خارا؛ صدای خستگی‌ناپذیر

دَنیِل باتری ترجمه‌ی پیمان چهرازی
1400/06/24

مرگِ ویکتور خارا، در 16 سپتامبر 1973، تبلور وحشی‌گریِ حکومتِ نظامیان شیلی به‌فرماندهی ژنرال آگوستُو پینُوشِه بود. خارا، به‌واسطه‌ی موسیقیِ جسورانه و مرگ‌اش، بدل به نمادی برای همه‌ی آن‌هایی شد که در دهه‌های 1970 و 1980 زیر سلطه‌ی حکومت‌های دیکتاتوریِ آمریکای لاتین رنج کشیدند.

 

ویکتور خارا در 28 سپتامبر 1932 در خانواده‌ای روستایی در حومه‌ی شهرِ لُنکِین، نزدیک سانتیاگو، در شیلی به دنیا آمد. پدرش یک رعیت کشاورز، و مادرش، آماندا مارتینِز، خواننده‌ی فُوک (folk)، و نوازنده‌ی خودآموخته‌ی گیتار و پیانو بود؛ او به ویکتور ترانه خواندن یاد داد. پدرش الکلی بود و رفتار خشونت‌آمیزی با خانواده‌اش داشت، و نهایتاً آن‌ها‌ را ترک کرد. ویکتور در فقر بزرگ شد و مادرش او را به یک مدرسه‌‌ی کاتولیک در سانتیاگو فرستاد. در 15 سالگی، و متعاقب مرگ مادرش، مدرسه را ترک کرد تا کشیش شود، ولی تحصیلات دینی را هم رها کرد تا به ارتش بپیوندد، و پس از یک‌سال خدمت در نظام محترمانه اخراج شد. پس از آن در دانشگاه شیلی به تحصیل تئاتر پرداخت. پس از فارغ‌التحصیلی بی‌درنگ به‌عنوان یک کارگردان تئاتر مشغول کار شد؛ حرفه‌ای که او حتی بعد از پیشرفتِ حرفه‌ای در خوانندگی به آن ادامه داد. علاقه‌ی خارا به موسیقیِ فُوک وقتی برانگیخته شد که او در 1957 با ویُولِتا پارّا دیدار کرد، که یکی از بانیانِ جنبش «ترانه‌ی نوین» شیلی بود و مبانیِ موسیقیِ سنتیِ شیلی و کاربرد سازهای آن را با رویکردهای مدرنِ آهنگسازی و ترانه‌‌سُرایی درآمیخته بود. از آن پس بود که خارا به‌طور جدّی به اجرای ترانه‌های فُوک با گرایشات قاطعِ چپ‌گرایانه پرداخت، و در ادامه بدل به یکی از چهره‌های پیشگامِ جنبش «ترانه‌ی نوینِ» شیلی شد. اولین آلبوم ترانه‌های او «مدیحه‌ای برای آدمی»(1966) بود؛ که با آلبوم «به آغوشِ گشوده‌ی تو می‌آویزم ...» (1969)، «حق حیات در صلح» (1971)، و «مردم» (1972) ادامه یافت. خواننده‌ها و ترانه‌سُراهای این جنبشْ سنّت‌های موسیقیِ فوکِ شیلی را در شکلی از موسیقی گُنجاندند که از بستر و بافتِ اجتماعی و کشمکش‌ها و مبارزات معاصر می‌‌گفت.

در 1970، سالوادُور آلِندِه‌ی سوسیالیست، کاندید انتخاباتِ ریاست جمهوری شد. خارا، که در جنبش‌های عدالت‌خواهانه‌ی زیادی فعالیت ‌می‌کرد، و برای معدن‌چیان و کشاورزان ترانه ‌می‌خواند، به حزب کمونیست شیلی پیوست؛ یکی از احزاب «ائتلافِ اتحادِ مردمیِ» آلنده، ائتلافی که به‌دنبال تغییرات دموکراتیکِ عاری از خشونت در عرصه‌ی سیاسیِ شیلی بود. آلنده در انتخابات پیروز شد، و خیلی زود گروهی از نظامیانِ شیلی -با حمایت سازمان اطلاعاتِ مرکزیِ آمریکا- - برنامه‌ی حساب‌شده‌ای را در جهت به هم ریختن اوضاع کشور آغاز کردند. گروه‌هایی از لباس‌شخصی‌ها تشکیل شده بود که، غالباً با حمایت پلیس، به تجمعاتِ هم‌پیمانانِ آلنده یورش می‌بردند. اعتصابِ کارفرمایان خیلی از صنایع را به تعطیلی کشاند، و اقتصاد کشور را فلج کرد. دانشجویان و دیگر داوطلبانِ مردمی برای کمک پا پیش گذاشتند، و تلاش کردند کار وُ بارِ کشور را سرِپا نگه دارند.

خارا در طول فعالیت‌‌ِ انتخاباتیِ آلنده با ترانه‌هایش الهام‌بخش مردم بود. در مراحل بعد، وقتی صنایع به تعطیلی کشیده شد، به داوطلبان ملحق شد و برایشان ترانه خواند. فیل اُوکْس، خواننده‌ی فُوک و فعال اجتماعیِ آمریکایی، به شیلی سفر کرد و در اجرای ترانه‌هایی از قبیل «اگه یه چکش داشتم»ِ پیت سیگِر برای معدن‌چیان با خارا همکاری کرد. خارا به یکی از چهره‌های شناخته‌شده‌ی ملی بدل شد، و از‌آن‌پس بارها مورد تعقیب و تهدید لباس‌شخصی‌ها قرار گرفت.

در 11 سپتامبر 1973، نظامیان شیلی دست به کودتایی خشونت‌بار زدند. هواپیماهای جنگنده کاخ ریاست جمهوری را بمباران کردند و آلنده در این یورشِ ضربتی کُشته شد. خارا آن‌روز زودتر از معمول از همسرش، جوآن، جدا شده بود که به دانشگاهی برود که جزو کادر آموزشی‌اش بود. نظامیان دانشگاه را با تانک محاصره کرده بودند، و همه‌ی دانشجویان و کادر آموزشی را داخل آن گیر انداخته بودند. خارا برای روحیه‌ دادن به آدم‌های داخلِ دانشگاه برایشان ترانه خواند. فردای آن‌روز نیروهای ارتش وارد دانشگاه شدند و همه را بازداشت کردند.

جوآن خارا از بازداشت‌ها خبردار شد و به تکاپو ‌افتاد که ویکتور را پیدا کند. چند روز بعد، جوآن ردّ ویکتور را در استادیوم شیلی دنبال کرد که حدود 5000 نفر در آن جمع شده بودند، ولی سربازان ارتش استادیوم را محاصره کرده بودند و عملاً کسی اجازه‌ی ورود به آن را نداشت. در هفتمین روز کودتا، فرد ناشناسی، که خود را از دوستان ویکتور معرفی کرد، جوآن را به سردخانه‌ی شهر ‌برد. او در آن‌جا صدها جنازه دید که مثل توده‌ی هیزم بر هم تلنبار شده بودند. خیلی از آن جنازه‌ها هرگز شناسایی نشدند و در گورهای دسته‌جمعی خاک شدند. ولی یکی از کارگران سردخانه چهره‌ی ویکتور را شناسایی کرده بود، و به این ترتیب جوآن جنازه‌ی ویکتور را پیدا کرد و آن را تحویل گرفت که بدن‌اش از زخم‌های عمیق گلوله‌های مسلسل سوراخ‌سوراخ شده بود، سرش جراحاتی داشت و مُچ دست‌هایش کاملاً شکسته شده بود. جوآن و آن دوست جنازه‌ی ویکتور را در یک گاریِ دستی گذاشتند و آن را از سردخانه بیرون کشیدند تا به‌سرعت به خاک‌اش بسپارند پیش از آن‌که نظامیان آن را معدوم کنند.

طی سال‌های بعد، جوآن خارا حکایت آن‌چه بر همسرش گذشته بود را گِردآوری کرد. او با بازماندگانِ واقعه‌ی محاصره‌ی دانشگاه و استادیوم مصاحبه کرد و به این موضوع پِی برد که شکنجه‌گران در همان لحظه‌ی ورودشان به استادیوم ویکتور را شناسایی کرده و برای جلب‌توجه از میان جمعیت بیرون کشیده‌اند. آن مجموعه‌‌ی ورزشیِ سرپوشیده امروز استادیوم ویکتور خارا نام دارد. خارا، که یکی از نوازندگانِ سرآمدِ فُوک بود، بارهای بار در این استادیوم ترانه اجرا کرده بود. آن‌ها او، و در ادامه اکثر دیگر بازداشتی‌ها را به بادِ فحش و کتکِ شدید گرفته‌اند. بعد از سه‌روز بدون غذا، بدون پتو، با خونریزی و استخوان‌های شکسته، خارا، در حالی که با یکی از دوستانِ هم‌دانشگاهی‌اش لابه‌لای صندلی‌های استادیوم کِز کرده بود، آخرین شعرش را با قلم و کاغذِ عاریتی نوشت که در ادامه پاره‌هایی از آن را مرور می‌کنیم:

[...]  

آه خدا، آیا این دنیایی‌ست که آفریدی،

در آن هفت روزِ اعجاز و کارِ خود؟

درونِ این چاردیواری‌ تنها یک شماره می‌زیَد

که هیچ تحرکی ندارد،

که آرام‌آرام هرچه‌بیشتر طالب مرگ می‌شود.

[...]

چه سخت است خواندن

وقتی باید از وحشت بخوانم.

وحشتی که در آن می‌زیَم،

وحشتی که در آن می‌میرم.

تا خود را دریابم در میانِ بسیاران

و لحظه‌‌های بی‌شمارِ ابدی

که در آن‌ها سکوت و فریاد

پایان ترانه‌ی من‌اند.

آن‌چه را می‌بینم، هرگز ندیده‌ام

آن‌چه حس کرده‌ا‌م و حس می‌کنم

این لحظه را می‌زاید...

این شعر ناتمام ماند، چراکه خارا آن را درست جلوی چشم مأمور سادیستی سرود که با دیدن این صحنه عصبی‌ شد و دستور داد خارا را از بقیه جدا کنند. پاسدارها آمدند و او را، که همچنان داشت می‌نوشت، بردند. این متنْ پنهانی در جوراب یکی از استادان دانشگاه جا داده شد. خارا را به گوشه‌ای بردند، او را شکنجه کردند و در نهایت، با صورتِ کوفته‌ی خون‌آلود، دنده‌های خُردشده و دست‌های شکسته‌ای که دیگر هیچ‌ گیتاری به خود نمی‌دیدند، به گلوله بستند. جسد او به‌همراه پنج جسدِ دیگر، در گورستانی انداخته شد؛ خدمه‌ی گورستان آن‌ها را پیدا می‌کنند و به سردخانه می‌برند. بعد از آن‌که آگهی کوتاهی درباره‌ی مرگِ خارا در یکی از رونامه‌ها منتشر شد، فرماندهان نظامی دستوری صادر کردند که هیچ رسانه‌ای حق ندارد نامی از خارا ببرد. البته گروهی خطر کردند و، به احترام‌ او، قسمت‌هایی از یکی از ترانه‌هایش را از یک ایستگاه تلویزیونی پخش کردند.

مرگِ ویکتور خارا، در 16 سپتامبر 1973، تبلور وحشی‌گریِ حکومتِ نظامیان شیلی به‌فرماندهی ژنرال آگوستُو پینُوشِه بود. خارا، به‌واسطه‌ی موسیقیِ جسورانه و مرگ‌اش، بدل به نمادی برای همه‌ی آن‌هایی شد که در دهه‌های 1970 و 1980 زیر سلطه‌ی حکومت‌های دیکتاتوریِ آمریکای لاتین رنج کشیدند. نوازندگان و خوانندگانِ فُوکِ سراسر دنیا، از جمله جوآن بائِز، پیت سیگِر، فیل اُکْس، و آرلُو گاتْری برای او ترانه خواندند. بعضی گروه‌های راک، از جمله کِلَش و یوتو (U2)، حکایتِ خارا را بازگو کردند.

ایده‌ی دولتِ اتحاد مردمیِ مد نظر آلنده مغلوب شد، ولی نابود نشد. این ایده در قالب یک مبارزه‌ی انتخاباتیِ عاری از ‌خشونت احیا شد که نهایتاً به سقوط دیکتاتوریِ پینوشه در 1990 انجامید. بعدها، در سال 2006، میچِلِه باچِلِت، سوسیالیستی از جنس آلنده، طیّ یک انتخابات دموکراتیک به ریاست جمهوری شیلی رسید؛ پدر او در دوره‌ی کودتای 1973 تا سرحد مرگ شکنجه شده بود؛ او و مادرش هم در اردوگاهِ زندانیانِ «ویلا گِریمالدی» تحت بازداشت و شکنجه بودند.

برنامه‌ریزان و مدیرانِ شکنجه و کشتار در آن استادیوم هرگز به محاکمه کشید نشدند. ژنرال پینوشه اولین کسی بود که با حُکم «حوزه‌ی قضاییِ بین‌المللی» بازداشت شد که مقرّر می‌کند عاملین جنایاتِ حقوق بشریِ معیّنی را می‌توان در هر زمان و هر کشوری بازداشت کرد. پینوشه در انگلستان و به‌دستور یک قاضی اسپانیایی بازداشت شد. او به شیلی بازگردانده شد. با این حال، او در زمان بازداشتِ خانگی، و پیش از محاکمه به‌خاطر جنایات گسترده‌ای که تحت حکومتِ خودکامه‌‌اش صورت گرفته بود، به‌دلیل افولِ سلامتی‌اش مُرد.

ویکتور خارا به مرگی وحشیانه، و تحت‌ حکومتی وحشیانه‌ از دنیا رفت، ولی ترانه‌هایش فقط به دِهشَتی نمی‌پردازند که او شاهدش بود. ترانه‌های او در عین حال به امید‌ها و رشادت‌های مردمی می‌پردازند که در مقابلِ کسانی به پا می‌خیزند که برای تداومِ بی‌عدالتی به خشونت متوسّل می‌شوند. به‌گفته‌ی او؛ ترانه مثل آبی‌ست که سنگ‌ها را می‌شویَد، بادی که ما را پاکیزه می‌سازد، آتشی که ما را به هم پیوند می‌دهد و در درون ما به حیات خود ادامه می‌دهد تا ما را به آدم‌های بهتری بدل کند.

یکی از آخرین ترانه‌هایی که خارا نوشت «دَمِ برخاسته از مردمان» بود، که ترجیع‌بندش مدت‌ها پس از مرگ‌ِ او در ذهن طنین‌انداز است:

دَمِ برخاسته‌ از مردمان مرا فرا می‌خوانَد، دَمِ برخاسته از مردمان مرا با خود می‌برَد، آن‌ها قلب‌ام را برمی‌آشوبند و با گلویم می‌غُرّند.

پس صدای این شاعران شنیده خواهد شد

مادامی‌که قلب‌ام در راهِ مردمان می‌تپد، هم‌اینک و هماره.

پرونده‌ی قتل ویکتور خارا در سال 2008 به جریان افتاد و نهایتاً در 2018، نُه مأمور نظامیِ سابق به‌‌اتهام مشارکت در قتل ویکتور خارا و دیگر بازداشت‌شدگان سیاسی در جریان کودتای پینوشه محکوم شدند.                   

  

https://globalpeacewarriors.org


ویکتور خارا آگوستُو پینُوشِه سالوادُور آلِندِ

دیگر مطالب تاریخ شفاهی

از کاخ شاه تا زندان اوین

آذرماه، سالگرد درگذشت احسان نراقی (1305-1391)، روشنفکر و جامعه‌شناس مشهور است. آقای نراقی در کاشان و در خانواده‌ای مذهبی به دنیا آمد. پدرش روحانی بود اما خیلی زود لباس روحانیت را کنار گذاشته بود. با این حال نیاکان نراقی همه از مجتهدان بنام عصر خویش بودند و مادرش نیز با آیت‌الله کاشانی بستگی داشت. نراقی تحصیلات ابتدایی را در کاشان گذراند اما برای گذراندن تحصیلات متوسطه راهی تهران و مدرسه دارالفنون شد. بعد برای ادامه تحصیل به اروپا رفت. لیسانس جامعه‌شناسی‌اش را از دانشگاه ژنو و دکترایش را از دانشگاه سوربن اخذ کرد. آقای نراقی اگرچه در دوران تحصیل در اروپا تمایلات کمونیستی داشت و به همین دلیل ساواک به او مظنون بود اما در بازگشت به ایران، به دلیل سابقه دوستی و نسبت فامیلی با فرح پهلوی، به یک روشنفکر عضو دستگاه پهلوی و مشاور فرح پهلوی تبدیل شد. او از اعضای موثر در پایه‌گذاری و اداره مؤسسۀ مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران بود. موسسه‌ای که در دهه‌ چهل و پنجاه مامنی بود برای حضور روشنفکران عصر پهلوی دوم؛ حتی آن دسته از ایشان که به شاه روی خوشی نداشتند و عموما افکار کمونیستی داشتند.


نقطه پیوند شعر و جنبش دانشجویی

بسیاری از چهره‌های شاخص شعر و داستان معاصر ایران در رشته حقوق تحصیل کرده‌اند و اغلب پس از پایان تحصیل کار حقوقی را رها کرده‌اند اما حمید مصدق از معدود کسانی است که هم به شاعری می‌پرداخت و هم به وکالت و تدریس. در کارنامه آثارش نیز به جز دفترهای شعرش، آثار حقوقی و کتاب‌های غیرادبی دیده می‌شود. اگرچه شاید مصدق را نتوان جزو چهره‌های محوری یا جریان‌ساز شعر معاصر فارسی دانست، اما او دست‌کم از یک نظر متمایز و برجسته است و آن اینکه او را شاعر جنبش دانشجویی و شاعر نسل جوان نامیده‌اند. از سویی دیگر، مصدق به نسلی از شاعران و نویسندگان ایرانی تعلق داشت که محفل‌ها و انجمن‌های  ادبی برایشان حائز اهمیت بود. در سال‌های دهه 60، خانه مصدق جایی بود که بسیاری از چهره‌های شاخص شعر معاصر ما در آن جمع می‌شدند و بخشی از خاطره جمعی شاعران ایرانی در آن دهه به این محفل‌های خصوصی برمی‌گردد. مصدق در 1318 متولد شده بود و در آذرماه 1377 از دنیا رفت.


راوی فرهنگ عامه

جعفر شهری (شهری‌باف)، نویسنده، پژوهشگر فرهنگ و ادبیات عامه و روایتگر تاریخ اجتماعی تهران صد سال اخیر است. او در سال 1293 و در شب تاجگذاری احمدشاه در محله عودلاجان تهران به دنیا آمد و در سحرگاه 6 آذر 1378 در تهران از دنیا رفت. از جعفر شهری آثار متعددی به جا مانده که «شکر تلخ»، «گزنه»، «انسیه خانم»، «حاجی در فرنگ»، «حاجی دوباره»، «طهران قدیم»، «تاریخ اجتماعی تهران در قرن سیزدهم» و «قند و نمک» از آن جمله‌اند. آثار شهری را می‌توان دانشنامه فرهنگ و زبان عامیانه مردم تهران در آغاز قرن بیستم دانست. شهری در آثارش هم به فرهنگ عامیانه پرداخته و هم تصویری از تیرگی‌های زمانه و جامعه‌اش به دست داده است. شهری از متن جامعه سر برآورده بود و دانشی وسیع درباره فرهنگ و آداب و رسوم توده‌های مردم داشت و در آثار متعددش آنها را ثبت کرده است.

 

فراز و فرودهای زندگی جعفر شهری به لطف سه اثر داستانی‌اش، که می‌توان آنها را زندگی‌نامه خودنوشت دانست، روشن است. تریلوژی شهری شامل سه رمان با عناوین «شکر تلخ»، «گزنه» و «قلم سرنوشت» است که اگرچه می‌توان آنها را آثاری مستقل در نظر گرفت اما شهری در هریک از این سه کتاب بخشی از زندگی‌اش را در قالب روایتی داستانی شرح داده است. «شکر تلخ» شرح دوران کودکی، «گزنه» شرح دوران نوجوانی و «قلم سرنوشت» شرح دوران میانسالی شهری به قلم خود او است.


فروغی از زبان فروغی

پنجم آذرماه ۱۳۲۱، محمدعلی ذکاء‌الملک فروغی، سیاستمدار و روشنفکر عملگرای معاصر در شصت‌وپنج‌سالگی در تهران درگذشت. مرگ فروغی پایانی بود بر زندگی پرکار شخصیتی که یک عمر برای ترویج تجدد در ایران از طریق تلاش برای تاسیس و تقویت دولت مدرن و ایجاد نهادهای فرهنگی کوشید. کارنامه سیاسی و فرهنگی‌‌اش، او را به یک تیپ مشخص از روشنفکر-سیاستمداران ایرانی تبدیل کرده که موافقان و مخالفان پرشماری دارد. مخالفانش او را فراماسونر، عامل انگلیس و بانی و خدمتکار استبداد پهلوی می‌دانند و موافقانش او را شخصیتی ایران‌دوست می‌دانند که معتقد بود برای سعادت ایران، تاسیس دولت‌ مدرن بر پایه یگانگی ملی و ارتقای سطح فرهنگی ایرانیان، بر دارا بودن صرف نظام نمایندگی ارجحیت دارد. چه موافق فروغی باشیم و چه مخالف او، فصل مهمی از تاریخ تجدد در ایران به کارنامه محمدعلی فروغی اختصاص دارد.


چخوف روی پله‌های آخر خانه ساعدی

روایتِ ساعدی از زندگی‌اش که شبیه به زندگی‌نامه‌ای خودنوشت است و در عین حال او از روایت خطی زندگی‌اش طفره می‌رود. ساعدی از تلخ‌ترین نویسندگان معاصر ایران می‌دانند و خودش نیز می‌گوید در تمام نوشته‌هایش از کابوس‌هایش نوشته، از کابوس‌هایی که دست از سرش برنمی‌دارند و در تمام زندگی او حضوری پررنگ داشته‌اند. از ترس‌ها و واهمه‌های بی‌نام‌ونشانی که او در ادبیات ثبت کرد. روایتِ ساعدی از زندگی‌ و سرگذشتش با مرگ آغاز می‌شود، مرگ خواهری که او هرگز ندیده است اما بی‌شک یکی از کابوس‌های او شده است: «من در ماه اول زمستان 1314 روی خشت افتادم. بچه دوم پدر و مادرم بودم. بچه اولی که دختر بود در یازده ماهگی مرده بود. و از هما روزی که دست در دست پدر، راه قبرستان را شناختم، همیشه سر خاک خواهرم می‌رفتم که قبر کوچکی داشت. پوشیده با آجرهای ظریف و مرتب. و من در خیال همیشه او را داخل گور، توی گهواره‌ای در حال تاب خوردن می‌دیدمو البته ساعدی به هیچ رو نویسنده‌ای مرگ‌اندیش نیست که برعکس، زیست سیاسی او نشان می‌دهد او تا چه حد به زندگی، مقاومت و مبارزه باور دارد، حتی اگر در واپسین لحظات زندگی‌اش «در کوچه‌پس‌کوچه‌های سنگفرشِ غربت قیقاج می‌رود. به زخمِ کهنه‌اش می‌اندیشد و به فرصت اندکی که برای آغاز دوباره دارد


کوتاه‌ترین وسیله پیام‌رسان جهان

کامبیز درم‌بخش هنرمندی بود که برای بیست سال آینده هم آرشیوی از طرح‌ها و اتودها داشت اما دریغ که چندی پیش جهانِ کرونایی این هنرمند را از ما گرفت. درم‌بخش از آن دست هنرمندانی بود که به گواهِ آشنایان و نزدیکانش همیشه ایده‌ای برای کار در سر داشت و چنان‌که خودش هم جایی گفته بود هرگز مشکلی برای یافتن ایده نداشت که برعکس، هرچه کار می‌کرد ایده‌های بیشتری به ذهنش اضافه می‌شد تا حدی که وقت برای اجرای ایده‌هایش کم می‌آورد و همین‌طور هم شد: «اميدوارم سوژه‌هاي زيادي را كه دارم بتوانم همه را اجرا كنم چون مي‌دانم عمرم به وسعت سوژه‌هايم كفاف نمي‌دهد.» کامبیز درم‌بخش، طراح، کاریکاتوریست و گرافیست مطرح معاصر در خرداد ۱۳۲۱ به دنیا آمد و چند روز پیش در ۱۵ آبان به دلیل ابتلا به کرونا درگذشت.


دانسته مردن

دکتر حسین فاطمی، وزیر امور خارجه دولت محمد مصدق و مدیرمسئول روزنامه باختر امروز، با عنوان شهید نهضت ملی شناخته می‌شود. فاطمی پس از کودتای 28 مرداد مخفی شد و چند دفعه محل سکونتش را عوض کرد تا اینکه سرانجام در اسفند ماه همان سال دستگیر شد. مهرماه سال 1333 دادگاه نظامی دکتر فاطمی را به اتهام اقدام برای برکناری شاه و اقدام بر ضد سلطنت مجرم شناخت و دست‌آخر او در 19 آبان 1333 اعدام شد. دکتر فاطمی پیش از اعدام و زمانی که در زندان بود بر روی کاغذ سیگار نوشته بود: «آرزو دارم که نفس‏‌های آخر زندگی‏‌ام نیز در راه نهضت و سعادت هموطنانم صرف شود. به‌ هر‌ حال داغ باطله بر کنسرسیوم و حامیان او بزنیم، بر فرض که نگذارند به اطلاع هم‌میهنان برسد و صدای ما را خفه کنند، در تاریخ و در پرونده‌ها باقی خواهد ماند تا نسل آینده برای زیستی شرافتمندانه و نیل به آزادی، ادامه‌دهنده این راه باشند.»