فهم‌پذیریِ تاریخ

مروری بر زندگی سارتر به مناسبت زادروز اين فيلسوف

ویلفرید دِسان ترجمه‌ی پیمان چهرازی
1400/03/30

ژان پُل سارتر (۲۱ ژوئن ۱۹۰۵- 15 آوريل 1980)، فیلسوف، رمان‌نویس، و نمایشنامه‌نویس فرانسوی، بیش از هرچیز به‌عنوان نماینده‌ی اصلیِ فلسفه‌ی اِگزیستانسیالیسم در قرن بیستم شناخته شده است. او در 1964 از پذیرفتن جایزه‌ی نوبل ادبیات امتناع کرد؛ جایزه‌ای که «به‌خاطر آثاری سرشار از ایده‌پردازی، و آکنده از روح آزادی و کاوش حقیقت، که تأثیر پُردامنه‌ای بر عصر ما داشته‌اند» به او اهدا شده بود.

 

سارتر در کودکی پدر خود را از دست داد و در خانه‌ی پدربزرگِ مادری‌اش، کارل شوایتزِر، استاد زبان آلمانی در دانشگاه سُوربُن [در پاریس]، بزرگ شد [کارل عموی آلبرت شوایتزِر بود؛ پزشک مشهوری که، در شمایل یک مبلّغ دینی، سال‌ها در آفریقا به طبابت مشغول بود]. سارتر، که ریزجُثه بود و چشم‌های چَپی داشت، در آن دوره اوقاتِ خود را با پرسه زدن در پارک لوکزامبورگِ پاریس به‌دنبال هم‌بازی می‌گذراند. خودزندگی‌نامه‌ی درخشان او، کلمات (1963)، ماجراهای مادر و کودکی را روایت می‌کند که در این پارک به جمع‌های مختلفی ملحق می‌شوند - با این امید واهی که در میان‌شان پذیرفته شوند - و عاقبت به طبقه‌ی ششم آپارتمانی نقل‌مکان می‌کنند؛ «در بلندی‌‌هایی که رؤیاها خانه کرده بودند.» «کلمات» آن کودک را نجات دادند، و صفحاتِ بی‌پایانی که او نوشت حاکی از گریز از دنیایی بود که او را پس زده بود و او در خیال خود به بازسازی‌اش پرداخته بود.

سارتر به دبیرستان آنری چهارم در پاریس رفت و، متعاقب آن، بعد از ازدواج دوباره‌ی مادرش، تحصیلات خود را در دبیرستانی در شهر لا رُوشِل ادامه داد. از آن‌جا به دانشگاهِ اِکُول نرمال سوپِریور [در پاریس] رفت، و در 1929 فارغ‌التحصیل شد. او از آن‌چه «ازدواج بورژوایی» می‌خوانْد روگَردان بود، با این حال در همان زمانِ دانشجویی رابطه‌ای با سیمُون دو بووار برقرار کرد که بدل به پیوند ثابت و همیشگیِ زندگی‌اش شد. خاطراتِ سیمُون دو بووار، خاطراتِ یک دختر سربه‌راه (1958)، و بهار عُمر (1960)، شرح صمیمانه‌ای از زندگی سارتر، از سال‌های دانشجویی تا اواسط دهه‌ی پنجم زندگی‌اش، به دست می‌دهد. سارتر در اِکول نرمال سوپریور و سُوربُن با افراد مختلفی، از جمله رِمُون آرُون، موریس مِرلو-پُونتی، سیمُون وی، امانوئل مونیه، ژان هیپُولیت، و کلود لِوی‌اِ‌ستروس آشنا می‌شود که همگی بعدها بدل به نویسنده‌های خیلی مشهوری می‌شوند. او از 1931 تا 1945 در دبیرستان‌هایی در شهرهای لو آوِر، لُو، و نهایتاً پاریس تدریس کرد. کار تدریسِ او دوبار دچار وقفه شد؛ یک‌بار به‌خاطر یک پروژه‌ی تحقیقاتی در برلین، و بار دیگر زمانی که در 1939 در جریان جنگ جهانی دوم به خدمت نظام احضار شد. او در 1940 به اسارت درآمد و یک‌سال بعد آزاد شد.

سارتر، در طول دوران تدریس در لو آوِر، تهوع (1939) را به چاپ رساند. این رمان فلسفی، که در قالب خاطره‌نگاری نوشته شده، احساس انزجاری را روایت می‌کند که شخصیتی به‌نام رُوکُونتان در مواجهه با دنیای مادّی – نه صرفاً دنیای آدم‌های دیگر، بلکه نفْسِ آگاهی از جسم خود - دچارش می‌شود. به‌باور برخی از ناقدان، تهوع را باید یک مورد آسیب‌شناختیِ بیمارگون تلقی کرد، گونه‌ای گریزگاه عصبی. در عین حال، این اثر را، به‌ احتمال قریب‌به‌یقین، باید یکی از اصیل‌ترین آثار ادبیِ فردگرای خشمگینانه‌ی ضدّاجتماع قلمداد کرد، که دربردارنده‌ی بخش عظیمی از آن مضامین فلسفی است که سارتر در ادامه آن‌ها را پروراند و ارتقا بخشید.

سارتر، متأثر از ادموند هوسِرل، فیلسوف آلمانی، رَوِشی پدیدارشناسانه اتخاذ کرد که‌ توصیف دقیقِ بی‌طرفانه‌ای از پدیده‌هایی به دست می‌داد که در معرض تجربه‌ی آگاهانه قرار می‌گیرند، و این رَوِش را با مهارت بالا در سه اثر متوالی خود به کار گرفت: تخیّل؛ یک نقد روان‌شناسانه (1936)، طرح کلیِ نظریه‌ای درباب عواطف (1939)، و روانشناسیِ تخیل (1940). ولی فراتر از همه‌ی آن‌ها هستی و نیستی (1943) بود که سارتر مستقلاً در مقام یک فیلسوف با اصالت و عُمقی چشمگیر عرضه کرد. او آگاهیِ بشری، یا نا-شیئیّت را در تقابل با هستی، یا شیئیّت قرار داد. آگاهیْ غیرمادّی است و بر همین اساس زیرِ بارِ هیچ تعینی نمی‌رود. و این پیام، در کنار همه‌ی دلالت‌های ضمنی‌اش، پیام امیدوارکننده‌ای است؛ هرچند یادآوری مداومِ این نکته که تقلای  بشر بیهوده است و بیهوده خواهد ماند وجهی تراژیک به این کتاب می‌دهد.

سارتر، پس از نوشتن دفاعیات خود درباب آزادیِ فردی و شأن آدمی، توجه خود را به مسئولیت اجتماعی معطوف کرد. او برای سال‌های متمادی توجهی جدّی به فقرا و محرومانی از طیف‌های مختلف نشان داده بود. او در زمان تدریس از بستن کراوات امتناع می‌کرد، با این تصور که می‌توان طبقه‌ی اجتماعی را به‌همراه کراوات از خود دور کرد و به کارگران نزدیک‌تر شد. در یکی از سخنرانی‌های عمومی او، اِگزیستانسیالیسم و انسان‌باوری (1946)، نفْس آزادی، که در آثار قبلی‌اش بارها در مقام فعلیتی بی‌هزینه، بی‌‌دلیل، و بی‌جهت نمود یافته بود که برای ارزشمند بودن نیازمند هدف و مقصود خاصی نیست، بدل به ضرورتی می‌شود که آدمیان در راه‌اش تلاش و مبارزه‌ می‌کنند. آزادی اینک مستلزم مسئولیت اجتماعی بود. سارتر به این ایده رسیده بود که از خلال رمان‌ها و نمایش‌نامه‌هایش پیام اخلاقیِ مدّ نظر خود را به گوش عموم جهانیان برساند. او در 1945 نگارش رمانی چهارجلدی، تحت‌عنوان راه‌های آزادی، را آغاز کرد، که نهایتاً سه جلد آن نوشته شد: سن عقل (1945)، تعلیق (1945)، و عذاب روح، یا خواب آشفته (1949). پس از چاپ جلد سوم این کتاب، نظر سارتر درباره‌ی ثمربخشی رمان در مقام رسانه‌ی ارتباطی عوض شد و بارِ دیگر به نمایش‌نامه‌نویسی روی آورد.

به‌گفته‌ی سارتر؛ نویسنده باید سعی کند آدم‌ها را همان‌گونه که هستند نشان بدهد. و آدم‌بودگیِ آدم‌ها هیچ‌جا به‌اندازه‌ی وقتی مشغول کار و کُنشی هستند نمود نمی‌یابد. و این دقیقاً چیزی است که نمایش‌نامه به تصویر می‌کشد. او در طول جنگ جهانی دوم نمایش‌نامه‌هایی نوشته بود، و در سال‌های باقی‌مانده‌ی دهه‌ی 1940 و کلّ دهه‌ی 1950 هم چندین نمایش‌‌نامه‌ی دیگر نوشت؛ که مگس‌ها (1943)، درِ بسته (1944)، دست‌های آلوده (1948)، شیطان و خدا (1951)، نِکراسُوف (1955)، و گوشه‌گیران آلتُونا (1959) از آن جمله‌اند. همه‌ی این نمایش‌نامه‌ها، در تأکیدشان بر کین‌توزی بَدَویِ آدمیان در قبال هم، به‌نحو چشمگیری بدبینانه به نظر می‌رسند؛ ولی، بنا به اظهارات خود سارتر، محتوای آن‌ها امکان رستگاریِ اخلاقی را مُنتفی نمی‌کند. از دیگر آثار منتشرشده‌ی این دوره‌ی او کتابِ بودلر (1947)، پژوهش اخلاقیِ دوپَهلویی درباره‌ی ژان ژِنه، نویسنده و شاعر فرانسوی، با عنوانِ ژِنِه‌ی مقدّس، بازیگر و شهید (1952)، و مقالات بی‌شماری ‌است که در نشریه‌ی ماهانه‌ی عصر جدید به چاپ می‌رسید؛ نشریه‌ای که سارتر و سیمون دو بووار به راه انداخته بودند و به چاپ می‌رساندند. این مقالات بعدها در دَه جلد تحت‌عنوان «موقعیّت‌ها» [طیّ سال‌های 1947 تا 1976] گردآوری و منتشر شدند.

                      ژان پل سارتر در كنار سيمون دو بووار

بعد از جنگ جهانی دوم، سارتر به فعالیت در جنبش‌های سیاسیِ فرانسوی متمایل شد، و گرایش‌اش به جریان چپ عیان‌تر از قبل شد. او صراحتاً به طرفداری از اتحاد جماهیر شوروی پرداخت، هرچند به عضویت حزب کمونیست فرانسه درنیامد. او در 1954 به شوروی، کشورهای اسکاندیناوی، آفریقا، ایالات‌متحده‌ی آمریکا، و کوبا سفر کرد. با این حال، با ورود تانک‌های شوروی به بوداپست در 1956 [در زمان انقلاب مجارستان]، امیدهای سارتر به کمونیسم به‌طرز تأسف‌باری بر باد رفت. او در نشریه‌ی عصر جدید مقاله‌ی بلندی با عنوان «شبح استالین» نوشت، و مداخله‌‌ی رژیم شوروی و اطاعت حزب کمونیست فرانسه از فرامین مسکو را محکوم کرد. این نگرش انتقادی در گذر سال‌ها راهی به‌جانب گونه‌ای «سوسیالیسم سارتری» گشود که در یکی از آثار مهم او، نقد عقل دیالکتیکی، جلد 1: نظریه‌ی گروه‌های عمل‌گرا [یا نظریه‌ی عملِ گروهی]، به بیان درآمده است. سارتر دیالکتیک مارکسیستی را مورد بازبینی انتقادی قرار داد و به این نکته رسید که این نگرش در قالب موجودِ خود در شوروی درخورِ زندگی و قابل‌تحمل نیست. او همچنان بر این باور بود که مارکسیسم تنها فلسفه‌ی مناسب عصر حاضر است، ولی اقرار کرد که این فلسفه در شکل موجودِ خود به تحجّر گراییده و، به‌جای آن‌که خود را با موقعیّت‌های خاص تطبیق بدهد، آن موقعیّت‌ها را وادار می‌کند تا با یک وضعیت مطلقِ از پیش تعیین‌شده همخوان شوند. مارکسیسم، علی‌رغم اصول عامّ بنیادی خود، باید بیاموزد که آن شرایط وجودیِ عینی و انضمامی را دریابد که از یک جامعه به جامعه‌ی دیگر متفاوت است، و در عین حال باید آزادی‌های فردی را محترم بشمارد. این نقد، که تاحدّی از ساختار ضعیف خود لطمه دیده، در دلِ کتاب مذکور به‌نحوی گیرا و تأثیرگذار عرضه شده است. جلد دوم این کتاب، هرچند به‌صورتی ناتمام، نهایتاً با عنوان فهم‌پذیریِ [یا معقولیّتِ] تاریخ (1985) منتشر شد.

سارتر از 1960 تا 1971عمدتاً بر نگارش ابله خانواده متمرکز شد؛ تحقیق جامع - و در نهایت ناتمامی - درباره‌ی گوستاو فِلوبِر، رمان‌نویس فرانسوی قرن نوزدهم. دو جلد اولِ این اثر در بهار 1971 به چاپ رسیدند. هدف از این بلندپروازیِ پُردامنه ارائه‌ی «زندگی‌نامه‌ی کاملی» با بهره‌گیری از ابزاری دوگانه بود: از یک طرف، مفاهیمِ تاریخ و طبقه نزدِ مارکس، و از طرف دیگر، مکاشفات زیگموند فروید درباب اعماق تاریک ذهنِ بشر از خلال کندوُکاو در کودکی و روابط خانوادگیِ فلوبر. با آن‌که نبوغ سارتر در این کتاب به‌دفعات ما را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد و خلّاقیت او حقیقتاً حیرت‌انگیز است، طولانی بودن بیش ‌از اندازه‌ی این اثر، و تحلیل پُرطول‌وتفصیل و موشکافانه‌ی حتی پیش‌پاافتاده‌ترین اظهارات فلوبر، خواندن آن را دشوار می‌کند. در طول سال 1971 سارتر، که گویی خود از وفور اسراف‌کارانه‌ی نوشته‌هایش اشباع شده بود، به‌تدریج از میزِ تحریر فاصله گرفت و به‌ندرت چیزی نوشت. او، به‌تبعیت از این شعار معروف که «تعهد به عمل است، نه به حرف»، بارها برای مشارکت در شورش‌ها، فروش آثار ادبیات چپ، و دیگر فعالیت‌هایی که به‌باور او امکان‌هایی برای ترویج «انقلاب» بودند در خیابان‌ها حضور یافت. او در 1972 جلد سوم ابله خانواده را به چاپ رساند.

خلاقیّت فوق‌العاده‌ی سارتر در این بُرهه به پایان خود نزدیک می‌شد. او، که هنوز به‌لحاظ ذهنی هُشیار و فعال بود، در مصاحبه‌ها حضور یافت و به نوشتن فیلم‌نامه پرداخت. او در عین حال دست به کار نوشتن کتابی درباره‌ی اخلاق شد. با این حال، او دیگر توانی برای تکمیل یک تولید خلاقه‌ نداشت. او بینایی‌اش را از دست داد و سلامتی‌اش رو به افول نهاد. او در آوریل 1980 بر اثر عارضه‌ی اِدِمِ ریه از دنیا رفت. تشییع‌جنازه‌ی باشکوه او، که با حضور حدود 25000 نفر همراه بود، یادآور خاک‌سپاری ویکتور هوگو بود، هرچند این مراسم فاقد آن وِجهه و قدردانی رسمی بود که پیشکِسوَت پُرآوازه‌ی او از آن برخوردار شده بود. افراد حاضر در این مراسم مردم عادی بودند که سارتر همواره با قلم خود از آنان دفاع کرده بود. 


ژان پُل سارتر فیلسوف اِگزیستانسیالیسم

دیگر مطالب زندگی دیگران

سرنوشت روشنفکران ژیواگو

تا پیش از آنکه پاسترناک رمان دوران‌سازِ «دکتر ژیواگو» را بنویسد و سرسختانه تصمیم به انتشار آن بگیرد، کسی در شوروی او را به‌عنوان یک «مخالف» نمی‌شناخت. اما تصمیم قاطع او به انتشار رمانش در ایتالیا سرآغاز رسم و روال ادبی تازه‌ای در روسیه پس از استالین شد. پاسترناک تحت فشار حزب کمونیست و مخالفت کانون نویسندگان شوروی جایزه نوبل 1958 را نپذیرفت. برای نخستین بار بعد از جنگ جهانی دوم، سانسور بدخیم اتحاد شوروی را شکست و پاسترناک توانست روایت هولناک خود را از سرنوشت روشنفکران شوروی منتشر کند، روایتی که از پسِ سالیان دورودراز همچنان برای درکِ موقعیت نسلی از روشنفکران روسیه که در دوران استالین و انقلاب بلشویکی زیستند، معتبر است. رمان «دکتر ژیواگو» شصت‌وشش سال پیش در چنین روزهایی در خارج از شوروی منتشر شد و انقلابی ادبی در دوران بعد از استالین بود که به دوره «آب شدن یخ‌ها» موسوم است.


تبعیدی‌ها

پابلو نرودا، شاعر و مبارز مطرح آمریکای لاتین، هم‌رزم آلنده و برنده نوبلِ ادبیات در سال 1971 است. نفتالی ریکاردو ری‌یس باسو آلتو، معروف به پابلو نرودا زندگی ادبی و سیاسیِ پرفراز و نشیبی داشت. او از تبار شاعرانی بود که مبارزه را سرشته در هنر می‌دانست و کنشگری و شعر را هم‌پای هم مهم می‌شمارد. نرودا در 12 ژوئیه سال 1904 در خطه پارال کشور شیلی به دنیا آمد. او هنوز چهارده سال نداشت که نخستین مقاله‌ خود را در نشریه‌ای محلی به چاپ رساند و چند سال بعد، هنوز به بیست‌سالگی نرسیده بود که سیزده قطعه شعر در مجله‌ای منتشر کرد. از آن بعد تمام اشعار نرودا رنگی سیاسی دارد و همین امر آوازه او را از شیلی به آمریکای لاتین فراتر می‌برد. او دیگر شاعری برای تمام امریکای لاتین است که از رنج‌ها و خشم‌ها مردمان این خطه می‌سراید. از مهم‌ترین بزنگاه‌های زندگی نرودا ایراد خطابه «من متهم می‌کنم» در ششم ژانویه 1948 در مجلس سنا بود که منجر به صدور حکمِ عزل او از سناتوری مجلس توسط دیوان عالی شیلی شد و البته دیوان به همین حکم بسنده نمی‌کند و قصد بازداشت او را دارد. این اتفاق در سراسر امریکای لاتین بازتابی گسترده پیدا می‌کند و بسیاری به هواداری از او برمی‌خیزند و سرانجام نرودا ناگزیر به ترک وطن می‌شود. در زادروز نرودا، بخشی از خاطراتِ این شاعر چپ‌گرا از سفرش به شوروی را مرور می‌کنیم که در آنجا با شاعرانی همفکر خودش دیدار می‌کند، شاعرانی تبعیدی‌ که برای گرامی‌داشتِ پوشکین گرد هم آمده‌اند.


در سایه جنوب

ویلیام فاکنر از مهم‌ترین داستان‌نویسان جهان است که در ایران هم به خوبی شناخته می‌شود و بسیاری از آثار او توسط مترجمان مختلف به فارسی منتشر شده است. او را نویسنده جنوب نامیده‌اند و این جنوب هم جغرافیایی است و هم ادبی. او با با سبک خاص داستان‌نویسی‌اش و نیز تصویر درخشانی که از زندگی مردمان جنوب امریکا به دست داده در تاریخ داستان‌نویسی جاودانه شده است. فاکنر در زمان حیاتش برنده نوبل ادبیات شد و آثارش تا امروز همواره مورد توجه بوده و از زوایای مختلف بررسی شده است. فاکنر علاقه‌ای به صحبت کردن درباره زندگی شخصی‌اش نداشت و به‌خصوص از سال‌های کودکی او اطلاعات زیادی در دست نیست با این‌ حال، زندگی‌نامه‌نویسان متعددی به سراغش رفته‌اند و دوره‌های مختلف زندگی او را تصویر کرده‌اند. فاکنر در 25 سپتامبر 1897 متولد شد و در سال 1962 درگذشت.


مایه عذاب تمدن

ژان ژاک روسو در 28 ژوئن سال 1712 در ژنو سوئیس متولد شد. او از مهم‌ترین چهره‌های اندیشه غربی و معاصر فیلسوفانی چون کانت و هیوم بود. روسو و عقایدش تن واحدی بودند و او معتقد بود که باید سرشت حقیقی خود را جست‌وجو کنیم. عصر روسو، یعنی سال‌های آغازین قرن هجدهم، عصر انقلاب علمی و جنبش روشنگری است و روسو در میانه پیشرفتی نوین بر شناخت و تجربه خود حقیقی تاکید داشت. برخی منتقدان و زندگی‌نامه‌نویسان، روسو را غیرعقلانی‌‌ترین نمونه در میان همه فیلسوفان بزرگ دانسته‌اند و دلیلش هم این است که در آثار او به دفعات احساس بر استدلال عقلانی چیره می‌شود. زندگی روزمره روسو در اغلب موارد چیزی جز تجربه‌ای عذاب‌آور نبود؛ تجربه‌ای که از لحظه تولد با او زاده شده بود.


از شعر و اسلحه

ارنستو چه‌گوارا در 14 ژوئن 1928 در شهر روساریو در آرژانتین متولد شد و پس از پایان تحصیلات ابتدایی‌اش در سال 1946 وارد دانشکده پزشکی بوئنس‌آیرس شد. او در 1953 تحصیل در دانشکده پزشکی را به پایان رساند و بلافاصله پس از آن به بولیوی، پرو و گواتمالا رفت. ملاقات چه‌گوارا با فیدل کاسترو به ژوئیه 1955 برمی‌گردد؛ در این زمان چه‌گوارا با فیدل کاسترو که بعد از آزادی از زندان به مکزیک رفته و او نیز در آنجا پناهنده است دیدار می‌کند و در اینجاست که تصمیم می‌گیرد به جنبش او یعنی جنبش 26 ژوئیه بپیوندد. گوارا که ابتدا در گروه چریکی کاسترو به عنوان پزشک حضور دارد و بین همرزمانش با نام «چه» مشهور شده، که لقبی است خودمانی و محبت‌آمیز، پس از مدتی به فرماندهی یکی از گروه‌های چریکی مستقر در سیئرا مائسترا می‌رسد. چه‌گوارا تا پایان عمر کوتاهش در مبارزه چریکی در جاهای مختلف حضور داشت و سرانجام در بولیوی دستگیر شد و به قتل رسید. اما هنوز هم مهم‌ترین یا یکی از مهم‌ترین نمادهای مبارزه چریکی و برابری‌خواهانه است و الهام‌بخش بسیاری دیگر از مبارزات مسلحانه و آزادی‌بخش در دیگر کشورها بوده است.


به رسوایی احترام بگذارید!

مارکی دو ساد، یکی از مطرودترین نویسندگان عصر روشنگری است که در عین حال او را پیشروترین نویسنده دوران روشنگری نیز خوانده‌اند. در ميان نويسندگان و فيلسوفانِ مطرح عصر روشنگري همچون منتسکیو، دیدرو، ولتر و روسو، طبعا مارکی دوساد چهره متفاوتی است که روشنگري او را موجودي خطرناک براي بشريت دانسته و حکم به طرد او و آثارش از جامعه می‌دهد. چرا که مضمون محوری آثار ساد دارای برداشتي افراطي از مفاهيم عصر روشنگري همچون آزادي، خودآیینی، اخلاق و نقد کلیسا است. ساد، شاید از معدود کسانی است که با کشاندنِ این مفاهیم به سرحدات خود، پیشاپیش زوالِ تدریجی آرمان‌های روشنگری را پیش‌بینی می‌کند. مارکی آلفونس فرانسوا دو ساد، در 12 ژوئن 1740 در پاریس در خانواده‌ای اشرافی به دنیا آمد. در نوجوانی به مدرسه ارتش رفت چرا که در آن روزگار مرسوم بود فرزندان اشراف در مدرسه ارتش آموزش ببینند. ساد هفده ساله بود که به جنگ علیه پروس اعزام شد و چندی بعد در سال 1763 به درجه سروان رسید. مارکی دو ساد زندگی پرفرازونشیبی داشت و بخشِ عمده‌ای از آن را در زندان به سر برد. تمایلاتِ خلاف‌عادت جنسی او موجب شد تا چندین بار به زندان محکوم شود و حتی تا پای گیوتین نیز رفت. سرانجام دو ساد در 2 دسامبر سال 1814 در حالی قریب به نیمی از عمرش را محبوس بود از دنیا رفت.    


زندگی در برج عاج و سیل کثافت

 

گوستاو فلوبر از پایه‌گذاران رمان رئالیستی و از اولین نویسندگان رمان مدرن است. فلوبر در 12 دسامبر 1821 در شهر روآن متولد شد. پدرش پزشک و جراحی مشهور در همین شهر بود. فلوبر خیلی زود رو به ادبیات و نوشتن آورد و در کنار علاقه‌اش به ادبیات به تاریخ هم علاقه نشان داد. او برای تحصیل در رشته حقوق به پاریس رفت اما چند اتفاق در این دوران تاثیر زیادی روی او داشت. نخست دلتنگی برای شهر زادگاهش و سپس مرگ پدر که باعث شد درس را نیمه‌کاره رها کند و به شهر زادگاهش بازگردد. البته اتفاق دیگری هم در میان بود و آن عشق بی‌سرانجام فلوبر بود که تاثیری دیرپا به جا گذاشت و رد آن را می‌توان در برخی آثارش مشاهده کرد. فلوبر نویسنده پرکاری نبود و زود هم از دنیا رفت. در اواخر عمرش دچار بیماری عصبی شدیدی شد که به منزوی شدن او انجامید. فلوبر در 8 ماه می سال 1880 در شهر کرواسه و در 59 سالگی از دنیا رفت.