پسماندِ زندگی روزمره

کیمیاگریِ جویس در اولیس

1399/11/14

جیمز جویس در دوم فوریه 1882 در شهر دابلینِ ایرلند به دنیا آمد. پدرش آن‌قدر دستش به دهانش می‌رسید که او را به مدرسه شبانه‌روزی یسوعیان بفرستند و آن‌قدر ولخرج بود که چند سال بعد آه در بساطش نمانَد. از این‌روست که به‌طور دقیق نمی‌توان گفت جویس به کدام طبقه اجتماعی وابسته بوده است و چگونه زندگی کرده است. گویا وضع مالی خانواده جویس روز به روز وخیم‌تر شده و این امر را دلیلی می‌دانند که جویس بی‌میل به مخدوش کردن شواهد مربوط به زندگینامه‌اش نبوده است. به این ترتیب آنچه می‌توان درباره آن محکم سخن گفت این است که تزلزل رتبه ممتازی که جویس در جامعه داشت و فقر فرهنگی پیرامونش در او سخت تأثیر گذاشت. مغرور و گوشه‌گیر بار آمد و به پیشنهادهای مربوط به احیای وطن خواه سیاسی خواه هنری، به دیده تحقیر نگاه می‌کرد و به دانش خود از ادبیات اروپای قاره‌ای می‌بالید. از فرقه کاتولیک روگردان شد و سرانجام در 1904 همراه با نورا بارناکل که بعدها با او ازدواج کرد، برای همیشه از ایرلند رفت. جویس برای درآوردن هزینه زندگی و نان زن و بچه‌اش سال‌ها در تریست و زوریخ زبان انگلیسی درس داد و در اواخر عمرش بود که با اعانه‌ها و نخستین حق‌التألیف‌های عمده توانست به زندگی‌اش سر و سامانی بدهد و دیگر نگران نان شب و فقر مدام نباشد. او در تمامِ دوران سخت زندگی‌اش در برابر فقر و بی‌اعتنایی جامعه هنری و ادبیِ آن دوره، سانسور آثارش و بیماری حاد چشم‌هایش تاب آورد و در این میان، شاهکارهایش را نوشت تا اینکه در 1941 درگذشت، زمانی که دیگر به یکی از مهم‌ترین نویسندگان قرن تبدیل شده بود. به مناسبت زادروز جویس و نیز سالروز انتشار شاهکارش «اولیس» در پاریس به سال 1922، مروری می‌کنیم بر پیوند این رمان با زندگی جویس و زادگاهش دابلین که او از آن گریخت گرچه دابلین را برای همیشه در خاطره ادبیات ماندگار کرد.

 

«ایرلندی‌ها که محکومند به زبانی جز زبان خود حرف بزنند مُهر نبوغ خود را بر آن زدند و برای رسیدن به سربلندی با ملت‌های متمدن رقابت می‌کنند.»

از همین چند خط سخنرانیِ جویس پیداست که او در جستجوی راهی برای رقابت یا بهتر بگوییم حضور در صحنه رقابت ادبی بوده است. صحنه‌ای که نویسندگان بتوانند پیوند خود را با الگوی ملی زبان قطع کنند تا با اختراع شرایط استقلال، به آزادی برسند. نسل نویسندگانی همچون جویس سراغ قوانین ادبی بین‌المللی رفتند تا همچنان در سطح ملی نوعِ دیگری از ادبیات یا به‌تعبیر پاسکال کازانووا «سرمایه ادبی» را به وجود بیاورند. هدف ادبی جویس مخالفت با ادبیات ملی بود و او در این راه تمامِ دار و ندارش را وسط گذاشت. از تجربیات به‌شدت خصوصی‌اش که در شاهکارش «اولیس» مشهود است، تا توانی که در مخالفت با سنت ملی به کار گرفت و سرانجام در سال ۱۹۰۴ ناگزیرش کرد زادگاهش دابلین را ترک کند. شهری که آن را با تمام مختصات و خصوصیاتش در «اولیس» ثبت کرد، تا حدی که بسیاری می‌گویند این رمان نوعی نقشه‌نگاری دابلین است. جویس در «اولیس» چنان نقشه دقیقی از این شهر ترسیم می‌کند که منوچهر بدیعی، مترجمِ «اولیس» به زبان فارسی[1] می‌گوید چند سال پیش که در مراسم «بلومزدی»[2] شرکت می‌کند از روی نقشه‌ای که در «اولیس» طراحی شده به دنبال مکان‌ها می‌گردد و عجیب اینکه بافت کلی شهر شبیه به همان زمان بوده است. از نکاتِ غریب دیگر این است که جویس سالیان سال به طراحیِ دابلین در رمانش پرداخته و جزئیات و گوشه‌کنار پرت این شهر را تصویر می‌کند اما از دابلین فاصله می‌گیرد و به‌رغمِ این دوری هرگز از اندیشیدن به این شهر دست نمی‌کشد. حضور شهر دابلین چنان در «اولیس» جدی و پررنگ است که بسیاری از منتقدان و صاحب‌نظران باور دارند «دابلین» شخصیتِ اصلی رمان است.

«اولیس» به‌قولِ خود جویس ایده ساده‌ای دارد اما انبوه معما و اساطیر و تاریخ و جغرافیا و افسانه‌های ایرلند و مناسک مسیحیت و اشارات ادبی و فلسفی و آوردنِ تکه‌هایی از زندگینامه خود و خانواده‌اش، آن را به رمانی تبدیل می‌کند که خواندنش دشوار و ترجمه‌اش به زبان دیگر دشوارتر است. با وجود این، «اولیس» را کیمیاگری جویس در تبدیل زندگی روزمره نکبت‌بار به طلای ادبی می‌خوانند:

«اولیس نشان داد که نه‌تنها می‌توان پس‌ماند امور روزمره و نکبت‌بار را وارد گنجینه ادبی کرد بلکه افزون بر این نشان می‌دهد که چگونه باید این کار را کرد.» جویس در رمانش به زندگیِ افراد عادی و معمولی دابلین سرک می‌کشد و از تفاله‌های فقر و فلاکت می‌نویسد. مگر در شهر ملال‌آوری چون دوبلین -که بلوم و ددالوس (شخصیت‌های رمان اولیس) دائم از این سر آن به آن سر آن می‌رفتند- چه بود که با ملال‌آوری دیگر شهرها و محلات تفاوت داشته باشد! این است که جویس سرمشق نویسندگان دیگر در نوشتن از روح و جسم شهرهایشان شد: «یک عالم بدی، نکبت، فساد، فلاکت... آیا این همه جان نمی‌داد برای یک استحاله کیمیاگری؟»

این در عرصه ادبیات ثروت بالقوه‌ای بود که با جویس به طلا بدل شد. به تعبیر دِکلان کیبرد، «اولیس» هنر زندگی روزمره است. جویس در این رمان زندگی یک روز «لئوپولد بلوم» و دو شخصیت اصلی دیگر کتاب را روایت می‌کند: «یک عمر در یک روز». و همان‌طور که جویس می‌گوید رمان بر اساسِ یک ایده ساده شکل می‌گیرد: یک روز از زندگی یک شهر. اما بلوم در این یک روز چنان سفر کرده که انگار سفر از «عالم بیداری به عالم رؤیا» باشد. هیچ‌کس شک ندارد که این رمان در عالم بیداری و رؤیا، زندگینامه یا اثری بیوگرافیک نیست اما تکه‌های از زندگی و تجربیات جویس به‌وضوح در رمان دیده می‌شود. برای نمونه در رمان «این همه یاد گذشته نشان‌دهنده عالم ذهن خود جویس است که گویی به طرزی نامتعارف در دابلین دوران جوانی خود جا خوش کرده است؛ در هیچ جا قادر، یا دست‌کم مایل نیست که در مقام اکتشاف گذشته برآید. جویس گذشته را همراه با خود در ذهن خود این سو و آن سو برده است -مانند روزنامه‌ها و بلیت‌های تراموای آن‌ که چنان‌که می‌گویند، همراه خود در صندوق‌هایش این سو و آن سو می‌برد.» یا نمونه دیگرش، ماجرای جیمز جویس با نورا که  دوستش به رابطه با او قبل از زندگی نورا با جویس اعتراف می‌کند و جویس را به شک و تردید می‌اندازد که بازتاب آن را در بحران اعتماد لئوپولد بلوم به مالی در رمان می‌توان دید که از مهم‌ترین خطوط داستانی رمان جویس است.

خوب که نگاه کنیم می‌بینیم داستان «اولیس» همان قصه ساده‌ای است که «از هر زبان که می‌شنوم نامکرر است». این رمانِ عریض و طویل که از شاهکارها یا حتی مهم‌ترین اثر ادبی قرن بیستم به شمار می‌رود، سه شخصیت بیشتر ندارد: استیون ددالوس، لئوپولد بلوم و زنش مالی بلوم. اما رسیدن به قصه سرراست «اولیس» کار چندان ساده‌ای نیست و هر خواننده و منتقدی را که به این نیت کتاب را بخواند ناامید بر جا می‌گذارد. «بلوم نمونه اصیل مردم میانه‌حالی است که زندگی روزمره و فکر و خیالشان در حد متوسط و متعادل و بی‌خطر است، هرچند ممکن است فقط در عالم خیال بلندپروازی‌هایی داشته باشند. تقریبا همه مردم این‌چنین‌اند که اگر چنین نبود سنگ روی سنگ بند نمی‌شد.» از این منظر نیز «اولیس» اهمیتِ ویژه‌ای پیدا می‌کند، چراکه جویس از زندگی مردمان عادی و از میان مردم متوسط‌الحال جامعه، یکی از مهم‌ترین شخصیت‌های ادبیات مدرن را خلق می‌کند و نشان می‌دهد روایت زندگی مردمان در سطح خُرد آن تا چه حد می‌تواند مهم و حتی حیاتی باشد. او به‌جای روایت وقایع تاریخی کلان و خلق قهرمان‌های اسطوره‌ای سراغِ جزئی‌ترین روابط و ماجراهای افراد جامعه می‌رود و قاعده اهمیت روایت‌های کلان و گُل‌درشت را برهم می‌زند، و می‌توان گفت این، یکی از دستاوردهای جویس در انقلاب ادبی‌اش بوده است.   

پی‌نوشت‌ها:

1.منوچهر بدیعی، مترجم بِنام ایرانی سال 1371 ترجمه کتاب «اولیس» را تمام کرده است. این کتاب شامل ترجمه متن رمان و یادداشت‌ها در زمستان سال ۱۳۷۱ در انتشارات نیلوفر با تیراژ ۵۵۰۰ نسخه و در 625 صفحه حروفچینی شده. اما به دلایل مختلف همچنان امکان چاپ پیدا نکرده است. شرحِ مفصل ماجرای این ترجمه و منتشر نشدن آن را می‌توانید در گفت‌وگوی روزنامه شرق با این مترجم بخوانید: ناگفته‌های منوچهر بدیعی درباره «اولیس» جویس بعد از بیست‌وهفت سال: «یک کتاب مستهجن منتشر شد؟!»، دو‌شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۸، روزنامه شرق شماره ۳۴۷۵

2.شانزدهم ژوئن را که مصادف است با زمان وقوع رویدادهای اولیس، «بلومزدی» یا «روز بلوم» می‌نامند. بیش از نیم قرن است که علاقه‌مندان و شیفتگان «اولیس»، در شانزدهم ژوئن هر سال در دابلین به یاد جویس و شاهکارش مراسمی برپا می‌کنند.

منابع:

-  «جیمز جویس: همراه با بخش 17 اولیس»، جی. آی. ام. استیوارت، ترجمه منوچهر بدیعی، نشر نیلوفر

- «اولیس جویس: عصاره داستانی» هری بلامایزر- ماتیو هاجارت- دان گیفورد، ترجمه منوچهر بدیعی، نشر نیلوفر

- «جمهوری جهانی ادبیات»، پاسکال کازانووا، ترجمه شاپور اعتماد، نشر مرکز

-  روایت منوچهر بدیعی از بلومزدی: «جویس هنوز به دابلین بازنگشته است»، چهار‌شنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۵، روزنامه شرق شماره ۲۶۰۸

 

 

جیمز جویس اولیس دابلین

دیگر مطالب زندگی دیگران

وارث اختراع جویس

ساموئل بکت، فرزند یک ارزیاب ساختمان؛ کوچک‌ترین پسر می و بیل بکت، در سال آوریل 1906 در شهر دوبلین ایرلند به دنیا آمد. او از آن گروه ایرلندی‌های پروتستانِ متعلق به طبقه متوسط بود که رفته‌رفته از این رسته بُرید و در ایمانش به شک و تردید افتاد. برخی معتقدند این خاستگاه بکت است که به شکلِ اضطرابِ وجودی در آثار او به‌خصوص «در انتظار گودو» بازتاب یافته است. در زندگیِ ادبی بکت، بی‌شک جیمز جویس، هم‌وطنِ او تأثیر بسزایی داشته است. درواقع شکل‌گیری فضای ادبی ایرلند وام‌دارِ جویس بود که قدم آخر را در مسیر گسست از سنت‌های ادبیِ ایرلند برداشت و بدون تردید، بکت مهم‌ترین وارثِ جویس در این مسیر است. از این‌روست که بازخوانیِ رابطه بکت با جویس -که بخشِ مهم و نقطه عطفِ زندگی بکت بوده- در زادروزش، خالی از لطف نیست.


نخستين ماركسيست

دويست سال از زادروز فردريش انگلس می‌گذرد؛ يكی از مطرح‌ترين نظريه‌پردازان ماركسيست كه او را نخستين ماركسيستِ تاريخ نيز خوانده‌اند. كسی كه هم در اشاعه جهان‌بينی و ايده‌های ماركسيستی در جامعه نقش بسزايی داشت و همچنين سهمِ بزرگی در برطرف ساختنِ موانع پيش روي ماركس تا او بتواند با فراغ بال بيشتری اثر عظيم خود، «سرمايه» را بنويسد. اما از انگلس نيز مانند غالب شخصيت‌های مهم تاريخی تصويری يكدست در دست نيست. برخی او را جزم‌گرا خوانده‌اند و گروهی معتقدند او پس از ماركس از انديشه‌های انقلابی فاصله گرفت و بيشتر به رِفُرم تمايل نشان می‌داد. برخی نيز خاستگاه طبقاتی او را دليل اين تناقضات دانسته‌اند. انگلس اما، خود را يك ماركسيست تمام‌عيار می‌دانست كه بخشی از عمر خود را وقفِ به ثمر رساندن بخشی از «سرمايه» كرد كه در زمان حياتِ ماركس ناتمام مانده بود. و همان‌طور كه در ادامه مي‌آيد، او به دليل آنكه از نزديك با مصائب و فلاكتِ كارگران در دوران اوج صنعتی شدن سرمايه‌داری برخورد داشت، بيش از همه به پيشبرد عينی ايده‌های ضد سرمايه‌داری كمك كرد، چراكه به‌وضوح مي‌ديد چطور كارگران در چرخه‌های سرمايه‌داری نوينِ آن دوران به كار طاقت‌فرسا گمارده شده‌اند. از اين‌رو بود كه در عرصه عمل‌گرايی و تدوین برنامه برای كنش‌های مبارزاتی نقش عمده‌ای بر عهده گرفت. با اين همه، بسياری معتقدند حقِ مطلب درباره او ادا نشده است و اينك در دویست‌سالگی‌اش وقتِ آن رسيده تا به دركِ بيشتر انديشه و كار او پرداخت.


گاری سنگین تاریخ روسیه

ماکسیم گورکی، از شاخص‌ترین نویسندگان ادبیات روسیه، 28 مارس (9 فروردین) 1868 متولد شد و در سال‌های حیاتش به عنوان مهم‌ترین یا یکی از مهم‌ترین نویسندگان ادبیات روسی شناخته می‌شد. گورکی در سال‌های پس از انقلاب اکتبر نقشی فراتر از نویسنده داشت و به‌خصوص در سال‌هایی که لنین رهبری انقلاب را برعهده داشت چهره‌ای موثر به شمار می‌رفت. سرنوشت گورکی به نوعی با سرنوشت انقلاب روسیه پیوند خورده است؛ نه فقط از این‌رو که گورکی چهره نمادین روشنفکران و نویسندگان انقلابی بود بلکه بیش‌تر از این حیث که فراز و فرودهای زندگی او آیینه‌ای تمام‌عیار از تناقض‌های اجتماعی و تاریخی نهفته در انقلاب روسیه بود. گورکی داستان‌نویسی بود که در دوران حکومت استالین،‌ میان وفاداری به حزب و وفاداری به تخیل نویسندگی در تضادی بنیادی به سر می‌برد و رمان طولانی اما نیمه‌تمامش نمادی از این وضعیت پرتضاد است. نقش و حضور گورکی در فضای روشنفکری دهه‌های ابتدایی قرن بیستم روسیه، به حدی است که می‌توان گفت حیات او با حیات انقلاب درهم‌تنیده بوده و شناخت دقیق هر یک از این دو منوط به شناخت دیگری است.


ترس از خنده

نیکالای واسیلیویچ گوگول (1809-1852) در ایالت پولتاوا واقع در اوکراین به دنیا آمد. او پس از پایان تحصیلاتش در دبیرستان، به پترزبورگ رفت با این امید که شغل دولتی پردرآمدی برای خودش دست‌وپا کند. اما مقام و منسبی بیش از یک کارمند ساده پیدا نکرد. او در 1829 یک منظومه به چاپ رساند که استقبالی از آن نشد و گوگول از شدت سرخوردگی تقریبا تمام نسخه‌هایش را خرید و آتش زد. این سرخوردگی البته دیری نپایید و او در سال‌های 1831 دوباره دست به نوشتن زد و «داستان‌های منثور شب‌هایی در قصبه نزدیک دیکانکا» به چاپ رساند که تحسین پوشکین را برانگیخت. از همین کتاب، گوگول نشان داد که خنده و کمدی برایش قضیه‌ای بسیار جدی است. بعد از آن نیز او کتاب‌های مطرح دیگرش، داستان‌های «دماغ»، «پرتره»، «کالسکه»، «بلوار نِفسکی»، «یادداشت‌های یک دیوانه» و «شنل» را منتشر کرد و نیز «داستان‌های پترزبورگی» را نوشت و نوشتن «بازرس» را هم‌زمان دست گرفت که به‌خصوص در این نمایشنامه اخیر، خنده به‌عنوان یک قضیه مهم مطرح شد و با اینکه بسیاری با انتشار این نمایشنامه، گوگول را به هجونویسی و افترا زدن به روسیه متهم کردند و یاغی خطرناک لقب دادند، او از راه و رسم خود در نوشتن بازنایستاد و کتابِ بعدی‌اش، «نفوس مرده» چنان به نظام رعیت‌داری و وضعیت اقتصادی و اجتماعی موجود در روسیه تاخت که بسیاری گفتند «لرزه‌ای بر سراسر روسیه انداخت.»


گناه تاریخ

بی‌شک کمونیسم و انقلاب بلشویکیِ روسیه سهم بسزایی در تحول هنر و ادبیات داشته است. حتی می‌توان گفت «کمونیسم، یکی از قدرت‌های محوری در بهترین آثار جدید ادبی بوده است، و آشنایی با کمونیسم در وجدان و فعالیت‌های ادبی بسیاری از برجسته‌ترین نویسندگان این عصر تأثیر گذاشته است.»[1] در میان نویسندگان انقلابی طرفدار انقلاب روسیه نام‌های آشنایی هست، مایاکوفسکی، ماکسیم گورکی، آیساک بابل، میخائیل شولوخوف، نیکالای آستروفسکی، ماندلشتام، باریس پاسترناک و دیگران. در میان این فهرست نام‌های کمتر شناخته‌شده‌ای هم هست و در این رمان، چهره‌ای که پس از مرگ گورکی، جای او را گرفت و پیشکسوت ادبیات روسیه شد: الکسیی نیکالایویچ تالستوی. نویسنده‌ای که از انقلاب اکتبر بسیار سود جست و با حمایتِ شخص استالین شهرتی همپای گورکی و شولوخوف پیدا کرد. به مناسبت درگذشت الکسیی تالستوی (1883-1945)، این نویسنده لیبرال که بیشترین بهره را از انقلاب بلشویکی برد مروری داریم بر کارنامه کاری و سیاسی‌اش که او را در روسیه دوره استالین تا یک «کُنت» بالا برد.


محافظه‌کار و اصلاح‌طلب نیستم

«از من بیوگرافی می‌خواهید؟ این هم بیوگرافی: در سال 1860 در تگانروک به دنیا آمدم. همان‌جا در سال 1879 دبیرستان را تمام کردم. سال 1884 تحصیلاتم را در دانشکده پزشکی دانشگاه مسکو به پایان رساندم. در سال 1888 جایزه پوشکین را دریافت کردم. در سال 1890 از مسیر سیبری سفری به ساخالین کردم و مسیر بازگشتم از راه دریا بود. در سال 1891 سفری را به سرتاسر اروپا شروع کردم...» آنتون پاولوویچ چخوف در فوریه 1892 بیوگرافی خود را خطاب به و. آ. تیخونوف می‌نویسد و به‌رسم متداول از تولد و اتفاقاتِ روتین زندگی‌اش آغاز می‌شود، در جملات آخر این بیوگرافی کوتاه است که چخوف، نویسنده ظریف و طناز سر بر می‌کند: «اما همه این‌ها مهملات است، هرچه دوست داشتید بنویسید، هر جا هم کم آورید، جایش را با شعر پر کنید.» این است که زندگینامه چخوف را باید در منابع دیگری جستجو کرد و از این میان، نامه‌های چخوف مهم‌ترین منبع است. چخوف نامه‌های بسیاری می‌نوشت که در آن‌ها ضمنِ نوشتن از حال و احوالِ خود و زندگی ادبی و هنری‌اش، عقاید خود را درباره قضایای سیاسی و اجتماعی روزگارش بیان می‌کند. با اینکه چخوف در خطوط آخر بیوگرافی‌اش آن را مهملات می‌خواند اما برای رفتن سراغ زندگیِ این نویسنده پرآوازه بیش از همه سال‌های موفقیت او جلب توجه می‌کند. از این‌روست که در این متن سال‌های 1885 تا 1890 را از خلالِ نامه‌های چخوف بازخوانی می‌کنیم.


نگریستن از نیم‌رخ

سالیانِ درازی است از مرگِ ویرجینیا وولف، نویسنده مطرح انگلیسی می‌گذرد اما همچنان نام او در ادبیات جهان پرآوازه است و رد پایش از بین نرفته است. آدلین ویرجینیا وولف در 25 ژانویه در خانه شماره 22 هاید پارک گیت لندن به دنیا آمد. در تاریخِ ادبیات او را نویسنده‌ دهه 1920-1930 می‌دانند اما بازخوانیِ نظرات، نوشته‌ها و رمان‌هایش نشان می‌دهد آنچه او خلق کرده است با برداشت جهان امروز از رمان مدرن همخوانی بسیار دارد. ویرجینیا وولف شخصیتی چندسویه دارد، جدا از کار ادبی‌اش که او را در کنار پروست، ژید و فاکنر می‌نشاند، ویرجینیا به خاطر مقالات و گفتارهای جسورانه و بی‌پروایش در باب آزادی زنان و نقشِ کلیدی‌اش در جنبش‌های فمینیستی دورانش نیز شناخته شده و شهرت دارد. و این دو جنبه در شخصیت‌ها و آثار وولف درهم تنیده شده است.