صرفا سیاسی توصیف کرد. در کتاب «دولت و انقلاب»، او مستقیما دوره‌هایی را پیش‌بینی می‌کند که برای آن فقط فرضیه‌های اومانیستی بیان می‌شود. این فکر که انقلاب‌ها باید قابل دفاع باشند، با توجه به رژیم‌های تروریستی دیکتاتوری‌های افسران گارد سفید، بسیار روشنگرانه است. لیبرالیسم روسیه از 1918 تا 1921 به این سیستم‌های نظامی تروریستی پیوست. دوست جوان سابق لنین (P. Struve) که از یک مارکسیست قانونی به یک لیبرال تبدیل شد و مشاور سیاسی «دنیکین» بود، سِمتی مهم در سیستم تروریستی داشت.

بعد از روبرو شدن با چالش‌های عظیم مانند قحطی، جنگ داخلی و حمله ائتلاف بین‌المللی کشورها، برخی مسال به برنامه بقای انقلاب تحمیل شد. از یک طرف، لنین اساس «سیاست اقتصادی جدید» را می‌سازد و از طرف دیگر بینش ضرورتِ «انقلاب فرهنگی» را تدارک می‌بیند. لنین چه اقدامات احتیاطی را مدنظر داشت؟

«سیاست اقتصادی جدید» مارس 1921، که لنین آن را تدوین کرد، «ترمیم نسبی سرمایه‌داری» بود، چون اکثریت جمعیت دهقانان و خرده‌بورژواها بدون خریدوفروش موجودیتی نداشتند؛ جامعه روسیه آماده سوسیالیسم، خود مدیریت اجتماعی نبود. جمعیت، میلیون‌ها کارگر، باید بسیاری از عناصر فرهنگ مدنی را یاد می‌گرفتند تا بتوانند فرهنگ جدید بسازند. در غیاب سنت‌ها و آداب‌ورسوم اجتماعی دموکراتیک، مسئله اساسی این بود که چطور می‌شود هژمونی اهداف و برنامه‌ها فرهنگ جمعی سوسیالیستی را در جامعه شوروی حفظ کرد.

بر مبنای تجربه لنین، گرامشی در مورد این مسئله بسیار نوشت. نقطه آغاز لنین این بود که بعد از پیروزی نظامی، «هژمونی فرهنگی» فقط در صورتی می‌تواند حفظ شود که توده‌های اجتماعی که علاقه‌ای به احیای سرمایه‌داری نداشتند، مدیریت امور را به دست بگیرند. این تناقض اساسی سیستم انقلابی بود، چراکه اقسام مختلف خشونت در خاک روسیه معاصر ریشه داشت. روسیه یک رژیم سوسیال دموکراسی مستقیم بود که می‌توانست اهمیت خشونت را به حداقل برساند، همان‌طور که در «دولت و انقلاب» می‌خوانیم. تلاش‌های بسیاری در این راستا در روسیه شوروی انجام گرفت: کمون‌ها، تعاونی‌ها، آرتل‌ها (اتحادیه‌ها، مخصوصا اتحادیه تولیدکنندگان مثل دهقان‌ها در شوروی سابق)، شبکه تئاترهای کارگران و حلقه‌های خودآموخته به‌‌اضافه نیروهای انقلابی معروف دیگر که ظهور کردند. لنین نظام شوروی، اتحاد جماهیر شوروی را با هدف برابری حقوقی و اجتماعی همه مردم بر اساس اصول سیاسی ضد نژادپرست و ضد ملی‌گرای مشروطه کرد. او رفتار ریاکارانه نظام‌های بورژوا را به تمسخر گرفت که در آن رسما محرومیت نژادی و حقوقی را منع می‌کنند -‌که هرگز آن را حذف نکردند- اما هر روز دوباره محرومیت اجتماعی قائل می‌شوند. توسعه تاریخی شوروی اواخر دهه 1920 به دلایل مختلف تاریخی از این مسیر منحرف شد، که این را هم نمی‌توان با نظریه‌های سطحی (کاذب) شرح داد.

در نظام شوروی، نباید از فقدان دموکراسی مدنی (مردم‌سالاری) شکایت کرد؛ این بی‌معنا است چراکه نه رهبران و نه طرفداران قصد تبعیت از آن را نداشتند. در آن سیستم، اشکال سوسیالیستی و دموکراتیک خودمختار به شکلی جدی معیوب بود و با این ادعا می‌توان هر تخلفی را نقد کرد: عصر دموکراسی اقتصادی و اجتماعی هنوز پیش رو است، نه پشت سر.

 

LEFTEAST

 

لنین زندگینامه لنین تاماس کراس اتحادیه جماهیر شوروی انقلاب روسیه

دیگر مطالب زندگی دیگران

وارث اختراع جویس

ساموئل بکت، فرزند یک ارزیاب ساختمان؛ کوچک‌ترین پسر می و بیل بکت، در سال آوریل 1906 در شهر دوبلین ایرلند به دنیا آمد. او از آن گروه ایرلندی‌های پروتستانِ متعلق به طبقه متوسط بود که رفته‌رفته از این رسته بُرید و در ایمانش به شک و تردید افتاد. برخی معتقدند این خاستگاه بکت است که به شکلِ اضطرابِ وجودی در آثار او به‌خصوص «در انتظار گودو» بازتاب یافته است. در زندگیِ ادبی بکت، بی‌شک جیمز جویس، هم‌وطنِ او تأثیر بسزایی داشته است. درواقع شکل‌گیری فضای ادبی ایرلند وام‌دارِ جویس بود که قدم آخر را در مسیر گسست از سنت‌های ادبیِ ایرلند برداشت و بدون تردید، بکت مهم‌ترین وارثِ جویس در این مسیر است. از این‌روست که بازخوانیِ رابطه بکت با جویس -که بخشِ مهم و نقطه عطفِ زندگی بکت بوده- در زادروزش، خالی از لطف نیست.


نخستين ماركسيست

دويست سال از زادروز فردريش انگلس می‌گذرد؛ يكی از مطرح‌ترين نظريه‌پردازان ماركسيست كه او را نخستين ماركسيستِ تاريخ نيز خوانده‌اند. كسی كه هم در اشاعه جهان‌بينی و ايده‌های ماركسيستی در جامعه نقش بسزايی داشت و همچنين سهمِ بزرگی در برطرف ساختنِ موانع پيش روي ماركس تا او بتواند با فراغ بال بيشتری اثر عظيم خود، «سرمايه» را بنويسد. اما از انگلس نيز مانند غالب شخصيت‌های مهم تاريخی تصويری يكدست در دست نيست. برخی او را جزم‌گرا خوانده‌اند و گروهی معتقدند او پس از ماركس از انديشه‌های انقلابی فاصله گرفت و بيشتر به رِفُرم تمايل نشان می‌داد. برخی نيز خاستگاه طبقاتی او را دليل اين تناقضات دانسته‌اند. انگلس اما، خود را يك ماركسيست تمام‌عيار می‌دانست كه بخشی از عمر خود را وقفِ به ثمر رساندن بخشی از «سرمايه» كرد كه در زمان حياتِ ماركس ناتمام مانده بود. و همان‌طور كه در ادامه مي‌آيد، او به دليل آنكه از نزديك با مصائب و فلاكتِ كارگران در دوران اوج صنعتی شدن سرمايه‌داری برخورد داشت، بيش از همه به پيشبرد عينی ايده‌های ضد سرمايه‌داری كمك كرد، چراكه به‌وضوح مي‌ديد چطور كارگران در چرخه‌های سرمايه‌داری نوينِ آن دوران به كار طاقت‌فرسا گمارده شده‌اند. از اين‌رو بود كه در عرصه عمل‌گرايی و تدوین برنامه برای كنش‌های مبارزاتی نقش عمده‌ای بر عهده گرفت. با اين همه، بسياری معتقدند حقِ مطلب درباره او ادا نشده است و اينك در دویست‌سالگی‌اش وقتِ آن رسيده تا به دركِ بيشتر انديشه و كار او پرداخت.


گاری سنگین تاریخ روسیه

ماکسیم گورکی، از شاخص‌ترین نویسندگان ادبیات روسیه، 28 مارس (9 فروردین) 1868 متولد شد و در سال‌های حیاتش به عنوان مهم‌ترین یا یکی از مهم‌ترین نویسندگان ادبیات روسی شناخته می‌شد. گورکی در سال‌های پس از انقلاب اکتبر نقشی فراتر از نویسنده داشت و به‌خصوص در سال‌هایی که لنین رهبری انقلاب را برعهده داشت چهره‌ای موثر به شمار می‌رفت. سرنوشت گورکی به نوعی با سرنوشت انقلاب روسیه پیوند خورده است؛ نه فقط از این‌رو که گورکی چهره نمادین روشنفکران و نویسندگان انقلابی بود بلکه بیش‌تر از این حیث که فراز و فرودهای زندگی او آیینه‌ای تمام‌عیار از تناقض‌های اجتماعی و تاریخی نهفته در انقلاب روسیه بود. گورکی داستان‌نویسی بود که در دوران حکومت استالین،‌ میان وفاداری به حزب و وفاداری به تخیل نویسندگی در تضادی بنیادی به سر می‌برد و رمان طولانی اما نیمه‌تمامش نمادی از این وضعیت پرتضاد است. نقش و حضور گورکی در فضای روشنفکری دهه‌های ابتدایی قرن بیستم روسیه، به حدی است که می‌توان گفت حیات او با حیات انقلاب درهم‌تنیده بوده و شناخت دقیق هر یک از این دو منوط به شناخت دیگری است.


ترس از خنده

نیکالای واسیلیویچ گوگول (1809-1852) در ایالت پولتاوا واقع در اوکراین به دنیا آمد. او پس از پایان تحصیلاتش در دبیرستان، به پترزبورگ رفت با این امید که شغل دولتی پردرآمدی برای خودش دست‌وپا کند. اما مقام و منسبی بیش از یک کارمند ساده پیدا نکرد. او در 1829 یک منظومه به چاپ رساند که استقبالی از آن نشد و گوگول از شدت سرخوردگی تقریبا تمام نسخه‌هایش را خرید و آتش زد. این سرخوردگی البته دیری نپایید و او در سال‌های 1831 دوباره دست به نوشتن زد و «داستان‌های منثور شب‌هایی در قصبه نزدیک دیکانکا» به چاپ رساند که تحسین پوشکین را برانگیخت. از همین کتاب، گوگول نشان داد که خنده و کمدی برایش قضیه‌ای بسیار جدی است. بعد از آن نیز او کتاب‌های مطرح دیگرش، داستان‌های «دماغ»، «پرتره»، «کالسکه»، «بلوار نِفسکی»، «یادداشت‌های یک دیوانه» و «شنل» را منتشر کرد و نیز «داستان‌های پترزبورگی» را نوشت و نوشتن «بازرس» را هم‌زمان دست گرفت که به‌خصوص در این نمایشنامه اخیر، خنده به‌عنوان یک قضیه مهم مطرح شد و با اینکه بسیاری با انتشار این نمایشنامه، گوگول را به هجونویسی و افترا زدن به روسیه متهم کردند و یاغی خطرناک لقب دادند، او از راه و رسم خود در نوشتن بازنایستاد و کتابِ بعدی‌اش، «نفوس مرده» چنان به نظام رعیت‌داری و وضعیت اقتصادی و اجتماعی موجود در روسیه تاخت که بسیاری گفتند «لرزه‌ای بر سراسر روسیه انداخت.»


گناه تاریخ

بی‌شک کمونیسم و انقلاب بلشویکیِ روسیه سهم بسزایی در تحول هنر و ادبیات داشته است. حتی می‌توان گفت «کمونیسم، یکی از قدرت‌های محوری در بهترین آثار جدید ادبی بوده است، و آشنایی با کمونیسم در وجدان و فعالیت‌های ادبی بسیاری از برجسته‌ترین نویسندگان این عصر تأثیر گذاشته است.»[1] در میان نویسندگان انقلابی طرفدار انقلاب روسیه نام‌های آشنایی هست، مایاکوفسکی، ماکسیم گورکی، آیساک بابل، میخائیل شولوخوف، نیکالای آستروفسکی، ماندلشتام، باریس پاسترناک و دیگران. در میان این فهرست نام‌های کمتر شناخته‌شده‌ای هم هست و در این رمان، چهره‌ای که پس از مرگ گورکی، جای او را گرفت و پیشکسوت ادبیات روسیه شد: الکسیی نیکالایویچ تالستوی. نویسنده‌ای که از انقلاب اکتبر بسیار سود جست و با حمایتِ شخص استالین شهرتی همپای گورکی و شولوخوف پیدا کرد. به مناسبت درگذشت الکسیی تالستوی (1883-1945)، این نویسنده لیبرال که بیشترین بهره را از انقلاب بلشویکی برد مروری داریم بر کارنامه کاری و سیاسی‌اش که او را در روسیه دوره استالین تا یک «کُنت» بالا برد.


محافظه‌کار و اصلاح‌طلب نیستم

«از من بیوگرافی می‌خواهید؟ این هم بیوگرافی: در سال 1860 در تگانروک به دنیا آمدم. همان‌جا در سال 1879 دبیرستان را تمام کردم. سال 1884 تحصیلاتم را در دانشکده پزشکی دانشگاه مسکو به پایان رساندم. در سال 1888 جایزه پوشکین را دریافت کردم. در سال 1890 از مسیر سیبری سفری به ساخالین کردم و مسیر بازگشتم از راه دریا بود. در سال 1891 سفری را به سرتاسر اروپا شروع کردم...» آنتون پاولوویچ چخوف در فوریه 1892 بیوگرافی خود را خطاب به و. آ. تیخونوف می‌نویسد و به‌رسم متداول از تولد و اتفاقاتِ روتین زندگی‌اش آغاز می‌شود، در جملات آخر این بیوگرافی کوتاه است که چخوف، نویسنده ظریف و طناز سر بر می‌کند: «اما همه این‌ها مهملات است، هرچه دوست داشتید بنویسید، هر جا هم کم آورید، جایش را با شعر پر کنید.» این است که زندگینامه چخوف را باید در منابع دیگری جستجو کرد و از این میان، نامه‌های چخوف مهم‌ترین منبع است. چخوف نامه‌های بسیاری می‌نوشت که در آن‌ها ضمنِ نوشتن از حال و احوالِ خود و زندگی ادبی و هنری‌اش، عقاید خود را درباره قضایای سیاسی و اجتماعی روزگارش بیان می‌کند. با اینکه چخوف در خطوط آخر بیوگرافی‌اش آن را مهملات می‌خواند اما برای رفتن سراغ زندگیِ این نویسنده پرآوازه بیش از همه سال‌های موفقیت او جلب توجه می‌کند. از این‌روست که در این متن سال‌های 1885 تا 1890 را از خلالِ نامه‌های چخوف بازخوانی می‌کنیم.


پسماندِ زندگی روزمره

جیمز جویس در دوم فوریه 1882 در شهر دابلینِ ایرلند به دنیا آمد. پدرش آن‌قدر دستش به دهانش می‌رسید که او را به مدرسه شبانه‌روزی یسوعیان بفرستند و آن‌قدر ولخرج بود که چند سال بعد آه در بساطش نمانَد. از این‌روست که به‌طور دقیق نمی‌توان گفت جویس به کدام طبقه اجتماعی وابسته بوده است و چگونه زندگی کرده است. گویا وضع مالی خانواده جویس روز به روز وخیم‌تر شده و این امر را دلیلی می‌دانند که جویس بی‌میل به مخدوش کردن شواهد مربوط به زندگینامه‌اش نبوده است. به این ترتیب آنچه می‌توان درباره آن محکم سخن گفت این است که تزلزل رتبه ممتازی که جویس در جامعه داشت و فقر فرهنگی پیرامونش در او سخت تأثیر گذاشت. مغرور و گوشه‌گیر بار آمد و به پیشنهادهای مربوط به احیای وطن خواه سیاسی خواه هنری، به دیده تحقیر نگاه می‌کرد و به دانش خود از ادبیات اروپای قاره‌ای می‌بالید. از فرقه کاتولیک روگردان شد و سرانجام در 1904 همراه با نورا بارناکل که بعدها با او ازدواج کرد، برای همیشه از ایرلند رفت. جویس برای درآوردن هزینه زندگی و نان زن و بچه‌اش سال‌ها در تریست و زوریخ زبان انگلیسی درس داد و در اواخر عمرش بود که با اعانه‌ها و نخستین حق‌التألیف‌های عمده توانست به زندگی‌اش سر و سامانی بدهد و دیگر نگران نان شب و فقر مدام نباشد. او در تمامِ دوران سخت زندگی‌اش در برابر فقر و بی‌اعتنایی جامعه هنری و ادبیِ آن دوره، سانسور آثارش و بیماری حاد چشم‌هایش تاب آورد و در این میان، شاهکارهایش را نوشت تا اینکه در 1941 درگذشت، زمانی که دیگر به یکی از مهم‌ترین نویسندگان قرن تبدیل شده بود. به مناسبت زادروز جویس و نیز سالروز انتشار شاهکارش «اولیس» در پاریس به سال 1922، مروری می‌کنیم بر پیوند این رمان با زندگی جویس و زادگاهش دابلین که او از آن گریخت گرچه دابلین را برای همیشه در خاطره ادبیات ماندگار کرد.