باریس پاسترناک

مروری بر زندگی خالق دكتر ژيواگو

ترجمه‌ پیمان چهرازی
1400/03/09

باریس لِئُونیدُوویچ پاستِرناک (1960-1890)، بزرگ‌ترین فرزند لِئُونید پاسترناکِ نقاش و رُزا کاوفمَنِ پیانیست [خانواده‌ای یهودی]، در 10 فِوریه‌ 1890 در مسکو متولد شد. والدین او دائماً پذیرای نویسندگان، هنرمندان، و روشنفکران سرشناس بودند؛ از جمله راینر ماریا ریلکه‌ شاعر (در 1899)، که البته در آن زمان هنوز ناشناخته بود، و آثارش تأثیر زیادی بر پاسترناک گذاشت. در 1901 وارد دبیرستان شد و با آنکه، محض خوش‌آمدِ پدرش، خیلی خوب طراحی می‌کرد، عشق اولش گیاه‌شناسی، و دومی موسیقی بود. او، با الهام از آلکساندر اِسکِریابینِ آهنگ‌ساز، که از دوستان خانوادگی‌شان بود، شش سال را صرف یادگیری آهنگ‌سازی کرد. حاصل فعالیت این سال‌های پاسترناک سه قطعه‌ برای پیانو بود. در 1909 وارد دانشکده‌ حقوقِ دانشگاه مسکو شد و فعالیت موسیقایی را برای همیشه رها کرد. خیلی زود به فلسفه روی آورْد، ولی نهایتاً در 1912 فلسفه را هم رها کرد تا کار حقیقی خود را دنبال کند: شاعری. با این حال شعر و نثرِ او همواره حامل نشانِ اشتیاق جوانیِ او به موسیقی و فلسفه بود.

 

سال‌های منتهی به انقلاب یکی از دوره‌‌های عظیم غنای روشنفکری و هنری روسیه بود. با شروع قرنِ جدید، روسیه گونه‌ای اِحیای فلسفی و دینی را تجربه کرده بود که شعر سمبولیستی نقش پیشرویی در آن داشت. آوانگاردهای روسیِ عرصه‌ هنر در پیوند تنگاتنگی با جنبش‌های نُو در اروپای غربی بودند؛ عصرْ عصرِ کاندینْسکی و شاگال بود، عصر اِسکِریابین و اِستِراوینسکی. شاعر بزرگِ این عصر آلکساندر بِلُوک بود، شاعر سمبولیستی که از دوره‌ قبلی به دوره‌ شکوفای نسلِ درخشان آنا آخماتُووا، ولادیمیر مایاکوفسکی، اُسیپ ماندِلْشْتام، ماریا تِسوِتایِوا، و پاسترناک پا گذاشته بود.

پاسترناک در زمان شروع جنگ جهانی اول در حوالی اُکا بود؛ رودخانه‌ای در جنوب مسکو؛ و توصیفاتی که از ماتم مردم این منطقه در نامه‌های این دوره‌‌ او یافت می‌شود در آثار منظوم و منثورِ بعدی‌اش منعکس شده است. او بخش اعظمی از سال‌های 1914 تا 1917 را در خاورِ دورِ مسکو گذراند. این دوره‌ طولانیِ دوری از شهر برای او دوره‌ خلاقه‌ای بود. او در سال‌های جنگ دو دفترِ شعر منظوم تألیف کرد که یکی از آن‌ها در یک آتش‌سوزی در 1915 از بین رفت و دیگری با عنوان بر فرازِ حصارها در 1917 منتشر شد.

پاسترناک در زمان انقلاب فِوریه‌ 1917 راهیِ مسکو شد. او طی دوره‌ ورود به مسکو تا انقلاب اکتبر دو کتاب نوشت؛ خواهرم زندگی (1922) و تِم‌ها و واریاسیون‌ها (1923)، هرچند شرایطِ جنگ به‌مدت پنج سال مانع از انتشار آن‌ها شد. خواهرم زندگی خیلی زود پاسترناک را در زُمره‌ی نویسندگان پیشروی آن زمان قرار داد. او در آن سال‌ها بر کار ترجمه متمرکز شده بود و برگردان‌هایی از نمایش‌نامه‌های کلایْسْت و بِن جانسون، و شعرهای هانس زاکْس، گوته، گئورگ هِروِگ، و اِکپرسیونیست‌های آلمان صورت داده بود.

بعد از انقلاب، همه‌ی مردم روسیه می‌بایست میان مهاجرت و زندگی با قوانین جدید بلشویکی یکی را انتخاب می‌کردند. پاسترناک، به‌مانند آنّا آخماتُووا و اُسیپ ماندلْشْتام، از شاعرانی بود که در روسیه ماند، و در یک آپارتمان اشتراکیِ پرجمعیت به زندگی ادامه داد. ولی اکثر افراد خانواده‌ پاسترناک روسیه را به‌مقصد آلمان ترک کردند، و هرگز برنگشتند. در 1922 پاسترناک با یِوْگِنیا لوری، هنرجوی یک مؤسسه‌ی هنری، ازدواج کرد. آن‌ها نیمه‌ دومِ آن سال را در برلین در کنار والدین پاسترناک گذراندند؛ و این آخرین‌‌باری بود که او خانواده‌اش را می‌دید. این زوج در 1923 صاحب فرزند پسری شدند که یِوْگِنی نام گرفت. پاسترناک در این دوره به نوشتن شعرهای کوتاه ادامه داد؛ آثاری که، به‌مانند آثار بسیاری از معاصرینش، واجد حسی تراژیک بودند. مقررات مسالمت‌آمیزی که یک شاعر می‌توانست تحت آن‌ها با امنیت و اطمینانِ‌ خاطر کار کند جای خود را به فضای تخریب و خصومت داده بود. پاسترناک به‌تدریج به این باور رسید که شاعران و هنرمندان جایگاه مطمئنی در جامعه ندارند و فقط می‌توانند به‌عنوان عناصری بیگانه به حیات خود ادامه بدهند. او خیلی زود به مضامین تاریخی، از قبیل انقلاب اول روسیه، روی آورد.

در اواخر دهه‌ 1920 دور تازه‌ای از تعصب و اِرعاب فرا رسید. لنین در 1924 از دنیا رفت، و در 1928 نهایتاً از دلِ نزاع بر سرِ جانشینیِ او استالین پیروزمندانه ظهور کرد. تروتسکی تبعید شد، و رقبای بالقوه‌ استالین یکی بعد از دیگری حذف شدند. شکلی از اِعمال زور در همه‌ حوزه‌ها، از جمله‌ در حیطه‌ ادبیات، صورت گرفت، و نهایتاً، در 1932، آیین رئالیسمِ سوسیالیستی در دستور کار قرار گرفت و اتحادیه‌ نویسندگان بدل به قیم انحصاریِ این راست‌کیشی شد. سال‌های حول‌وحوش 1930 سال‌های اشتراکی شدنِ اجباریِ کشاورزی شوروی بود، که جابه‌جایی کلّیِ جمعیت، افزایش چشمگیرِ روانه شدنِ کارگران به اردوگاه‌ها، و دُورِ تازه‌ای از کمبود مواد غذایی را در پِی داشت. در این دوره‌ بحران خیلی از شاعران و هنرمندان درگیر وسوسه‌ خودکشی شدند. پاسترناک غلبه بر این وسوسه و این ترس از آینده، و ادامه‌‌ فعالیت در زمانه‌ای که دیگر تضمینی برای هنر و حیات معنوی در کار نیست را برای شاعران ضروری می‌دانست؛ و این نظریه‌ای بود که او از خلال استعاره‌ «تولد دیگر» به بیان درآورد.

در زمستانِ 1930 یِوگِنیا، که بیمار شده بود، مجوزی برای سفر درمانی به خارج دریافت کرد و راهی آلمان شد. پاسترناک امیدوار بود که همسرش در ادامه برای تحصیل به پاریس برود و حرفه‌ هنری‌اش را دنبال کند، ولی یِوگِنیا خیلی زود به مسکو برگشت. در این بِین، پاسترناک عاشق زیناییدا نُویهُوس، همسر گِنریک نُویهُوس [موسیقی‌دان روسِ آلمانی‌تبار]، شده بود، که شعرهای عاشقانه‌ تولدِ دیگر خطاب به او سروده شده بود. در 1931 پاسترناک از یِوگِنیا جدا شد و در 1934 با زیناییدا ازدواج کرد.

با آنکه در دهه‌ 1930 اتخاذ یک موضع مطلقاً غیرسیاسی نشانه‌ی پُرخطرِ نگاهی مستقل محسوب می‌شد، پاسترناک دائماً در شعرها و اظهاراتش از خودآیینی هنرمند دفاع می‌کرد. او صراحتاً موضع غیرسیاسیِ خود را در کتاب جوازِ عبور (1931) به بیان درآورد، که با سانسور مواجه شد. مقامات هنوز حاضر به چاپ شعرهای او بودند، ولی به آثار منثور او اجازه‌ی چاپ نمی‌دادند. به‌تدریج این نگرانی در او قوت گرفت که رژیم شوروی او را به‌اجبار به شاعر رسمیِ خود بدل کند، و همین نگرانی باعث شد تن به مخاطرات زیادی بدهد. عاقبت، بعد از دو سخنرانیِ جنجالی در گردهم‌آیی‌های عمومی، رئیس اتحادیه‌ نویسندگان در کنگره‌ حزب کمونیست از او به‌عنوان خائن نام برد. از آن لحظه به بعد، پاسترناک از مشارکت در فعالیت‌های عمومی کنار گذاشته شد.

در 1934، که ماندلشتام تازه بازداشت شده بود، استالین در باب رویکرد شعری او از پاسترناک مشاوره گرفت. پاسترناک نهایت تلاش خود را به کار گرفت تا با استفاده از جایگاه خود به ‌نفع افراد بازداشت‌شده پادرمیانی کند. او در طول آن دادگاه‌های نمایشیِ مخوف از امضای ادعانامه و نامه‌ سرگشاده علیه متهمان امتناع کرد، و خطر بزرگی را به جان خرید. با این حال، او تا 1958 از تعقیب و آزاری که شامل حال اکثر نویسندگان شد در امان ماند.

پاسترناک، بعد از تولدی دیگر (32-1931)، برای حدود ده سال هیچ شعری ننوشت و بخش عمده‌ فعالیتش به ترجمه، و به‌طور اَخَص آثار شاعران گُرجستان، اختصاص یافت. او در این کار به‌لحاظ کِیفی و مالی توفیق یافت، و توانست در دهکده‌ اختصاصیِ نویسندگان در نزدیکی مسکو خانه‌ای بخرد. در 1938، بعد از ترجمه‌ هملتِ شکسپیِر، سرانجام توانست دوباره شعر بنویسد.

در ژوئن 1941، ارتش هیتلر در حال پیشروی به‌ طرف مسکو بود. پاسترناک در طول این دوره شعرهایی با مضامینی مربوط به جنگ نوشت، و رومئو و ژولیت، آنتونی و کلئوپاترا، اُتللُو، و هِنری پنجم را ترجمه کرد. به‌دنبال پیروزیِ ارتش شوروی، او اشتیاق شدیدی به نوشتن یک اثر منثورِ عظیم پیدا کرد، که واجد غنا و جذابیتِ توأمان، و دربردارنده ایده‌های ابدیِ او در باب زندگی، زیباییِ روشنی‌بخشِ زندگی روزمره، هنر و زندگی‌نامه، پوشکین، تولستوی، و کتاب مقدس باشد. در طول جنگ او نامه‌هایی از خط مقدم دریافت کرد که نشان می‌داد آدم‌های ناشناسی در دوردست‌ها صدایش را شنیده‌اند، و در جلسات شعرخوانی‌اش در مسکو اگر سطری را فراموش می‌کرد شنوندگانش آن را به یادِ او می‌آوردند. او نمی‌خواست این ارتباط با توده‌ خوانندگانِ مشتاق را از دست بدهد و می‌خواست مهم‌ترین موضوعاتِ مد نظرِ خود را با آن‌ها مطرح کند. به همین خاطر، از فعالیت‌های ادبیِ مرسوم کناره گرفت و بر دکتر ژیواگو متمرکز شد. او می‌دانست که تمرکز بر رمانی که آزادی و استقلال، و بازگشت به مسیحیت را ستایش می‌کرد، می‌تواند عواقب وخیمی برایش در پِی داشته باشد.

در نیمه‌ دوم دهه‌ 1940 برنامه‌ی ایدئولوژیکِ تازه‌ای آغاز شد و خیلی از دوستان پاسترناک بازداشت شدند. در خلال دوره‌ای که او بر روی دکتر ژیواگو کار می‌کرد اِرعاب ادامه یافت و شدت گرفت. پدرش در 1945 مُرد. در 1946، پاسترناک با اُولگا آیوینسْکایا دیدار کرد و عاشق او شد، که 22 سال از او جوان‌تر بود. او الهام‌بخش بسیاری از شعرهای عاشقانه‌ بعدی او، و از جنبه‌های زیادی الگوی اولیه‌ی لارا در دکتر ژیواگو بود. اُولگا، بعد از خلاصی از یک اردوگاهِ کار اجباری در 1953، در عین زندگی مشترکِ پاسترناک با زیناییدا، تا زمان مرگِ پاسترناک همدم او بود.

با پایان جنگ، پاسترناک چهار بخش از دکتر ژیواگو را، که تایپ و آماده کرده بود، بی‌واسطه در اختیار اطرافیان خود قرار داد. در 1950، بخش‌های پنجم و ششم کتاب آماده شد، و در پاییز 1952، فصل‌‌های مربوط به پارتیزان‌ها به اتمام رسید. در همان سال، حمله‌ قلبیِ شدیدی او را تا آستانه‌ مرگ پیش بُرد.

در نوامبر 1957 دکتر ژیواگو به زبان روسی در ایتالیا به چاپ رسید. در اکتبر 1958، جایزه‌ نوبل ادبیات به او تعلق گرفت، که نشان از ارزش و اهمیت دکتر ژیواگو داشت، و با آن‌که او از پذیرش این جایزه‌ امتناع کرد، بلافاصله در اتحاد شوروی حذفِ او رسماً در دستور کار قرار گرفت. او تبعید یا بازداشت نشد، ولی انتشار کلّیه‌ی ترجمه‌هایش متوقف، و راه‌های امرار معاشش مسدود شد. با این حال، این فشارْ روال کار او را مختل نکرد. او آخرین کتاب تکمیل‌شده‌اش، وقتی هوا صاف می‌شود (1959)، را نوشت، و در تابستان 1959 نگارش نمایش‌نامه‌ی زیباییِ کور را آغاز کرد؛ درباره‌ی هنرمندی که در طول حاکمیتِ نظام ارباب ‌و رعیتی (serfdom) در روسیه به بردگی کشیده می‌شود.

در اوایل سال 1960، او از ابتلای خود به سرطان ریه‌ آگاه شد. با شدت گرفتنِ بیماری، او به‌ناگزیر بستری شد، و زیباییِ کور را ناتمام گذاشت. او در غروب 30 مِی1960 از دنیا رفت. مقامات تمام تلاش خود را به کار گرفتند تا مرگ او را کم‌اهمیت جلوه بدهند، ولی هزاران نفر از مردم خود را از مسکو به تشییع‌جنازه‌ او در دهکده‌ محل سکونتش رساندند.

 

منبع:

Boris Pasternak

 

باریس پاسترناک نوبل ادبیات دکتر ژیواگو

دیگر مطالب زندگی دیگران

سرنوشت روشنفکران ژیواگو

تا پیش از آنکه پاسترناک رمان دوران‌سازِ «دکتر ژیواگو» را بنویسد و سرسختانه تصمیم به انتشار آن بگیرد، کسی در شوروی او را به‌عنوان یک «مخالف» نمی‌شناخت. اما تصمیم قاطع او به انتشار رمانش در ایتالیا سرآغاز رسم و روال ادبی تازه‌ای در روسیه پس از استالین شد. پاسترناک تحت فشار حزب کمونیست و مخالفت کانون نویسندگان شوروی جایزه نوبل 1958 را نپذیرفت. برای نخستین بار بعد از جنگ جهانی دوم، سانسور بدخیم اتحاد شوروی را شکست و پاسترناک توانست روایت هولناک خود را از سرنوشت روشنفکران شوروی منتشر کند، روایتی که از پسِ سالیان دورودراز همچنان برای درکِ موقعیت نسلی از روشنفکران روسیه که در دوران استالین و انقلاب بلشویکی زیستند، معتبر است. رمان «دکتر ژیواگو» شصت‌وشش سال پیش در چنین روزهایی در خارج از شوروی منتشر شد و انقلابی ادبی در دوران بعد از استالین بود که به دوره «آب شدن یخ‌ها» موسوم است.


تبعیدی‌ها

پابلو نرودا، شاعر و مبارز مطرح آمریکای لاتین، هم‌رزم آلنده و برنده نوبلِ ادبیات در سال 1971 است. نفتالی ریکاردو ری‌یس باسو آلتو، معروف به پابلو نرودا زندگی ادبی و سیاسیِ پرفراز و نشیبی داشت. او از تبار شاعرانی بود که مبارزه را سرشته در هنر می‌دانست و کنشگری و شعر را هم‌پای هم مهم می‌شمارد. نرودا در 12 ژوئیه سال 1904 در خطه پارال کشور شیلی به دنیا آمد. او هنوز چهارده سال نداشت که نخستین مقاله‌ خود را در نشریه‌ای محلی به چاپ رساند و چند سال بعد، هنوز به بیست‌سالگی نرسیده بود که سیزده قطعه شعر در مجله‌ای منتشر کرد. از آن بعد تمام اشعار نرودا رنگی سیاسی دارد و همین امر آوازه او را از شیلی به آمریکای لاتین فراتر می‌برد. او دیگر شاعری برای تمام امریکای لاتین است که از رنج‌ها و خشم‌ها مردمان این خطه می‌سراید. از مهم‌ترین بزنگاه‌های زندگی نرودا ایراد خطابه «من متهم می‌کنم» در ششم ژانویه 1948 در مجلس سنا بود که منجر به صدور حکمِ عزل او از سناتوری مجلس توسط دیوان عالی شیلی شد و البته دیوان به همین حکم بسنده نمی‌کند و قصد بازداشت او را دارد. این اتفاق در سراسر امریکای لاتین بازتابی گسترده پیدا می‌کند و بسیاری به هواداری از او برمی‌خیزند و سرانجام نرودا ناگزیر به ترک وطن می‌شود. در زادروز نرودا، بخشی از خاطراتِ این شاعر چپ‌گرا از سفرش به شوروی را مرور می‌کنیم که در آنجا با شاعرانی همفکر خودش دیدار می‌کند، شاعرانی تبعیدی‌ که برای گرامی‌داشتِ پوشکین گرد هم آمده‌اند.


در سایه جنوب

ویلیام فاکنر از مهم‌ترین داستان‌نویسان جهان است که در ایران هم به خوبی شناخته می‌شود و بسیاری از آثار او توسط مترجمان مختلف به فارسی منتشر شده است. او را نویسنده جنوب نامیده‌اند و این جنوب هم جغرافیایی است و هم ادبی. او با با سبک خاص داستان‌نویسی‌اش و نیز تصویر درخشانی که از زندگی مردمان جنوب امریکا به دست داده در تاریخ داستان‌نویسی جاودانه شده است. فاکنر در زمان حیاتش برنده نوبل ادبیات شد و آثارش تا امروز همواره مورد توجه بوده و از زوایای مختلف بررسی شده است. فاکنر علاقه‌ای به صحبت کردن درباره زندگی شخصی‌اش نداشت و به‌خصوص از سال‌های کودکی او اطلاعات زیادی در دست نیست با این‌ حال، زندگی‌نامه‌نویسان متعددی به سراغش رفته‌اند و دوره‌های مختلف زندگی او را تصویر کرده‌اند. فاکنر در 25 سپتامبر 1897 متولد شد و در سال 1962 درگذشت.


مایه عذاب تمدن

ژان ژاک روسو در 28 ژوئن سال 1712 در ژنو سوئیس متولد شد. او از مهم‌ترین چهره‌های اندیشه غربی و معاصر فیلسوفانی چون کانت و هیوم بود. روسو و عقایدش تن واحدی بودند و او معتقد بود که باید سرشت حقیقی خود را جست‌وجو کنیم. عصر روسو، یعنی سال‌های آغازین قرن هجدهم، عصر انقلاب علمی و جنبش روشنگری است و روسو در میانه پیشرفتی نوین بر شناخت و تجربه خود حقیقی تاکید داشت. برخی منتقدان و زندگی‌نامه‌نویسان، روسو را غیرعقلانی‌‌ترین نمونه در میان همه فیلسوفان بزرگ دانسته‌اند و دلیلش هم این است که در آثار او به دفعات احساس بر استدلال عقلانی چیره می‌شود. زندگی روزمره روسو در اغلب موارد چیزی جز تجربه‌ای عذاب‌آور نبود؛ تجربه‌ای که از لحظه تولد با او زاده شده بود.


از شعر و اسلحه

ارنستو چه‌گوارا در 14 ژوئن 1928 در شهر روساریو در آرژانتین متولد شد و پس از پایان تحصیلات ابتدایی‌اش در سال 1946 وارد دانشکده پزشکی بوئنس‌آیرس شد. او در 1953 تحصیل در دانشکده پزشکی را به پایان رساند و بلافاصله پس از آن به بولیوی، پرو و گواتمالا رفت. ملاقات چه‌گوارا با فیدل کاسترو به ژوئیه 1955 برمی‌گردد؛ در این زمان چه‌گوارا با فیدل کاسترو که بعد از آزادی از زندان به مکزیک رفته و او نیز در آنجا پناهنده است دیدار می‌کند و در اینجاست که تصمیم می‌گیرد به جنبش او یعنی جنبش 26 ژوئیه بپیوندد. گوارا که ابتدا در گروه چریکی کاسترو به عنوان پزشک حضور دارد و بین همرزمانش با نام «چه» مشهور شده، که لقبی است خودمانی و محبت‌آمیز، پس از مدتی به فرماندهی یکی از گروه‌های چریکی مستقر در سیئرا مائسترا می‌رسد. چه‌گوارا تا پایان عمر کوتاهش در مبارزه چریکی در جاهای مختلف حضور داشت و سرانجام در بولیوی دستگیر شد و به قتل رسید. اما هنوز هم مهم‌ترین یا یکی از مهم‌ترین نمادهای مبارزه چریکی و برابری‌خواهانه است و الهام‌بخش بسیاری دیگر از مبارزات مسلحانه و آزادی‌بخش در دیگر کشورها بوده است.


به رسوایی احترام بگذارید!

مارکی دو ساد، یکی از مطرودترین نویسندگان عصر روشنگری است که در عین حال او را پیشروترین نویسنده دوران روشنگری نیز خوانده‌اند. در ميان نويسندگان و فيلسوفانِ مطرح عصر روشنگري همچون منتسکیو، دیدرو، ولتر و روسو، طبعا مارکی دوساد چهره متفاوتی است که روشنگري او را موجودي خطرناک براي بشريت دانسته و حکم به طرد او و آثارش از جامعه می‌دهد. چرا که مضمون محوری آثار ساد دارای برداشتي افراطي از مفاهيم عصر روشنگري همچون آزادي، خودآیینی، اخلاق و نقد کلیسا است. ساد، شاید از معدود کسانی است که با کشاندنِ این مفاهیم به سرحدات خود، پیشاپیش زوالِ تدریجی آرمان‌های روشنگری را پیش‌بینی می‌کند. مارکی آلفونس فرانسوا دو ساد، در 12 ژوئن 1740 در پاریس در خانواده‌ای اشرافی به دنیا آمد. در نوجوانی به مدرسه ارتش رفت چرا که در آن روزگار مرسوم بود فرزندان اشراف در مدرسه ارتش آموزش ببینند. ساد هفده ساله بود که به جنگ علیه پروس اعزام شد و چندی بعد در سال 1763 به درجه سروان رسید. مارکی دو ساد زندگی پرفرازونشیبی داشت و بخشِ عمده‌ای از آن را در زندان به سر برد. تمایلاتِ خلاف‌عادت جنسی او موجب شد تا چندین بار به زندان محکوم شود و حتی تا پای گیوتین نیز رفت. سرانجام دو ساد در 2 دسامبر سال 1814 در حالی قریب به نیمی از عمرش را محبوس بود از دنیا رفت.    


زندگی در برج عاج و سیل کثافت

 

گوستاو فلوبر از پایه‌گذاران رمان رئالیستی و از اولین نویسندگان رمان مدرن است. فلوبر در 12 دسامبر 1821 در شهر روآن متولد شد. پدرش پزشک و جراحی مشهور در همین شهر بود. فلوبر خیلی زود رو به ادبیات و نوشتن آورد و در کنار علاقه‌اش به ادبیات به تاریخ هم علاقه نشان داد. او برای تحصیل در رشته حقوق به پاریس رفت اما چند اتفاق در این دوران تاثیر زیادی روی او داشت. نخست دلتنگی برای شهر زادگاهش و سپس مرگ پدر که باعث شد درس را نیمه‌کاره رها کند و به شهر زادگاهش بازگردد. البته اتفاق دیگری هم در میان بود و آن عشق بی‌سرانجام فلوبر بود که تاثیری دیرپا به جا گذاشت و رد آن را می‌توان در برخی آثارش مشاهده کرد. فلوبر نویسنده پرکاری نبود و زود هم از دنیا رفت. در اواخر عمرش دچار بیماری عصبی شدیدی شد که به منزوی شدن او انجامید. فلوبر در 8 ماه می سال 1880 در شهر کرواسه و در 59 سالگی از دنیا رفت.