در ستایش یک «دیوانه»

به‌مناسبتِ سالگرد بازی خاطره‌سازِ ایران- استرالیا

نمایی از بازداشت پیتر هور در بازی ایران-استرالیا
1399/09/08

«جبر جغرافیایی» تبدیل به مزیت شده بود؛ به نظر نمی‌رسید قدرت تیم‌های عربی حاضر در منطقه، تهدیدی برای تیم ملی‌ای باشد که علی دایی را در ترکیب می‌دید؛ عربستان، قطر و کویت روی کاغذ حریف تیمی که خداداد عزیزی و کریم باقری را در ترکیب داشت نمی‌شدند؛ با این حال به نظر می‌رسید «مزیت» مورد نیاز دوباره جایش را به جبری جبران‌ناپذیر داده باشد. برای شرح و چگونگی‌اش باید سفری کوتاه به سال 1376 کرد؛ همان روزها که ایران در مرحله انتخابی جام جهانی سه رقیب عرب را پیش رو داشت و با امتیازاتی که در دور رفت جمع کرده بود، بارش را بسته بود تا به اروپا و فرانسه سفر کند و دومین تجربه حضورش در جام‌ جهانی را از سر بگذراند.

ایران برای صعود به جام جهانی از سه بازی مرحله برگشت برابر تیم‌های نه‌‌‌چندان قَدَر آن زمان،  فقط سه امتیاز می‌خواست تا از اما و اگر در امان بماند. با این حال، آن سه امتیاز تبدیل به رویای دست‌نیافتنی شد! تیم ملی ایران در عین ناباوری از سه بازی، فقط یک امتیاز گرفت تا شانس رفتن مستقیم به فرانسه را از دست بدهد.

ملی‌پوشانی که به غرورشان برخورده بود هنوز امید داشتند؛ آن‌ها باید در بازی پلی‌آف آسیا به مصاف ژاپن می‌رفتند تا در صورت برتری در آن دیدار، خیالشان از صعود به جام جهانی راحت می‌شد؛ دیدار با ژاپن شروع شیرین ولی پایان تلخی داشت؛ تیم ملی دو بر یک پیش افتاد و با روحیه‌ای که ملی‌پوشان داشتند به نظر نمی‌رسید به‌راحتی تسلیم شوند. مشکل اما این بود که «سامورایی»ها حاضر نبودند شمشیر را به زمین بیندازند. آن‌ها جنگیدند و کار را به تساوی کشاندند و بعد در هوای شرجی و کشنده، ستاره‌های از رمق افتاده ایران را ناکام گذاشتند؛ آن‌هم درست دو دقیقه مانده به پایان دو وقت اضافی 15 دقیقه! وقتی توپ در دقیقه 118 به تور ایران نشست، دیگر کسی رویای حضور در فرانسه را در سر نمی‌پروراند و حسرت صعود مجدد به جام جهانی، انگار تبدیل به طلسمی شده بود که می‌خواست داغ بر دل فوتبالی‌های ایران بگذارد. ایران به ژاپن باخت تا قرعه فیفا یا دست سرنوشت یک فرصت دیگر در اختیارش بگذارد؛ آن وقت‌ها  تیمی که بازنده دیدار پلی‌آف در آسیا می‌شد باید به مصاف قهرمان اقیانوسیه می‌رفت تا در دیداری رفت و برگشت، شانس نهایی‌اش برای رفتن به جام جهانی را امتحان کند.

آن زمان، فوتبال استرالیا هنوز به عضویت کنفدراسیون فوتبال آسیا در نیامده بود و این تیم در اقیانوسیه آقایی می‌کرد؛ آن‌ها جدی‌ترین رقیب‌شان را با اختلاف 4، 5 گل می‌بردند و کسی در آن قاره جلودارشان نبود. قرعه که ایران را به استرالیا انداخت همه چیز را به هم ریخت؛ در ایران، امیدها برای صعود به جام جهانی به حداقل رسید و در استرالیا، امید به صعود رو به فزونی گذاشت. آن‌ها از اینکه قرار بود با ایران بازی کنند خوشحال بودند؛ تیم ملی ایران را در سطح ستاره‌های آن زمان خودشان نمی‌دیدند و می‌گفتند و می‌نوشتند که بالاخره انتظارها برای استرالیا به سر می‌رسد و این تیم به جام جهانی می‌رود تا در فرانسه اولین تجربه جهانی‌اش را به دست بیاورد.

البته که با مقایسه ستاره‌ها حق داشتند؛ «هری کیول» و «مارک ویدوکا» دو چهره نام‌آشنای آن روز فوتبال استرالیا بودند که در اروپا برای خود مشتریان پروپاقرصی داشتند؛ آن‌ها به جای خود، «کرگ مور» هم در گلاسکو بازی می‌کرد، «مارک بوسنیچ» برای استون‌ویلا توپ می‌زد و «استان لازاریدیس» هم بازیکن وستهم بود. «تری ونبلز»، سرمربی وقت استرالیا هم که هدایت این تیم را از ژانویه ۱۹۹۷ به دست گرفته بود فوق‌العاده کار کرده بود؛ مربی سابق بارسلونا و تیم ملی انگلیس ۱۲ بازی هدایتِ «ساکروس»ها را به دست گرفته بود و هر ۱۲ بازی را با بُرد پشت سر گذاشته بود! با آن رزومه و کارنامه، باید کسی «مجنون» می‌بود که شانسی برای برتری ایران مقابل تیم پرستاره استرالیا قائل شود.

مطابق با قرعه، مقرر شد اول استرالیا برای برگزاری بازی رفت به ایران بیاید تا در ورزشگاه آزادی بازی کند. آن‌ها می‌دانستند جو «آزادی» وحشتناک است؛ رسانه‌های استرالیایی اسمش را گذاشته بودند «دیگ جوشان». آن روزها در آزادی خبری از صندلی و شماره‌گذاری نبود؛ سکوهای سیمانی پذیرای تماشاگرانی بود که برای رساندن تیم ملی‌شان به جام جهانی تب و تاب داشتند. آن‌قدر تب که در فاصله 5 ساعت مانده به شروع بازی، ورزشگاه را پر کردند؛ نه ده هزار و بیست هزار تا، بلکه 128 هزار نفر! قطعاً دیگر سوزن در آن ورزشگاه پایین نمی‌آمد!

برای استرالیایی‌ها جو وحشتناک بود؛ آن‌ها نیاز به معجزه داشتند تا از دیگ جوشان جان سالم به در ببرند؛ به جای معجزه اما آن‌ها هری کیول را داشتند. بازیکنی که همان ابتدای کار، استرالیا را در ورزشگاه آزادی پیش انداخت! چه کسی فکر می‌کرد در آن جو وحشتناک این تیم استرالیا باشد که گل اول را می‌زند؟ هری کیول هنوز هم خاطره آن گل را در ذهن دارد و از آن یاد می‌کند: «نمی‌دانید چه حسی دارد وقتی می‌توانید با یک گل 128 هزار نفر را ساکت کنید.»

توپ که به تور نشست دیگ جوشان جایش را به سکوت مطلق داد؛ برای برگشتن هیجان روی سکوها، نیاز به زمان بود. تماشاگران باید هضم می‌کردند که تیم ملی با یک گل عقب افتاده و قرار است دیدار برگشت را هم در استرالیا بازی کند. آن‌ها اما بعد از سکوت اولیه به بازی برگشتند؛ درست مثل بازیکنان ایران. ملی‌پوشان ایرانی نمی‌خواستند از آخرین فرصتی که سرنوشت در اختیارشان گذاشته به سادگی عبور کنند؛ مزد بازی جسورانه را هم گرفتند و خداداد عزیزی گل مساوی ایران را در آن بازی زد. چه‌بسا اگر مارک بوسنیچ خوش‌تیپ، آن روزها درون دروازه استرالیا نبود و پیشنهاد چرب و آبدار منچستریونایتد در همان برهه به دستش نمی‌رسید، ایران می‌توانست کار را در آزادی تمام کند. به هر روی، دیدارِ رفت با همان نتیجه یک-یک به پایان رسید تا همه‌ چیز به جدال در ورزشگاه «ملبورن کریکت گراوند» با گنجایش ۸۵ هزار نفری کشیده شود.

استرالیایی‌ها یقین داشتند به جام جهانی صعود می‌کنند؛ از بازیکن و مربی گرفته تا کارشناس و هوادار. آن‌ها میزبان تیمی بودند که چندان زهردار نشان نداده بود. بازی برگشت که 8 آذر 76 حوالی یک بعدازظهر به وقت ایران شروع شد به‌ معنای واقعی عجیب بود؛ آن‌قدر عجیب که استرالیایی‌ها در یک بازی کامل و برتر دروازه ایران را به توپ بسته بودند؛ مشخص نبود اگر احمدرضا عابدزاده همان دقایق نخست واکنش‌های روحیه‌بخش نداشت چه بلایی بر سر تیم ملی می‌آمد؛ استرالیا به آب و آتش می‌زد تا در همان دقایق نخست کار تیم ملی ایران را تمام کند. خط دفاعی آشفته به نظر می‌رسید و اصولاً چیزی به نام تاکتیک نزد بازیکنان ایرانی دیده نمی‌شد. با همان فرمول سردرگم اما تیم ملی 30 دقیقه در استرالیا مقاومت کرد تا بار دیگر هری کیول، جوان اول آن روزهای استرالیا، از راه رسید و دروازه ایران را گشود. جو ورزشگاه ملبورن کریکت دست‌کمی از جو ورزشگاه آزادی در بازی رفت نداشت، ولی تفاوتش در این بود که 80 هزار نفرش استرالیا را تشویق می‌کردند و صدای 5 هزار هوادار ایرانی به زحمت به گوش می‌رسید.

بعد از گل هری کیول این بار نوبت به اورلیو ویدمار رسید تا ضربه نهایی را بر پیکر تیم ملی بزند؛ او برای دومین بار دروازه ایران را باز کرد. این بار همان نیم‌ درصدی هم که تصور می‌کردند ایران شانسی برای رفتن به فرانسه دارد امیدشان را از دست دادند؛ در عوض همان نیم درصد استرالیایی‌هایی که برای صعود تیمشان به جام جهانی شک داشتند، ایمان آوردند که این تیم بالاخره قرار است رنگ جام جهانی را به چشم ببیند. گزارشگر استرالیایی همان‌جا بعد از گل دوم جرأت به خرج داد و حرفش را زد: «باید شهامت گفتن این را داشته باشیم که آرزویمان محقق شده است. استرالیا در مسیر رسیدن به فرانسه است». دیگر نیازی به تیز کردن گوش هم نبود تا صدای 80 هزار تماشاگر استرالیایی که شعار می‌دادند و می‌گفتند «ما می‌رویم به فرانسه» را شنید. آن‌ها منتظر بودند تا تیمشان، گل‌های بعدی را هم وارد دروازه ایران کند.

دیوانه‌ای به نام پیتر هور

اتفاقات زیادی در تاریخ فوتبال رخ داده که سرنوشت یک بازی را کاملاً دگرگون کرده ولی اگر آن اتفاقات عجیب‌وغریب کنار هم چیده شود، رد هیچ کدام به یک «دیوانه» ختم نمی‌شود! آن دیدار ایران-‌استرالیا به‌اندازه کافی اتفاق عجیب در دلش داشت، ولی «پیتر هور» تکمیلش کرد. شاید این جبر زمانه است که «پیتر هور»های دنیا و تاریخ می‌توانند روحیاتی متفاوت داشته باشند؛ وقتی اسم پیتر هور می‌آید شاید خیلی‌ها به فکر دانشمند و شیمیدان بریتانیایی و یا حتی آن یکی پیتر هورِ تاریخ‌دان بیفتند ولی این «پیتر هور» که کار را برای ایران درآورد نه پروفسور بود نه تاریخ‌دان! او دیوانه‌ای بود که محبوب ایرانی‌ها و مورد نفرت استرالیایی‌ها قرار گرفت.

استرالیا گل دوم را که زد، سروکله پیتر هور پیدا شد؛ او از جایگاه تماشاگران با همان موهای ژولیده و بلوند پیدا شد و با چاقو به جان تور دروازه‌ای افتاد که احمدرضا مأمور حراستش بود. آن‌قدر جو به هم ریخته شده بود که زمان زیادی طول کشید تا مأموران امنیتی ورزشگاه او را بازداشت کنند و به بیرون ببرند. آن «دیوانه» حتی زمانی که از زمین بازی بیرون برده می‌شد زبان‌درازی می‌کرد و حرص تماشاگران استرالیایی را درمی‌آورد؛ آن‌قدر رفتارش عجیب بود که تماشاگران هم اگر چیزی دم دست داشتند به سمتش پرتاب می‌کردند. برای ایرانی‌ها در آن زمان، او فقط یک اوباش بود که آمده بود دروازه‌بانِ ایران را بترساند ولی استرالیایی‌ها به‌خوبی پیتر را می‌شناختند؛ او عادت کرده بود خودش را در رقابت‌های بزرگ به زمین مسابقه بیندازد؛ در ملبورن کاپ، در اوپن استرالیا و در مراسم تدفین ستاره موسیقی پاپ، میکاییل هاتچنسی. می‌گفتند شبیه «انگلی» است که می‌تواند به هر جایی رسوخ کند. عابدزاده بعدها از خاطره این بازی و تماشاگر دیوانه‌ای گفت که پرید و تور دروازه را پاره کرد، و اینکه اگر او خود را کنترل نکرده بود جو و ذهن بازیکنان تیم ملی به هم می‌ریخت و بازیکنان استرالیا هم جری‌تر می‌شدند:‌»با شروع نیمه دوم، فشار حریف کمتر شده بود اما هنوز جرأت حمله نداشتیم تا اینکه تماشاگر استرالیایی آن کار خنده‌دار را انجام داد. در آن لحظات بهترین کار همانی بود که انجام دادم. پشتک زدن و خندیدن.»

پیتر که آمد و رفت، سناریو عوض شد؛ تیم ملی ایران به‌ناگاه پوست انداخت. انگار به غیر از دو گل، تیم ملی ایران به شوک یک «دیوانه» نیاز داشت تا به خودش بیاید؛ بازیکنان ملی‌پوش تازه بعد از آن اتفاق بود که توانستند خودشان را جمع‌وجور کنند و با نظم تاکتیکی خاصی برابر استرالیای تا دندان مسلح بازی کنند. تیمی که تا همین چند دقیقه قبل چنان آشفته بود که نشانی از یک تیم ملی نداشت، به‌ناگاه خون تازه‌ای در رگش جریان یافت. آن‌قدر که رضا شاهرودی از کمکِ تماشاگر دیوانه به بُرد ایران گفت: «در آن دیدار تاریخی بازیکنان استرالیا فشار زیادی به دروازه ایران وارد کردند، اما وقتی یکی از تماشاگران وارد زمین شد و تور دروازه ایران را پاره کرد، وقفه‌ای در بازی پیش آمد و روند آن تغییر کرد و ما در این فاصله توانستیم تیم را جمع کنیم.»

 استرالیایی‌ها تقصیر را انداخته بودند گردن پیتر هوری؛ می‌گفتند وقفه در بازی ایجاد کرد و به ایران فرصت بازیابی افکار داد. هرچه که بود ورودش به زمین و دیوانه‌بازی‌هایش برای ایران خوب تمام شد؛ تیم ملی بعد از آن اتفاق تهاجمی‌تر شد و جسارت بازیکنان بیشتر. تا پیش از آن اما خبری از جسارتِ تیم ایران نبود و غرور سراسر تیم استرالیا را فرا گرفته بود. آن‌قدر که حمید استیلی روایت می‌کند: «بعد از اینکه استرالیا با دو گل از ایران پیش افتاد، غرور سراسر این تیم را فرا گرفته بود و سرمربی این تیم نیز همان لحظه اعلام کرد که صعود استرالیا به جام جهانی حتمی شد، ولی پس از پاره شدن تور دروازه ایران توسط یکی از تماشاگران استرالیا بازیکنان غیرتی شدند و نتیجه به کلی تغییر کرد.»

تیمی که به ندرت از خط نیمه رد شده بود، حالا چند باری دروازه استرالیا را در خاک خودش تهدید کرد. تهدیدها در نهایت به ثمر نشست و در دیداری دراماتیک، کریم باقری و خداداد عزیزی این بار تماشاگران استرالیایی را ساکت کردند و دو بار دروازه مارک بوسنیچ را گشودند. ساندرو پل اما با گرفتن 8 دقیقه وقت اضافی انگار مأمور آن شده بود تا آخرین عذاب‌های فوتبالی را هم به بازیکنان وقت تیم ملی ایران بدهد؛ در آن هشت دقیقه، دیگر یک بازیکن عادی نمی‌توانست فعل و انفعال خاصی صورت دهد؛ ملی‌پوشان ایرانی که در آستانه خلق حماسه بودند از جان ‌مایه گذاشتند تا اینکه بالاخره داور مجار در سوتش دمید؛ علی دایی ساندرو پل را به آغوش گرفت و بوسنیچ و ستاره‌های گران‌قیمت استرالیایی پخش زمین شدند. بازیکنان میهمان با پرچم ایران دور افتخار زدند و شگفتی کامل شد. کسی فکرش را نمی‌کرد حضور یک «دیوانه» در بازی، رویای یک ملت را به باد دهد و رویای ملتی دیگر را محقق کند.

اگرچه صعود ایران به جام جهانی 1998 همان‌طور که بازیکنان استرالیا اذعان می‌کردند حاصل جنگندگی عجیب‌و‌غریب بازیکنان بود ولی هنوز هم در تحلیل‌های آن زمان، نام پیتر هور، دیده می‌شود؛ دیوانه یا انگلی که اگر برای استرالیا بد بود، حضورش در زمین، اتفاقاً جذابی برای ایران در پی داشت.

البته بردن آن بازی، تنها مزیت حضور آن مرد دیوانه در زمین و وقفه در جریان بازی نبود؛ او پایه‌گذار اتفاقاتی شد که کمتر نمونه‌اش در ایران دیده شده بود. با صعود ملی‌پوشان به جام جهانی، شادی به خیابان‌های ایران برگشت و این بار زن و مرد در کنار همدیگر جشن خیابانی برگزار کردند. انگار که قرار بود سرنوشت در ایران به‌گونه‌ای متفاوت‌تر از قبل رقم بخورد. این بار کسی مخالف شادی زائدالوصف مردم ایران نشده بود و نیروی انتظامی هم همکاری می‌کرد تا مردم در جشن‌های خیابانی با خیال راحت حضور پیدا کنند.

اتفاق مهم‌تر اما سه روز بعد رخ داد؛ ملی‌پوشان بعد از بازی به ایران برنگشتند؛ آن‌ها به دبی رفتند و منتظر ماندند تا برای ورود به ایران چراغ سبز بگیرند. در بازگشت به ایران با هلی‌کوپتر به ورزشگاه آزادی برده شدند تا در میان جمعیت عشق فوتبال، جشن صعود بگیرند. برخلاف دیدار رفت با استرالیا که هیچ زنی در ورزشگاه آزادی دیده نمی‌شد، این بار زنان ایرانی هم فرصت کردند برای برگزاری جشن صعود تیم ملی به جام جهانی خودشان را به آزادی برسانند. شاید نامرتبط و بیجا قلمداد شود ولی این سه اتفاق (صعود به جام جهانی 98 فرانسه، جشن خیابانی در ایران و حضور زنان در ورزشگاه) بی‌ارتباط با وقفه‌ای که آن «دیوانه» در بازی ایجاد کرد، نبود!


ایران استرالیا پیتر هور جام جهانی

دیگر مطالب تاریخ شفاهی

آماده بودم از بمب اتم علیه صدام استفاده کنم

مارگارت تاچر (اکتبر 1925 – آوریل 2013) به‌جز سیاست‌های نئولیبرالی که در طول دهه 1980 و اوایل دهه 1990 در بریتانیا و اروپا رواج داد، همچنین به خاطر حمایت سفت و سخت از سیاست‌های جنگ‌طلبانه (علیه آرژانتین و عراق) شهرتی جهانی یافت. بخش تاریخ شفاهی شبکه‌های تلویزیونی و رادیویی پی بی اس (PBS) در پروژه «جنگ خلیج(فارس)» با چندین تن از مقامات غربی و عراقی مصاحبه کرد. یکی از آن‌ها «بانوی آهنین» بود. او در این مصاحبه می‌گوید نقش قابل‌توجهی در متقاعد کردن رئیس‌جمهور آمریکا برای حمله نظامی به ارتش صدام (علی‌رغم نظرات مخالف در واشینگتن) داشته است و هم‌زمان می‌گوید آماده بوده در صورت لزوم از سلاح هسته‌ای علیه نیروهای نظامی عراقی استفاده کند. در هشتمین سالگرد درگذشت تاچر بخش‌هایی از این مصاحبه ترجمه شده است که در ادامه می‌آید.

 

مساحی دوزخ

از میان عکس‌های سیاه‌وسفیدی که از صادق هدایت به‌جا مانده است، که در بیش‌ترشان هدایت با آن موهای چربِ خوابیده روی سر و صورت سرد و رنگ‌پریده و سیگار در دست، شمایل روشنفکر و نویسنده بدبین، سودازده، مأیوس و منزوی را بازتاب می‌دهد، عکسی هست که در آن هدایت بیش‌تر به یک گانگستر یا کارآگاه نوآر شبیه است. کلاهی بر سر، پالتوی بلندی بر تن، بی‎آن‌که آن عینک  گرد کذایی‌اش را بر چشم گذاشته باشد، اخم کرده و با نگاهی معذب به ‌جایی در بیرون قاب خیره شده است. پشت سرش به‌ خاطر کیفیت بدِ عکس، چندان واضح دیده نمی‌شود؛ اما می‌تواند جنگلی باشد درهم‌ فرورفته که آتش گرفته است.


خشونت مسائل را حل نمی‌کند

هجدهم مارس 1964 رابرت پن وارن، شاعر و رمان‌نویسِ برنده پولیتزر در دفتر کار مارتین لوتر کینگ جونیور در آتلانتا مقابل او نشست تا با او مصاحبه کند. این مصاحبه در کنار چندین مصاحبه دیگر با فعالین مدنی ایالات‌متحده در دهه 1960 در کتاب «چه کسی سخنگوی سیاهان است» منتشر شد. وارن که اهل کنتاکی بود و در دهه 1940 یکی از نخستین برندگان جایزه شعر آمریکا بود (و در آن زمان مشاور شعر در کتابخانه کنگره نامیده می‌شد) به سراسر کشور رفت و با رهبران جنبش خودجوش مدنی همچون کینگ، مالکوم ایکس، بایارد راستین و رالف الیسون مصاحبه کرد. نوارهای ضبط‌شده در آرشیو وارن باقی ماند و دهه‌ها در دانشگاه‌های مختلف پخش و پلا بود تا اینکه سال 2006، پژوهشگری جوان گفت‌وگویی انجام داد که باعث شد شش سال بعد به مجموعه‌ای یکپارچه از نوارها و دیگر مواد تحقیقاتی برای کتابخانه ورن بدل شود، مجموعه‌ای با فرمت دیجیتال که برای نخستین‌بار آن را برای همگان قابل دسترسی می‌کرد. این پایگاه آنلاین در مرکز تاریخ شفاهی حقوق مدنی رابرت وارن، به‌عنوان بخشی از مرکز تاریخ شفاهی بی. نان در کتابخانه دانشگاه کنتاکی موجود است. مصاحبه میان وارن و کینگ برای نخستین‌بار در اکتبر 2006 از رادیو سی اسپن پخش شد. به‌مناسبت پنجاه‌وسومین سالگرد ترور مارتین لوتر کینگ در 4 آوریل 1968 گزیده‌ای از مصاحبه وارن با دکتر کینگ را ترجمه شده است که در ادامه می‌آید.


خیره به حقیقت

13 فروردین‌ماه ۱۳۸۲، کاوه گلستان در حال عکاسی در ۱۳۰ کیلومتری کرکوک عراق، بر اثر انفجار مین کشته شد. از کاوه گلستان مجموعه عکس‌های مهمی نظیر مجموعه سه گزارش درباره روسپی، مجنون و کارگر بین سال‌های 1355- 1356 به‌جا مانده و همچنین عکس‌های او در برهه انقلاب و سپس جنگ هشت‌ساله او را به ناظری برای رویدادهای مهم تاریخی ایران در چند دهه اخیر بدل کرده است. گلستان در سال‌های حیاتش به‌عنوان فیلم‌ساز نیز به فعالیت پرداخت و مستند «ثبت حقیقت» در دهه هفتاد ازجمله آثار او در این زمینه است. کاوه گلستان نگاهی مختص به خود در عکاسی داشت و در عکاسی جنگ دارای سابقه‌ای طولانی بود و حتی اولین تجربیاتش در عکاسی از درگیری‌های ارتش آزادی‌بخش با سربازان انگلستان در ایرلند بود. او رویکردی انتقادی به جنگ داشت و این رویکرد در عکس‌های او قابل مشاهده است. رویکرد متفاوت او در بازنمایی جنگ باعث شده تا او بیش از آنکه به خود جنگ توجه کند به بحران‌ها و مسائل برآمده از وضعیت جنگی بپردازد و آواره‌های جنگی نقشی مهم در نگاه او دارند.


از هر چیز ترسناکی جوک می‌سازم

کوئنتین تارانتینو، فیلم‌ساز پست‌مدرن آمریکایی در سی‌ویک‌سالگی موفق شد نخل طلای کن را به خاطر فیلم «پالپ‌فیکشن» (قصه‌های عامه‌پسند) به‌ دست آورد. یک کمدی سیاه و خشن که تحسین‌های عمیقی را برای او به ارمغان آورد. تارانتینو در ۲۷ مارس ۱۹۶۳ در ناکسویلِ ایالات تنسی به دنیا آمد. آنچه پیشینه تارانتینو را از بسیاری از هم‌قطارانش در آمریکا جدا می‌کند این است که او در هیچ دانشگاه، مدرسه یا کارگاه فیلم‌سازی شرکت نکرد و از همین‌رو به‌مثابه هنرمندی کاملا غریزی و ساختارگریز شناخته می‌شود. نخستین اثر او «سگ‌های انباری» (در ایران مشهور به سگدانی) بود که سال 1992 در سالن‌های سینمای آمریکا به نمایش درآمد و ساختار غیرخطی روایت، همراه خشونت عمیق و دیالوگ‌های طولانی به‌شدت مورد توجه منتقدان مستقل و رسانه‌های هالیوودی قرار گرفت. «سگ‌های انباری» در جشنواره ساندنس (تحت مدیریت رابرت ردفورد) مورد استقبال پرشور بینندگان قرار گرفت. «پالپ فیکشن» روایتگر ماجراهایی با خطوط داستانی متقاطع، از گانگسترهای لس‌آنجلسی، بازیکن بوکس، سارقان مسلح خرده‌پا و یک کیف اسرارآمیز است. بخش عمده‌ای از فیلم شامل تک‌گویی یا گفتگوهایی با درون‌مایه زندگی است که با چاشنی بذله‌گویی بین شخصیت‌های فیلم ردوبدل می‌شود. برخی منتقدان این فیلم را قدرتمندترین اثر سینمایی دهه 1990 معرفی می‌کنند. تارانتینو پس از نمایش این فیلم در سالن‌های سینمای آمریکا به یکی از پادشاهان هالیوود بدل شد و تمام خبرنگاران و شومن‌های سرشناس برای مصاحبه با او در صف قرار گرفتند. چارلی رز خبرنگار مشهور سال 1994 در مصاحبه‌ای طولانی که با تارانتینو انجام داد، از نوجوانی و مشاغلی که تارانتینو انجام داده آغاز کرد و به روایت‌های غیرخطی و طنز سیاه موجود در شاهکارش پرداخت. به مناسبت پنجاه‌وهشتمین سال تولد تارانتینو بخشی از این مصاحبه تصویری را ترجمه شده است.


او که بنا نبود...

هفت دهه پس از تصویب قانون ملی شدن نفت در ایران، آثار متعددی درباره روند ملی شدن نفت منتشر شده که هریک از زاویه‌ای خاص به موضوع نگریسته‌اند. در کنار اسنادی که به‌مرور در این سال‌ها منتشر شده‌اند و هریک گوشه‌ای از واقعیت را روشن کرده‌اند، برخی چهره‌هایی که در نهضت ملی شدن نفت حضور داشته‌اند نیز خاطرات و روایت‌های خود را منتشر کرده‌اند که این نیز بخشی دیگر از یکی از مهم‌ترین نقاط تاریخ معاصر ایران را روشن می‌کند. بخشی از این روایت‌ها، در مصاحبه‌های پروژه تاریخ شفاهی هاروارد منتشر شده‌اند. در برخی از این مصاحبه‌ها، موضوعی خاص به یک شکل روایت شده و در برخی دیگر تفاوت در زاویه دید راویان سبب شده که میان روایت‌های مختلف اختلاف‌های گاه پررنگی دیده شود. کنار هم قرار دادن این روایت‌ها و بررسی جامع آن‌ها در کنار اسناد مختلفی که در دست است، واقعیتی ملموس‌تر و جاندارتر از ماجرا به دست می‌دهد. تاریخ‌نگاری سنتی ما از گذشته در اختیار دبیران بوده و آن‌ها روایتی واحد از تاریخ ارائه می‌دادند که در اکثر موارد همان روایت غالب و مسلط بوده است، اما از ویژگی‌های تاریخ شفاهی یکی هم این است که روایت تاریخی را از شکل کلاسیک و تک‌بعدی خارج می‌کند. دموکراسی تاریخ شفاهی در روایت سنتی دبیران دیده نمی‌شود و درواقع مصاحبه‌هایی که شکل‌دهنده تاریخ شفاهی‌اند تاریخ‌نگاری را وارد عرصه تازه‌ای می‌کنند.

 

به خاطر برادرانم، پادشاهان را می‌کشم

اسامه بن محمد بن عوض بن لادِن (۱۹۵۷ ریاض، عربستان سعودی – 2011 ابیت آباد، پاکستان) یکی از اعضای خاندان سعودی بن لادن و بنیان‌گذار و رهبر شبکه القاعده بود. حملات تروریستی مرگبار وی که اغلب غیرنظامیان را هدف قرار می‌داد از اوایل دهه 1990 آغاز شد، سال 1998 بن لادن و ایمن الظواهری (فرد شماره دو سازمان القاعده) فتوای مشترکی را تحت عنوان «جبهه جهان اسلامی برای جهاد علیه یهودیان و صلیبیون» امضا کردند که کشتن شهروندان آمریکای شمالی را مجاز می‌شمرد. رهبر القاعده یازدهم سپتامبر سال 2001 در عملیاتی که سیر تحولات مدرن خاورمیانه را به پیش و پس از آن تقسیم می‌کند، موفق شد برج‌های دوقلوی سازمان تجارت جهانی و ساختمان پنتاگون را با چند فروند هواپیمای مسافربری ربوده‌شده ویران کند. عملیاتی که منجر به لشکرکشی ارتش ایالات‌متحده و متحدانش به افغانستان و متعاقب آن به عراق شد، جنگ‌های به‌شدت خونین که پس از بیست‌ سال هنوز پایان نیافته است. بن لادن اگر زنده مانده بود، دهم مارس شصت‌وچهار ساله می‌شد. باراک اوباما در دومین سال حضورش در کاخ سفید توانست به عملیات طولانی و طاقت‌فرسای آمریکا برای شکار رهبر القاعده پایان دهد. کماندوهای آمریکایی در عملیاتی مخفیانه در خاک پاکستان موفق شدند او را در خانه امنش ترور کنند و جسدش را در دریا رها کردند. مصاحبه پیش رو اکتبر 2001 (تنها یک ماه پس از حملات یازدهم سپتامبر) توسط تیسیر علونی، خبرنگار وقت الجزیره و اسامه بن لادن، رهبر سازمان تروریستی القاعده انجام گرفت.