مهره سرخ

سیاوش کسرایی و سیاهچال توده

1399/12/05

سیاوش کسرایی، شاعر حزبی که به‌تقریب تا اواخر عمرش دست از فعالیت سیاسی نکشید، در پنجم اسفندماه 1305 در اصفهان زاده شد. او در جوانی به تهران آمد و بعد از تحصیل در دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران، در وزارت بهداری مشغول به کار شد، اما چندی بیشتر دوام نیاورد و بعد از آن به وزارت مسکن رفت. کسرایی از همان روزها شعر می‌سرود و به فعالیت ادبی و نیز سیاسی می‌پرداخت. به عضویت حزب توده درآمده و در سال‌های بعد از کودتای 28 مرداد 1332 ممنوع‌القلم شد، از این‌رو شعرهای خود را با نام مستعار کولی و رشید خالقی و فرهاد ره‌آور به چاپ می‌رساند. کسرایی شعر گفتن را پاسخ به نیاز درونی می‌داند که بیش و پیش از همه خودش را آرام می‌کند و پس از گفتن نیز ابتدا خودش را دگرگون می‌سازد. شعر نزد او، کوتاه‌ترین فاصله با مردم است، اما شاعری راه درازی است که سال‌هاست در آن گام می‌زند تا به دیدار خلق بشتابد. پیداست که از منظر کسرایی شعر و شاعری راهی برای مبارزه در راه عدالت و پیوستن به خلق بوده است. پس چندان عجیب نیست که کسرایی تمام عمر را ضمن سرودن شعر و فعالیت ادبی، به کار سیاسی پرداخته و فراتر از آن، شعر برایش وسیله‌ای برای مبارزه بوده است و البته که به گفته بسیاری از اهالی فن، کسرایی یکی از مستعدترین شاگردان نیما بوده است که بین شعر کلاسیک و شعر نیمایی پلی بزرگ بنا کرد.

 

نخستين جرقه‌های تفكر و جهانِ شعری سياوش كسرايی كه به سرودن اشعار آرمان‌گرایانه و شوريده‌وار ختم شد، با گرايش به حزب توده و رئاليسم سوسياليستی مسلط در ادبيات آن دوره مرتبط است. اين روحيه بيش از همه خود را در شعر معروفِ كسرايی «آرش كمانگير» در سال 1338 بروز داد و بعد، در شعر ديگرانی همچون گلسرخی و كوش‌آبادی و خويي و مشفقی و سعيد سلطانپور به اوج رسيد و تا فروپاشی اتحاد جماهير شوروی در فضای پرالتهاب ادبيات ايران دوام آورد. از اين حيث، نمي‌توان نقش حزب توده را در اشاعه اين نوع از شعر و برآمدن چنين شاعرانی نديد گرفت. «حزب توده در سال 1330 در حوزه شعر و داستان، با چاپ نشريه كبوتر صلح در برانگيختن انديشه‌های رئاليسم سوسياليستی نقش بلامنازعي داشت. اشعاری كه در نشريه كبوتر صلح به چاپ می‌رسيد و شعرهايی كه به‌موازات آن از فقدان نگاه و ميدان ديد تازه نيمايی رنج می‌بردند... اين نمونه اشعار كه شاهرودی، رحمانی، زهری، سياوش كسرايی (كولی)، ابتهاج و شاملو پيشگامان آن بودند به‌تدریج از سمبوليسم اجتماعی كه نيما واضع آن بود فاصله گرفت و با شعرهای اجتماعی سطحی و تهی از ابهام و تند و پیش‌پاافتاده سياسی همپوش و همراه شد.» برخی منتقدانِ شعر بر اين باورند كه نزديكی كسرايی و همفكرانش به حزب توده و سياستِ سوسياليستی مسلط دوران، برخي از شعرهای اينان را از شعار و سطحی‌نگری آكنده و موجب دور شدن از شعر نيمايی شده است. با اين حال، شعر كسرايی را با تمامِ افت‌وخیزهایش نمی‌توان جدا از تمايلش به حزب توده و تفكرات اين حزب درك كرد. «كسرايی يكی از فعالان سياسی حزب توده بود كه تعهداتِ ادبی و سياسی خود را به‌موازات همديگر پيش می‌برد. اشعار او بازنمونِ مبارزه در راه كسب عدالت سياسی و اقتصادی بود. اين انديشه آرمان‌گرايانه شورانگيزوار در پی آن بود كه سرمايه‌داری صنعتی را به حاشيه براند و در صورت امكان از صحنه روزگار حذف كند. شاعر در اين اشعار در رؤیای يك جامعه عادلانه بال‌بال می‌زند و آرزوی او آن است كه اين اومانيسم رمانتيك‌گونه را به آرمان طبقه كارگر پيوند بزند و بدين ترتيب تلاش می‌كند شكافی كه ميان نگره شاعرانه و عمل سياسی وجود دارد تا حدود بسياری تنگ‌تر و فشرده‌تر كند. شاعر، با روحيه‌ای شفاف و پاك و رؤیازده در پی آن است كه اشك را از چشم رنج پاك كند و گلوگاه درد را بفشارد.»

سياوش كسرايی را ازجمله شاعرانی مي‌دانند كه از تبار شعر نو حماسی-غنايی دوره مشروطه برآمده‌اند و اين نوع شعر را گسترده‌تر كرده‌اند. شعر نو حماسی در مقابله با شعر نو تغزلی فردگرايانه پديد آمد تا «به‌مثابه سلاحی در برابر نظام‌هاي سلطه‌گر» عمل كند. در اين نمونه از اشعار «ادبيات به يك ايدئولوژی آلترناتيوگونه‌ تمام‌عيار تبديل مي‌شود و خودِ تخيل به يك نيروی سياسی مبدل می‌گردد.» گويی وظيفه ادبيات از نظر شاعری همچون كسرايی دگرگونی اجتماعی زير سايه نيروهای سياسی بود كه در هنر تجسم پيدا كرده بود.

 ابوالفضل محققی، خاطره‌ای از کسرایی روایت می‌کند که از شور و احساس وظیفه او در قبال حزب خبر می‌دهد: «روزی در حیاط رادیو زحمتکشان نشسته بودیم؛ بعدازظهر بود، آفتاب زیبای کابل... از رادیو صدای شهرام ناظری به گوش می‌رسید که اشعاری از مولانا می‌خواند. با سرانگشت شروع کرد به گرفتن ریتم روی زانوانش و... گفت: مولانا را نباید با ریتم غم‌انگیز خواند. مولانا شور است، حرکت است. باید ضرب گرفت و رقصید. هیچ‌گاه او را چنین ندیده بودم. تمام وجودش احساس شده بود. گفتم: رفیق کسرایی با این‌همه شور، چطور می‌توانید در این بازی‌های دل به‌هم‌زن حزبی دوام بیاورید؟ گفت: نگو نگو! داستان آن شاعر بزرگ یمنی را برایش گفتم که بسیار نزد هم‌وطنانش محبوب بود؛ اما پس از سرودن شعر حزبی دیگر هیچ‌کس اشعارش را نخواند و روزی اعتراف کرد که حزب مرا کُشت. بلند شد ایستاد و در چشمانم نگاه کرد و گفت: می‌دانم؛ اما قبل از هر چیز من حزبی‌ام.»

سياوش کسرایی در سال 1327 به‌طور رسمی به عضويت حزب توده درآمد و بيش از سه دهه به همراهی با اين حزب و تفكرات حاكم بر آن ادامه داد و ازجمله وابستگان حزب توده بود كه در اين راه تبعات سنگينی را متحمل شد و سختی‌ها كشيد. حبس، دوری از وطن، آوارگي در كابل و مسكو، اخراج از جمعی كه خود يكی از موثرترين بنيانگذاران او بود يعنی كانون نويسندگان ايران، ناتمام ماندنِ تحصيلاتش و طرد شدن از سوي روشنفكران بعد از اعلام وفاداری به اين حزب حتی در سال‌های افولِ حزب توده، تنها بخشي از هزينه‌های گزافی است كه او در راه ثابت‌قدمی خود و وفادار ماندن به حزب توده پرداخت. او پس از کودتای ۲۸مرداد ۱۳۳۲ مدت کوتاهی را در زندان گذراند و در سال ۱۳۶۲، هم‌زمان با محكوميت سران حزب توده به اعدام و زندان و تبعید، وطن را ترک کرد. کسرایی به مدتِ دو سال از 1365 تا 1367 عضو هیئت سیاسی حزب بود و سرانجام در 1369 از کمیته مرکزی حزب کناره گرفت. کسرایی که عمری را در راه دفاع از آرمان‌های حزب توده صرف کرده بود، از زمان کناره‌گیری‌اش از این حزب به یکی از منتقدانِ جدی و سرسخت تشیکلات حزب توده و سیاست‌هایش تبدیل شد، تا آنجا که آخرین مجموعه شعر او با عنوان «مهره سرخ» اعتراضی علنی به سیاست‌های حزب توده و پیامدهای آن است که در سال 1374 منتشر شد. تلخیِ شکستِ حزبی که او تا سر حد جان و اعتبار خود در راه پیروزی‌ آرمان‌هایش گذاشته بود، چنان برایش سخت بود که چندی بعد به بیماری ریوی و تنگی نفس حاد و عارضه قلبی مبتلا شد. پیش از آن نیز، کسرایی بهای حزبی بودنش را با جدایی ناگزیر از جمعی پرداخت که خود یکی از ارکانش بود. هیئت دبیرانِ کانون نویسندگان ایران در سال ۱۳۵۸ تصمیم گرفتند گروهی از اعضا شاملِ سیاوش کسرایی، به‌آذین، هوشنگ ابتهاج، فریدون تنکابنی و محمدتقی برومند و کل اعضای توده‌ای کانون را اخراج کنند. پیش‌تر نیز زمانی که کسرایی در دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران در رشته علوم سیاسی (1326-1329) درس می‌خواند، به او اجازه دفاع از رساله‌اش را ندادند، چراکه موضوع آن درباره جنبش‌ کارگری بود.

با این همه، دیدگاه‌های ضد استعماری و ضد استبدادی و سوسیالیستی شاعر فراتر از یک حزب می‌رود. کسرایی در اسفندماه 1357، در نخستین روزهای پس از انقلاب، همپای توده مردم به احمدآباد، تبعیدگاه و مزار محمد مصدق می‌رود و این روز را چنین توصیف می‌کند: «محشری برپاست/ اینک آن دهکده را غوغاست/ همه یارانش اینجا/ همگانش اینجا/ ملی و دینی/ توده در اینجاست/ هم به آیین تو می‌کوبیم/ غول استعماری/ غول استبدادی». گرچه تاریخ نشان می‌دهد که حزب توده از نیروهایی بود که در سرنگونی مصدق دست داشت، اشعار کسرایی سرشارند از روحیه آمریکاستیزی که مظهر سرمایه‌داری قلمداد می‌شد و او، از رویای شکست این غول سرمایه‌داری می‌نوشت: «نگاه کن/ ستارگانت/ یکایک از پرچم می‌گریزند/ و در دستت تنها/ پارچه‌ای می‌ماند/ آری نگاه کن/ که ستارگان می‌گریزند/ چه، آفتاب برمی‌آید». اما به تعبیر یدالله رویایی «اگر رقیب اندیشگانی شاعر خوره زده است و دارد از خوره جان می‌دهد، شاعر حق ندارد بیرق پیروزی برافرازد، او هم باید مواظب کلاه خود باشد. اگر کمونیسم شکست خورده است و اتحاد جماهیر شوروی از هم پاشیده است، کاپیتالیسم هم ره به جایی نبرده است و نمی‌برد. سرمایه‌داری محکوم است خود را به عدالت اقتصادی و اجتماعی نزدیک کند...». رویایی نیز با وجودِ اختلاف فکری با کسرایی و نوع برخور‌دشان با شعر، بر حقیقتِ ایده سوسیالیسم و آرمان کسرایی تأکید می‌گذارد.  

                      از راست: هوشنگ ابتهاج، سیاوش کسرایی، نیما یوشیج، احمد شاملو، مرتضی کیوان 

 

سیاوش کسرایی، این شاعر توده‌ای که برای حزب تاوان‌ها داد، سال 1362 وطن را ترک کرد و ابتدا به کابل و بعد به مسکو رفت. او همان سال ۱۳۶۹ که از کمیته مرکزی حزب توده کناره‌گیری کرد، برای ابتهاج پیامی می‌فرستد که بسیار تلخ است: «محمدرضا شجریان به دیدار دوست قدیمش‌اش در مسکو می‌رود. سیاوش را همچون گذشته شاد و سرشار از حرف‌های انرژی‌بخش نمی‌بیند. وقتی در خلوت دردش را جویا می‌شود، کسرایی پیامی می‌دهد که برای سایه‌جانش ببرد: برو بگو این فلان‌فلان‌شده‌ها به همه ما دروغ گفتند. همه ما رو فریب دادند... آه در بساط ندارند... من اینجا گیر افتادم. شما دنبال ما نیایید...».

سیاوش کسرایی در مسکو روزگار سختی را گذراند. او خود در نامه‌ای خطاب به شاهرخ مسکوب (در سال 1374) از وضعیت نابسامان و مشکلات مالی که در مسکو داشت، چنین نوشت: «می‌گویند بروید همان‌جا که تابه‌حال بوده‌اید. در این‌جا نیز به سبب تیرگی مناسبات و درگیری‌های من با رفقای حزبی ایرانی، وجهی که صلیب سرخ شوروی می‌پرداخت قطع کردند (کاری که در هیچ کجای دیگر نمی‌تواند اتفاق بیفتد) و بعد که گندِ کارشان درآمد پی‌ام فرستادند که مرا راضی کنند نرفتم... مهری به اتریش رفت... پناهندگی گرفت، بی‌بی دخترم به آمریکا رفت و خوشبختانه موفق شد کار مناسبی دست و پا کند و فعلا من و مانلی پسرم و دختر دیگرم اشرف (دختری که در خانه ما بزرگ شده است)... در مسکو به سر می‌بریم. هر از چندی مهری و گاهگاهی افرادی از خانواده و یا دوستان که از ایران می‌آیند ارز مختصری با خود می‌آورند... پیش از این تاجیک‌ها، دعوت‌هایی از من به عمل می‌آوردند و من در دوشنبه با ایراد سخنرانی‌های ادبی سرگرمی مناسبی داشتم که ضمنا وجوهی دریافت می‌کردم... آرزومندم شرایط مناسبی برای بازگشت به ایران فراهم آید که هرچه زودتر از این پراکندگی و ننگ این غربت وهن‌آور نجات پیدا کنیم. هیچ کلامی قادر نیست که آنچه را ما از پستی و فرومایگی (به‌ویژه از کسانی که چهره‌ای دیگر از آنان در خاطرمان ترسیم کرده بودیم) دیدیم و کشیدیم بیان کند...».

از این‌روست که کسرایی درآمدی بر «مهره سرخ» می‌نویسد که بی‌شباهت به وصیت‌نامه سیاسی او نیست: «در این هنگامه پرآشوب، که میهن بلاخیز ما نیز در کشاکش بود و نبود نام و تاریخ و فرهنگ خویشتن است، من مهره سرخ را به دست شما آگاهان می‌سپارم، همچنان که یک‌بار در سی‌وهفت سال پیش آرش را به شما واگذاردم و شما او را در دست و دامان و گهواره دل‌هایتان به برومندی رساندید! در مهره سرخ سخن از خطاهای خطیر نیک‌خواهانی است که شیفتگی را به‌جای شناخت در کار می‌گیرند و شتابزده و با دانشی اندک تا مرزهای تباهی می‌رانند و اینک تاوان‌های سنگینی که می‌بایدشان پرداخت. از که بنالیم!؟ پراکندگی، میوه تلخ دانه‌هایی است که خود در این زمین افشانده‌ایم و اکنون بارور شده است. هر که را آرمانی در سر و آرزویی در دل بوده است، در سیاهچال جدایی با خویش می‌تابد. و اما کلید گمشده این سیاهچال بزرگ...!؟» با این‌همه شاعر که در سراسر زندگی‌اش از برآمدنِ آفتاب نوشته است «مهره سرخ» را چنین آغاز می‌کند: «بسیار قصه‌ها که به پایان رسید و باز/ غمگین کلاغ پیر ره آشیان نجست،/ اما هنوز در تک این شام می‌پرد/ پرسان و پی‌کننده‌‌ی هر قصه از نخست...».

 

منابع:

«سیاوش کسرایی»، شعر زمان ما (جلد 7)، فیض شریفی، نشر نگاه، 1391.

«شبان بزرگ امید»، زندگی و شعر سیاوش کسرایی، کامیار عابدی، نشر ثالث، 1395.

مجله زنده‌رود، شماره 22، بهار 1381، صفحات 231-234.

مجموعه اشعار سیاوش کسرایی، نشر نگاه، 1387.


سیاوش کسرایی حزب توده مهره سرخ آرش

دیگر مطالب تاریخ شفاهی

آماده بودم از بمب اتم علیه صدام استفاده کنم

مارگارت تاچر (اکتبر 1925 – آوریل 2013) به‌جز سیاست‌های نئولیبرالی که در طول دهه 1980 و اوایل دهه 1990 در بریتانیا و اروپا رواج داد، همچنین به خاطر حمایت سفت و سخت از سیاست‌های جنگ‌طلبانه (علیه آرژانتین و عراق) شهرتی جهانی یافت. بخش تاریخ شفاهی شبکه‌های تلویزیونی و رادیویی پی بی اس (PBS) در پروژه «جنگ خلیج(فارس)» با چندین تن از مقامات غربی و عراقی مصاحبه کرد. یکی از آن‌ها «بانوی آهنین» بود. او در این مصاحبه می‌گوید نقش قابل‌توجهی در متقاعد کردن رئیس‌جمهور آمریکا برای حمله نظامی به ارتش صدام (علی‌رغم نظرات مخالف در واشینگتن) داشته است و هم‌زمان می‌گوید آماده بوده در صورت لزوم از سلاح هسته‌ای علیه نیروهای نظامی عراقی استفاده کند. در هشتمین سالگرد درگذشت تاچر بخش‌هایی از این مصاحبه ترجمه شده است که در ادامه می‌آید.

 

مساحی دوزخ

از میان عکس‌های سیاه‌وسفیدی که از صادق هدایت به‌جا مانده است، که در بیش‌ترشان هدایت با آن موهای چربِ خوابیده روی سر و صورت سرد و رنگ‌پریده و سیگار در دست، شمایل روشنفکر و نویسنده بدبین، سودازده، مأیوس و منزوی را بازتاب می‌دهد، عکسی هست که در آن هدایت بیش‌تر به یک گانگستر یا کارآگاه نوآر شبیه است. کلاهی بر سر، پالتوی بلندی بر تن، بی‎آن‌که آن عینک  گرد کذایی‌اش را بر چشم گذاشته باشد، اخم کرده و با نگاهی معذب به ‌جایی در بیرون قاب خیره شده است. پشت سرش به‌ خاطر کیفیت بدِ عکس، چندان واضح دیده نمی‌شود؛ اما می‌تواند جنگلی باشد درهم‌ فرورفته که آتش گرفته است.


خشونت مسائل را حل نمی‌کند

هجدهم مارس 1964 رابرت پن وارن، شاعر و رمان‌نویسِ برنده پولیتزر در دفتر کار مارتین لوتر کینگ جونیور در آتلانتا مقابل او نشست تا با او مصاحبه کند. این مصاحبه در کنار چندین مصاحبه دیگر با فعالین مدنی ایالات‌متحده در دهه 1960 در کتاب «چه کسی سخنگوی سیاهان است» منتشر شد. وارن که اهل کنتاکی بود و در دهه 1940 یکی از نخستین برندگان جایزه شعر آمریکا بود (و در آن زمان مشاور شعر در کتابخانه کنگره نامیده می‌شد) به سراسر کشور رفت و با رهبران جنبش خودجوش مدنی همچون کینگ، مالکوم ایکس، بایارد راستین و رالف الیسون مصاحبه کرد. نوارهای ضبط‌شده در آرشیو وارن باقی ماند و دهه‌ها در دانشگاه‌های مختلف پخش و پلا بود تا اینکه سال 2006، پژوهشگری جوان گفت‌وگویی انجام داد که باعث شد شش سال بعد به مجموعه‌ای یکپارچه از نوارها و دیگر مواد تحقیقاتی برای کتابخانه ورن بدل شود، مجموعه‌ای با فرمت دیجیتال که برای نخستین‌بار آن را برای همگان قابل دسترسی می‌کرد. این پایگاه آنلاین در مرکز تاریخ شفاهی حقوق مدنی رابرت وارن، به‌عنوان بخشی از مرکز تاریخ شفاهی بی. نان در کتابخانه دانشگاه کنتاکی موجود است. مصاحبه میان وارن و کینگ برای نخستین‌بار در اکتبر 2006 از رادیو سی اسپن پخش شد. به‌مناسبت پنجاه‌وسومین سالگرد ترور مارتین لوتر کینگ در 4 آوریل 1968 گزیده‌ای از مصاحبه وارن با دکتر کینگ را ترجمه شده است که در ادامه می‌آید.


خیره به حقیقت

13 فروردین‌ماه ۱۳۸۲، کاوه گلستان در حال عکاسی در ۱۳۰ کیلومتری کرکوک عراق، بر اثر انفجار مین کشته شد. از کاوه گلستان مجموعه عکس‌های مهمی نظیر مجموعه سه گزارش درباره روسپی، مجنون و کارگر بین سال‌های 1355- 1356 به‌جا مانده و همچنین عکس‌های او در برهه انقلاب و سپس جنگ هشت‌ساله او را به ناظری برای رویدادهای مهم تاریخی ایران در چند دهه اخیر بدل کرده است. گلستان در سال‌های حیاتش به‌عنوان فیلم‌ساز نیز به فعالیت پرداخت و مستند «ثبت حقیقت» در دهه هفتاد ازجمله آثار او در این زمینه است. کاوه گلستان نگاهی مختص به خود در عکاسی داشت و در عکاسی جنگ دارای سابقه‌ای طولانی بود و حتی اولین تجربیاتش در عکاسی از درگیری‌های ارتش آزادی‌بخش با سربازان انگلستان در ایرلند بود. او رویکردی انتقادی به جنگ داشت و این رویکرد در عکس‌های او قابل مشاهده است. رویکرد متفاوت او در بازنمایی جنگ باعث شده تا او بیش از آنکه به خود جنگ توجه کند به بحران‌ها و مسائل برآمده از وضعیت جنگی بپردازد و آواره‌های جنگی نقشی مهم در نگاه او دارند.


از هر چیز ترسناکی جوک می‌سازم

کوئنتین تارانتینو، فیلم‌ساز پست‌مدرن آمریکایی در سی‌ویک‌سالگی موفق شد نخل طلای کن را به خاطر فیلم «پالپ‌فیکشن» (قصه‌های عامه‌پسند) به‌ دست آورد. یک کمدی سیاه و خشن که تحسین‌های عمیقی را برای او به ارمغان آورد. تارانتینو در ۲۷ مارس ۱۹۶۳ در ناکسویلِ ایالات تنسی به دنیا آمد. آنچه پیشینه تارانتینو را از بسیاری از هم‌قطارانش در آمریکا جدا می‌کند این است که او در هیچ دانشگاه، مدرسه یا کارگاه فیلم‌سازی شرکت نکرد و از همین‌رو به‌مثابه هنرمندی کاملا غریزی و ساختارگریز شناخته می‌شود. نخستین اثر او «سگ‌های انباری» (در ایران مشهور به سگدانی) بود که سال 1992 در سالن‌های سینمای آمریکا به نمایش درآمد و ساختار غیرخطی روایت، همراه خشونت عمیق و دیالوگ‌های طولانی به‌شدت مورد توجه منتقدان مستقل و رسانه‌های هالیوودی قرار گرفت. «سگ‌های انباری» در جشنواره ساندنس (تحت مدیریت رابرت ردفورد) مورد استقبال پرشور بینندگان قرار گرفت. «پالپ فیکشن» روایتگر ماجراهایی با خطوط داستانی متقاطع، از گانگسترهای لس‌آنجلسی، بازیکن بوکس، سارقان مسلح خرده‌پا و یک کیف اسرارآمیز است. بخش عمده‌ای از فیلم شامل تک‌گویی یا گفتگوهایی با درون‌مایه زندگی است که با چاشنی بذله‌گویی بین شخصیت‌های فیلم ردوبدل می‌شود. برخی منتقدان این فیلم را قدرتمندترین اثر سینمایی دهه 1990 معرفی می‌کنند. تارانتینو پس از نمایش این فیلم در سالن‌های سینمای آمریکا به یکی از پادشاهان هالیوود بدل شد و تمام خبرنگاران و شومن‌های سرشناس برای مصاحبه با او در صف قرار گرفتند. چارلی رز خبرنگار مشهور سال 1994 در مصاحبه‌ای طولانی که با تارانتینو انجام داد، از نوجوانی و مشاغلی که تارانتینو انجام داده آغاز کرد و به روایت‌های غیرخطی و طنز سیاه موجود در شاهکارش پرداخت. به مناسبت پنجاه‌وهشتمین سال تولد تارانتینو بخشی از این مصاحبه تصویری را ترجمه شده است.


او که بنا نبود...

هفت دهه پس از تصویب قانون ملی شدن نفت در ایران، آثار متعددی درباره روند ملی شدن نفت منتشر شده که هریک از زاویه‌ای خاص به موضوع نگریسته‌اند. در کنار اسنادی که به‌مرور در این سال‌ها منتشر شده‌اند و هریک گوشه‌ای از واقعیت را روشن کرده‌اند، برخی چهره‌هایی که در نهضت ملی شدن نفت حضور داشته‌اند نیز خاطرات و روایت‌های خود را منتشر کرده‌اند که این نیز بخشی دیگر از یکی از مهم‌ترین نقاط تاریخ معاصر ایران را روشن می‌کند. بخشی از این روایت‌ها، در مصاحبه‌های پروژه تاریخ شفاهی هاروارد منتشر شده‌اند. در برخی از این مصاحبه‌ها، موضوعی خاص به یک شکل روایت شده و در برخی دیگر تفاوت در زاویه دید راویان سبب شده که میان روایت‌های مختلف اختلاف‌های گاه پررنگی دیده شود. کنار هم قرار دادن این روایت‌ها و بررسی جامع آن‌ها در کنار اسناد مختلفی که در دست است، واقعیتی ملموس‌تر و جاندارتر از ماجرا به دست می‌دهد. تاریخ‌نگاری سنتی ما از گذشته در اختیار دبیران بوده و آن‌ها روایتی واحد از تاریخ ارائه می‌دادند که در اکثر موارد همان روایت غالب و مسلط بوده است، اما از ویژگی‌های تاریخ شفاهی یکی هم این است که روایت تاریخی را از شکل کلاسیک و تک‌بعدی خارج می‌کند. دموکراسی تاریخ شفاهی در روایت سنتی دبیران دیده نمی‌شود و درواقع مصاحبه‌هایی که شکل‌دهنده تاریخ شفاهی‌اند تاریخ‌نگاری را وارد عرصه تازه‌ای می‌کنند.

 

به خاطر برادرانم، پادشاهان را می‌کشم

اسامه بن محمد بن عوض بن لادِن (۱۹۵۷ ریاض، عربستان سعودی – 2011 ابیت آباد، پاکستان) یکی از اعضای خاندان سعودی بن لادن و بنیان‌گذار و رهبر شبکه القاعده بود. حملات تروریستی مرگبار وی که اغلب غیرنظامیان را هدف قرار می‌داد از اوایل دهه 1990 آغاز شد، سال 1998 بن لادن و ایمن الظواهری (فرد شماره دو سازمان القاعده) فتوای مشترکی را تحت عنوان «جبهه جهان اسلامی برای جهاد علیه یهودیان و صلیبیون» امضا کردند که کشتن شهروندان آمریکای شمالی را مجاز می‌شمرد. رهبر القاعده یازدهم سپتامبر سال 2001 در عملیاتی که سیر تحولات مدرن خاورمیانه را به پیش و پس از آن تقسیم می‌کند، موفق شد برج‌های دوقلوی سازمان تجارت جهانی و ساختمان پنتاگون را با چند فروند هواپیمای مسافربری ربوده‌شده ویران کند. عملیاتی که منجر به لشکرکشی ارتش ایالات‌متحده و متحدانش به افغانستان و متعاقب آن به عراق شد، جنگ‌های به‌شدت خونین که پس از بیست‌ سال هنوز پایان نیافته است. بن لادن اگر زنده مانده بود، دهم مارس شصت‌وچهار ساله می‌شد. باراک اوباما در دومین سال حضورش در کاخ سفید توانست به عملیات طولانی و طاقت‌فرسای آمریکا برای شکار رهبر القاعده پایان دهد. کماندوهای آمریکایی در عملیاتی مخفیانه در خاک پاکستان موفق شدند او را در خانه امنش ترور کنند و جسدش را در دریا رها کردند. مصاحبه پیش رو اکتبر 2001 (تنها یک ماه پس از حملات یازدهم سپتامبر) توسط تیسیر علونی، خبرنگار وقت الجزیره و اسامه بن لادن، رهبر سازمان تروریستی القاعده انجام گرفت.