فیدل و خداوند

دیگو مارادونا و تخطی از نظم نرمال

نیما آصف
1399/09/13

دیگو آرماندو مارادونا، اسطوره فوتبال که بدون شک از برترین بازیکنان تاریخ فوتبال جهان است، در30 اکتبر 1960 در آرژانتین به دنیا آمد و چند روز پیش در 25 نوامبر 2020 بر اثر حمله قلبی درگذشت. مارادونا یکی از سیاسی‌ترین اهالی فوتبال بود که به سوسیالیسم تمایل داشت و خود را ضدامپریالیست می‌خواند و از طرفداران سرسخت فیدل کاسترو و چه‌گورا بود، تا حدی که زندگینامه خودنوشتِ‌ خود؛ «ال دیگو» را به فیدل کاسترو و تمام مردم کوبا تقدیم کرده است. مارادونا به‌دلیل زندگی پرماجرایش منتقدانی جدی داشت اما طرفدارانش بر این باورند که اگر مارادونا بودند، درست مانند مارادونا زندگی می‌کردند.

 

تصویر کلیشه‌ای مارادونا که در طول سال‌های حیات او توسط روایت رسمی ساخته شده بود، شمایل مرد چاقی بود با موهای ژولیده که از فرط مصرف مواد و الکل سال‌های پایانی عمرش را با بیماری جسمی و جنون ذهنی گذراند و دست‌آخر با بر باد دادن آن‌همه ثروتی که در دوران فوتبالش به دست آورده بود با حمله قلبی مرد. از دلایل زوال عقل مارادونا یکی هم اینکه او کاسترو و چه گوارا را قهرمان‌های زندگی‌اش می‌دانست و در سال‌های پایانی عمرش هم بارها از دیکتاتورهای امریکای لاتین حمایت کرده بود. در روایت رسمی، مارادونا فاقد کمترین درک سیاسی بود و نمی‌دید که مردم کوبا با چه مصیبتی زندگی می‌کنند و همچنین نمی‌دید که دیکتاتورهای این سال‌های امریکای لاتین اقتصاد کشورهایشان را به ورطه نابودی کشانده‌اند. مارادونا مرد هوسرانی بود که در پول دست‌وپا می‌زد اما با امپریالیسم مخالفت می‌کرد. تصویر کلیشه‌ای مارادونا، می‌گوید او نابغه‌ای بود که خودش را نابود کرد و سرانجام در انزوا مرد. روایت رسمی از یکی‌ بود یکی نبود آغاز می‌کند؛ اینکه مارادونا پسربچه‌ای بود از محله‌ای فقیرنشین در بوئنس آیرس که عاشق توپ و فوتبال بود و با نبوغش توانست به سطح حرفه‌ای برسد و به اروپا برود و سپس دروازه‌های خوشبختی به رویش باز شد اما او مسیری متفاوت را طی کرد و رو به خودویرانگری آورد.

اگرچه روایت رسمی از مارادونا در مواردی درست و منطبق با واقعیت است اما جاهای خالی زیادی دارد که عامدانه به حاشیه رانده شده از‌جمله اینکه مارادونا فقط از مورالس و چاوز دفاع نمی‌کرد بلکه در قبال بسیاری از اتفاقات جهانی موضع می‌گرفت و مثلا به شکل علنی از فلسطینی‌ها حمایت می‌کرد و می‌گفت همان‌قدر که دفاع از نوه دو ساله‌اش اهمیت دارد، دفاع از مردم فلسطین هم برایش حائز اهمیت است. در مستند امیر کاستاریستا، مارادونا می‌گوید که «حاضر نیست با جرج بوش چیزی بنوشد.» مارادونا هیچ‌وقت کنار روسای فیفا دیده نشد در حالی که بسیاری از‌جمله پله و پلاتینی، همیشه با لباس رسمی آن بالا بودند.

مارادونا چه در دوره‌‌ای که بازی می‌کرد و چه پس از آن، همواره مصداقی بود از تخطی کردن؛ تخطی از نظم رسمی و تمام قیدوبندهای مرسوم. او محصول همین تخطی و زیاده‌روی‌هایش بود. سال‌ها پیش مارادونا از فساد فیفا و یوفا حرف زد و مورد حمله قرار گرفت و بعدها معلوم شد که حق با او بوده است. او در سال ۲۰۱۵ در بوئنس آیرس وقتی همه اعضای بلندپایه فیفا را مافیا خواند گفت: «من باید با مافیایی که هنوز در فیفا باقی مانده، مبارزه کنم. من باید با کسانی که مدت‌ها حیثیت و اعتبار فیفا را زیر سؤال برده‌اند، مبارزه کنم». هر بار که رسانه‌ها انتقادهای او را منتشر می‌کردند، بر این موضوع نیز تأکید می‌کردند که مارادونا معتاد به کوکائین و الکل است.

مارادونا خود را سوسیالیست و ضدامپریالیست می‌نامید و یکی از منتقدان امریکا در دوران جورج بوش بود. او بارها در سخنان خود بوش را قاتل کودکان در افغانستان و عراق خوانده بود. یکی از مشهورترین عکس‌های مارادونا، در کنار او و مورالس، رئیس‌جمهوری پیشین بولیوی با تی‌شرتی است که روی آن بوش به رهبر نازی‌ها تشبیه شده است. او در اعتراض به تحریم‌های جهانی علیه عراق، می‌گفت که مایل است لباس تیم ملی فوتبال این کشور را بپوشد. در این سال‌ها تلاش‌های زیادی شد که مارادونا به زندگی و روال عادی برگردد اما شرایط به شکل دیگری رقم خورد که بارها درباره‌اش حرف زده‌اند. او یک‌بار در همین دوران گفته بود که «گاهی تعجب می‌کنم که مردم هنوز عاشق من هستند».

مارادونا همیشه علاقه زیادی به کاسترو داشت و پس از مرگ رهبر پیشین کوبا گفته بود: «جهان یک انقلابی متعهد و من پدر دوم خود را از دست دادم.» او خود را مدیون کاسترو می‌دانست. مارادونا در سال 2000 برای ترک اعتیاد به کوکائین، به درخواست فیدل کاسترو به کوبا رفت. او در آن کمپ چهل کیلو وزن کم کرد و موفق شد برای مدتی مصرف کوکائین را کنار بگذارد. مارادونا در حالی که کوبا را به مقصد آرژانتین ترک می‌کرد به خبرنگاران گفت: «تنها دو چیز عامل بازگشت من به زندگی شدند، فیدل و خداوند».

مارادونا حتی در دوران اوج فوتبالش، وقتی که گران‌ترین ستاره فوتبال جهان بود باز هم از محافظه‌کاری معمول فوتبالیست‌ها تخطی کرده بود. او در بخشی از فیلم مستند کاستاریستا می‌گوید که «در سال ۱۹۸۷، یک سال پس از قهرمانی در جهان، به دیدار فیدل کاسترو می‌رود.» پس از بازگشت از کوبا به رسانه‌های ایتالیایی می‌گوید: «پنج ساعت را با هم گذراندیم. پنج ساعت که اغلب درباره چه گوارا حرف زدیم. فیدل کاسترو تنها سیاست‌مدارای است که نمی‌توان او را متهم به دزدی کرد. یک انقلابی واقعی. همه سیاستمداران با پول به قدرت رسیدند اما فیدل با قدرت مبارزه به این جایگاه رسید».

مارادونا را می‌توان مهم‌ترین چهره تاریخ «سیاسی» فوتبال دانست که جایگاهی دست‌نیافتنی دارد. آرسن ونگر، سرمربی سال‌های طولانی آرسنال یکی از بهترین توصیف‌‌ها را درباره مارادونا به کار برده و گفته «مارادونا یک هنرمند بود، بی‌همتا بود حتی در زیاده‌روی‌هایش. نابغه‌ای که همیشه دنیای خودش را داشت». مانو چائو در ترانه‌اش برای مارادونا که درواقع ترانه پایانی مستند مارادونای کاستاریستا است، می‌گوید: «اگر من مارادونا بودم، درست مانند مارادونا زندگی می‌کردم، چرا‌که زندگی قمار است».

 

مارادونا دست خدا فوتبال آرژانتین فیدل کاسترو چه گوارا

دیگر مطالب زندگی دیگران

سرنوشت روشنفکران ژیواگو

تا پیش از آنکه پاسترناک رمان دوران‌سازِ «دکتر ژیواگو» را بنویسد و سرسختانه تصمیم به انتشار آن بگیرد، کسی در شوروی او را به‌عنوان یک «مخالف» نمی‌شناخت. اما تصمیم قاطع او به انتشار رمانش در ایتالیا سرآغاز رسم و روال ادبی تازه‌ای در روسیه پس از استالین شد. پاسترناک تحت فشار حزب کمونیست و مخالفت کانون نویسندگان شوروی جایزه نوبل 1958 را نپذیرفت. برای نخستین بار بعد از جنگ جهانی دوم، سانسور بدخیم اتحاد شوروی را شکست و پاسترناک توانست روایت هولناک خود را از سرنوشت روشنفکران شوروی منتشر کند، روایتی که از پسِ سالیان دورودراز همچنان برای درکِ موقعیت نسلی از روشنفکران روسیه که در دوران استالین و انقلاب بلشویکی زیستند، معتبر است. رمان «دکتر ژیواگو» شصت‌وشش سال پیش در چنین روزهایی در خارج از شوروی منتشر شد و انقلابی ادبی در دوران بعد از استالین بود که به دوره «آب شدن یخ‌ها» موسوم است.


تبعیدی‌ها

پابلو نرودا، شاعر و مبارز مطرح آمریکای لاتین، هم‌رزم آلنده و برنده نوبلِ ادبیات در سال 1971 است. نفتالی ریکاردو ری‌یس باسو آلتو، معروف به پابلو نرودا زندگی ادبی و سیاسیِ پرفراز و نشیبی داشت. او از تبار شاعرانی بود که مبارزه را سرشته در هنر می‌دانست و کنشگری و شعر را هم‌پای هم مهم می‌شمارد. نرودا در 12 ژوئیه سال 1904 در خطه پارال کشور شیلی به دنیا آمد. او هنوز چهارده سال نداشت که نخستین مقاله‌ خود را در نشریه‌ای محلی به چاپ رساند و چند سال بعد، هنوز به بیست‌سالگی نرسیده بود که سیزده قطعه شعر در مجله‌ای منتشر کرد. از آن بعد تمام اشعار نرودا رنگی سیاسی دارد و همین امر آوازه او را از شیلی به آمریکای لاتین فراتر می‌برد. او دیگر شاعری برای تمام امریکای لاتین است که از رنج‌ها و خشم‌ها مردمان این خطه می‌سراید. از مهم‌ترین بزنگاه‌های زندگی نرودا ایراد خطابه «من متهم می‌کنم» در ششم ژانویه 1948 در مجلس سنا بود که منجر به صدور حکمِ عزل او از سناتوری مجلس توسط دیوان عالی شیلی شد و البته دیوان به همین حکم بسنده نمی‌کند و قصد بازداشت او را دارد. این اتفاق در سراسر امریکای لاتین بازتابی گسترده پیدا می‌کند و بسیاری به هواداری از او برمی‌خیزند و سرانجام نرودا ناگزیر به ترک وطن می‌شود. در زادروز نرودا، بخشی از خاطراتِ این شاعر چپ‌گرا از سفرش به شوروی را مرور می‌کنیم که در آنجا با شاعرانی همفکر خودش دیدار می‌کند، شاعرانی تبعیدی‌ که برای گرامی‌داشتِ پوشکین گرد هم آمده‌اند.


در سایه جنوب

ویلیام فاکنر از مهم‌ترین داستان‌نویسان جهان است که در ایران هم به خوبی شناخته می‌شود و بسیاری از آثار او توسط مترجمان مختلف به فارسی منتشر شده است. او را نویسنده جنوب نامیده‌اند و این جنوب هم جغرافیایی است و هم ادبی. او با با سبک خاص داستان‌نویسی‌اش و نیز تصویر درخشانی که از زندگی مردمان جنوب امریکا به دست داده در تاریخ داستان‌نویسی جاودانه شده است. فاکنر در زمان حیاتش برنده نوبل ادبیات شد و آثارش تا امروز همواره مورد توجه بوده و از زوایای مختلف بررسی شده است. فاکنر علاقه‌ای به صحبت کردن درباره زندگی شخصی‌اش نداشت و به‌خصوص از سال‌های کودکی او اطلاعات زیادی در دست نیست با این‌ حال، زندگی‌نامه‌نویسان متعددی به سراغش رفته‌اند و دوره‌های مختلف زندگی او را تصویر کرده‌اند. فاکنر در 25 سپتامبر 1897 متولد شد و در سال 1962 درگذشت.


مایه عذاب تمدن

ژان ژاک روسو در 28 ژوئن سال 1712 در ژنو سوئیس متولد شد. او از مهم‌ترین چهره‌های اندیشه غربی و معاصر فیلسوفانی چون کانت و هیوم بود. روسو و عقایدش تن واحدی بودند و او معتقد بود که باید سرشت حقیقی خود را جست‌وجو کنیم. عصر روسو، یعنی سال‌های آغازین قرن هجدهم، عصر انقلاب علمی و جنبش روشنگری است و روسو در میانه پیشرفتی نوین بر شناخت و تجربه خود حقیقی تاکید داشت. برخی منتقدان و زندگی‌نامه‌نویسان، روسو را غیرعقلانی‌‌ترین نمونه در میان همه فیلسوفان بزرگ دانسته‌اند و دلیلش هم این است که در آثار او به دفعات احساس بر استدلال عقلانی چیره می‌شود. زندگی روزمره روسو در اغلب موارد چیزی جز تجربه‌ای عذاب‌آور نبود؛ تجربه‌ای که از لحظه تولد با او زاده شده بود.


از شعر و اسلحه

ارنستو چه‌گوارا در 14 ژوئن 1928 در شهر روساریو در آرژانتین متولد شد و پس از پایان تحصیلات ابتدایی‌اش در سال 1946 وارد دانشکده پزشکی بوئنس‌آیرس شد. او در 1953 تحصیل در دانشکده پزشکی را به پایان رساند و بلافاصله پس از آن به بولیوی، پرو و گواتمالا رفت. ملاقات چه‌گوارا با فیدل کاسترو به ژوئیه 1955 برمی‌گردد؛ در این زمان چه‌گوارا با فیدل کاسترو که بعد از آزادی از زندان به مکزیک رفته و او نیز در آنجا پناهنده است دیدار می‌کند و در اینجاست که تصمیم می‌گیرد به جنبش او یعنی جنبش 26 ژوئیه بپیوندد. گوارا که ابتدا در گروه چریکی کاسترو به عنوان پزشک حضور دارد و بین همرزمانش با نام «چه» مشهور شده، که لقبی است خودمانی و محبت‌آمیز، پس از مدتی به فرماندهی یکی از گروه‌های چریکی مستقر در سیئرا مائسترا می‌رسد. چه‌گوارا تا پایان عمر کوتاهش در مبارزه چریکی در جاهای مختلف حضور داشت و سرانجام در بولیوی دستگیر شد و به قتل رسید. اما هنوز هم مهم‌ترین یا یکی از مهم‌ترین نمادهای مبارزه چریکی و برابری‌خواهانه است و الهام‌بخش بسیاری دیگر از مبارزات مسلحانه و آزادی‌بخش در دیگر کشورها بوده است.


به رسوایی احترام بگذارید!

مارکی دو ساد، یکی از مطرودترین نویسندگان عصر روشنگری است که در عین حال او را پیشروترین نویسنده دوران روشنگری نیز خوانده‌اند. در ميان نويسندگان و فيلسوفانِ مطرح عصر روشنگري همچون منتسکیو، دیدرو، ولتر و روسو، طبعا مارکی دوساد چهره متفاوتی است که روشنگري او را موجودي خطرناک براي بشريت دانسته و حکم به طرد او و آثارش از جامعه می‌دهد. چرا که مضمون محوری آثار ساد دارای برداشتي افراطي از مفاهيم عصر روشنگري همچون آزادي، خودآیینی، اخلاق و نقد کلیسا است. ساد، شاید از معدود کسانی است که با کشاندنِ این مفاهیم به سرحدات خود، پیشاپیش زوالِ تدریجی آرمان‌های روشنگری را پیش‌بینی می‌کند. مارکی آلفونس فرانسوا دو ساد، در 12 ژوئن 1740 در پاریس در خانواده‌ای اشرافی به دنیا آمد. در نوجوانی به مدرسه ارتش رفت چرا که در آن روزگار مرسوم بود فرزندان اشراف در مدرسه ارتش آموزش ببینند. ساد هفده ساله بود که به جنگ علیه پروس اعزام شد و چندی بعد در سال 1763 به درجه سروان رسید. مارکی دو ساد زندگی پرفرازونشیبی داشت و بخشِ عمده‌ای از آن را در زندان به سر برد. تمایلاتِ خلاف‌عادت جنسی او موجب شد تا چندین بار به زندان محکوم شود و حتی تا پای گیوتین نیز رفت. سرانجام دو ساد در 2 دسامبر سال 1814 در حالی قریب به نیمی از عمرش را محبوس بود از دنیا رفت.    


زندگی در برج عاج و سیل کثافت

 

گوستاو فلوبر از پایه‌گذاران رمان رئالیستی و از اولین نویسندگان رمان مدرن است. فلوبر در 12 دسامبر 1821 در شهر روآن متولد شد. پدرش پزشک و جراحی مشهور در همین شهر بود. فلوبر خیلی زود رو به ادبیات و نوشتن آورد و در کنار علاقه‌اش به ادبیات به تاریخ هم علاقه نشان داد. او برای تحصیل در رشته حقوق به پاریس رفت اما چند اتفاق در این دوران تاثیر زیادی روی او داشت. نخست دلتنگی برای شهر زادگاهش و سپس مرگ پدر که باعث شد درس را نیمه‌کاره رها کند و به شهر زادگاهش بازگردد. البته اتفاق دیگری هم در میان بود و آن عشق بی‌سرانجام فلوبر بود که تاثیری دیرپا به جا گذاشت و رد آن را می‌توان در برخی آثارش مشاهده کرد. فلوبر نویسنده پرکاری نبود و زود هم از دنیا رفت. در اواخر عمرش دچار بیماری عصبی شدیدی شد که به منزوی شدن او انجامید. فلوبر در 8 ماه می سال 1880 در شهر کرواسه و در 59 سالگی از دنیا رفت.