سفارت آمریکا در تهران چطور سقوط کرد؟

وقایع‌نگاری روز تسخیر سفارت آمریکا از زبان گروگان‌ها

گردآورنده: نت پن
1399/08/18

همهمه‌ای غریب را در فضای بیرون سفارت در گرفته بود، حتی در داخل سفارت. 13 آبان 1358 مصادف با مصادف با ۴ نوامبر ۱۹۷۹ است که یکی از اعضای سفارت ایالات‌متحده با صدای همهمه‌ای بیرون سفارت از پنجره نگاه می‌کند و تحرکاتی را می‌بیند که عادی نیست. مدتی نمی‌گذرد که بی‌سیم‌ها به کار می‌افتند، اطلاعات ردوبدل می‌شود، درهای سفارت بسته می‌شود و اعضای داخل سفارت تا حدی احساس امنیت می‌کنند و منتظر می‌مانند تا طبقِ قواعد بین‌المللی دولت میزبان برای حفاظت از سفارت وارد عمل شود. اما ماجرا از قرار دیگری پیش می‌رود. در ادامه روایتِ روز گروگان‌گیری و تسخیر سفارت آمریکا را از زبان و نگاهِ گروگان‌ها می‌خوانید.

 

نوامبر 2009

 

گروگان‌ها

ویلیام گالگاس - تفنگدار دریایی محافظ سفارت ایالات‌متحده در تهران:

آن روز صبح زود، من مشغول بازرسی‌های امنیتی‌ام در طبقه دوم بودم. از پنجره به بیرون نگاهی کردم و هزاران هزاران نفر را بیرون درب اصلی دیدم. شعار نمی‌دادند، حرکت می‌کردند و با هم حرف می‌زدند، اما می‌شد همهمه‌ای غریب را در فضا حس کرد، حتی در داخل سفارت.

مایکل میترینکو- افسر سیاسی سفارت ایالات‌متحده:

در حالت عادی، برنامه من این بود که هر شب تا ساعت یک یا دو نیمه‌شب بیرون از سفارت بودم (مهمانی‌های خیلی خوبی بود - انقلاب‌ها همیشه به نفع مهمانی‌ها هستند.) یعنی در حالت عادی من هرگز آن زمان در سفارت نبودم. اما آن موقع در سفارت بودم و منتظر دوستان ایرانی‌ام بودند که سر برسند. اوایل نیمه‌شب بود که از پنجره دفترم سروصداها را شنیدم.

راکی سیکمن - تفنگدار دریایی محافظ سفارت ایالات‌متحده در تهران:

یکباره از بی‌سیمم صدا آمد: «جواب بدهید. جواب بدهید!» یعنی فوراً از سفارت گزارش بدهید. من دقیقاً مقابل درب اصلی بودم. و من تا آخر عمر یادم نمی‌رود که دو نگهبان ایرانی که قرار بود از ما محافظت کنند راه خود را در پیش گرفتند و رفتند، انگار نه انگار.

گالگاس:

من گفتم «در را ببندید. دارند از دیوارها بالا می‌آیند.» سفارت درهای فولادی مغناطیسی ضد بمب داشت. وقتی بسته می‌شدند با هیچ‌چیز باز نمی‌شدند. در اینجا راکی (سیکمن) آمد، و درها تقریباً داشتند بسته می‌شدند. دستش را دراز کرد و به داخل کشیدمش.

سیکمن:

سفارت در امنیت بود، درها بسته شد. اکنون مسئولیت با دولت میزبان بود تا برای حفاظت از ما وارد شود.

چارلز جونز - افسر ارتباطات سفارت ایالات‌متحده:

همه به سمت سردابه سفارت رفتیم جایی که اسناد محرمانه انبار می‌شد. پروتکلی وجود دارد مبنی بر اینکه اول از همه مدارک کاملاً محرمانه از بین برود. مشغول به کار شدیم. ما کاغذ خردکن و ماشین زباله‌سوز داشتیم تا مدارک را از بین ببریم.

بروس لینگین- کاردار و سرپرست سفارت:

آن روز صبح ما با وزیر خارجه ایران در آن سوی شهر قرار ملاقات داشتم. مایکل هالند، معاون و افسر امنیتی‌ام همراه من بود. ما سعی کردیم به سفارت بازگردیم اما جمعیت اشغال‌کننده چنان زیاد بود که ناچار شدیم به وزارت خارجه بازگردیم.

پل لوییس - تفنگدار دریایی محافظ سفارت ایالات‌متحده در تهران:

از طریق رادیو، صدای بیلی (ویلیام) گالگاس را می‌شنیدیم. قفل پله‌های اضطراری را شکسته بودند. زیرزمین سفارت مملو از ایرانی‌ها بود.

گالگاس:

خاطرم است که زنانی بودند و زیر چادر تفنگ جنگی داشتند. می‌شد دید که تفنگ‌هایشان آن زیر تکان می‌خورد. تفنگم را آماده کردم، آن‌ها ایستادند و برگشتند.

مترینکو:

به یکی از دوستانم که قرار بود صبح ببینمش زنگ زدم. آدم بانفوذی بود -رئیس گروه مهمی از انقلابی‌ها. محافظش جواب داد. بهش گفتم: «می‌خواهم با دوستم صحبت کنم.» جواب داد: «باهات صحبت نمی‌کند مایکل». دقیقاً همین‌طوری گفت. «باهات صحبت نمی‌کند». ازش پرسیدم: «می‌دونی چی شده؟» گفت: «آره می‌دونیم. شخصاً واقعاً متاسفم.» و گوشی را قطع کرد. آن موقع بود که فهمیدم دوستانم برنامه چیده بودند تا اطمینان خاطر داشته باشند در هنگام اشغال سفارت من داخل باشم.

گالگاس

دوباره نزدیک شدند. آماده شلیک شدم، تفنگ روی شانه‌ام بود. و ناگهان صدا آمد: «شلیک نکن. شلیک نکن.» صدای آل گولاکینسکی بود.

آل گولاکینسکی- فرمانده امنیتی سفارت ایالات‌متحده:

قوانین درگیری ما می‌گوید که حق استفاده از نیروی مرگبار را نداریم. من توانستم رهبرشان را به بیرون جمعیت بکشم. انگلیسی بلد بود. گفت: «می‌خواهیم با سفیر صحبت کنیم.» گفتم: «بگذار ببینم چه می‌کنم.» اوضاع را باید این‌طور پیش برد. باید وارد دیالوگ شوی، سردر بیاری چه می‌خواهند، اجازه دهی حفظ آبرو کنند.

مایک هالند - افسر امنیتی سفارت ایالات‌متحده:

من و سفیر نمی‌توانستیم وارد محوطه شویم، افرادی هم که داخل سفارت مسئول بودند واقعاً برای تصمیم‌گیری‌های شبیه به این آموزش ندیده بودند. آل با بی‌سیم من تماس گرفت و گفت می‌خواهد بیرون برود و با بچه‌ها صحبت کند. من به‌شدت مخالفت کردم. تا اینجا، همه افراد ما هنوز جایشان امن است. به آل گفتم درخواستش را به سفیر منتقل خواهم کرد. اما پیش از آنکه این کار را بکنم او تصمیم می‌گیرد به خارج از سفارت برود. وقتی فهمیدم خیلی ناراحت شدم.

گولاکینسکی:

خروج از سفارت تقریباً تمام تلاش‌های تاکتیکی را که دیگران داشتند انجام می‌دادند نقض کرد. اما فکر نمی‌کنم چیزی تغییر می‌کرد. من بیرون رفتم و تفنگم را تحویل دادم. سعی می‌کردم مسئله را حل کنم. بعد اوضاع به هم ریخت. آمدند و من را جلوی سفارت گرفتند، بستند و با فریاد از افرادی که داخل سفارت بودند خواستند تا بیرون بیایند. تفنگ را پر کردند، از حالت ضامن خارج کردند و آن را روی سرم گذاشتند.

هالند:

از رادیو صدایش را می‌شنیدم. آل از ترس جانش فریاد می‌زد: «اگر در را باز نکنید من را می‌کشند.» من بهشان گفتم: «به خاطر خدا در را باز نکنید!»

لینگین:

تا همین امروز نظر من این است که آن‌ها (دانشجویان ایرانی) اصلاً قصدی برای تیراندازی نداشتند.

گولاکینسکی:

ناگهان حرارت شدیدی کنار صورتم احساس کردم. روزنامه‌ای را آتش زده بودند تا گاز اشک‌آور را خنثی کنند، ولی آن موقع فکر میکردم میخواهند من را شکنجه دهند. یادم است فریاد زدم: «به من شلیک کنید. من را نسوزانید!»

جان لیمبرت- افسر سیاسی سفارت ایالات‌متحده:

عاقبت من از سفارت خارج شدم، در آن لحظه هیچ‌کس ایده بهتری نداشت. من فارسی بلدم. در ایران درس داده‌ام. ژست متکبرانه یک استاد دانشگاه را به خود گرفتم: «این دیگر چه کاری است؟ دارید خودتان را بی‌آبرو می‌کنید.» روی سر من هم تفنگی گذاشتند.

گالگاس:

چیز دیگری که شنیدم این بود که بچه‌های ما می‌گفتند: «سفیر دستور داده تفنگداران دریایی از آماده‌باش خارج شوند.»

لینگین:

با توجه به چیزهایی که در آن زمان از طریق صحبت با بی‌سیم و تلفن از سطح شهر، می‌فهمیدم به نظرم امیدی نبود که بتوانیم یک‌جور عملیات «آخرین دفاع کوستر» (اشاره به یکی از نبردهای مشهور داخلی آمریکا در قرن نوزدهم؛ به این صورت که نیروهای امنیتی با صف‌آرایی جمعی در مقابل درب سفارت از ورود سیل جمعیت به داخل ممانعت کنند.) رقم بزنیم. فکر می‌کردم خیلی خطرناک خواهد بود.

لیمبرت:

آن‌ها در را باز کردند. سفارت سقوط کرد.

گالگاس:

ما را بستند. چشم‌بند زدند و بیرون کشیدند. خاطرم است که می‌لرزیدم، و این‌طور بودم که چرا دارم می‌لرزم. و بعد دیدم من نیستم که می‌لرزم. دو نفری می‌لرزیدند که من را گرفته بودند.

لیمبرت:

روزی سرد و بارانی بود. راجع به دو چیز حس خوبی داشتم؛ یکی این بود که وارد هوای آزاد بشویم چراکه داخل سفارت را دود و گاز اشک‌آور فرا گرفته بود. دیگری اینکه هنوز زنده بودم.

گالگاس:

جمعیت اطرافم بلند می‌گفتند: «سی آی اِی».

کاترین کوب - مدیر جامعه ایران/آمریکا در سفارت ایالات‌متحده:

جواهراتم را از من گرفتند. ارزش زیادی نداشتند، دیدم دارند پیچ و تابش می‌دهند - اطمینان داشتند یک نوع ابزار جاسوسی مخفی است. فکر می‌کردند همه ما جیمز باند هستیم.

گولاکینسکی:

شروع کردند به گفتن اینکه «تو جاسوس هستی، می‌خواهیم محاکمه و اعدامت کنیم.» بعد سعی کردند اعتراف بگیرند.

جوزف هال- وابسته نظامی سفارت ایالات‌متحده:

آن‌ها ایالات‌متحده را متهم می‌کردند که باعث برخی ناکامی‌ها در محصولات کشاورزی ایران شده است. من به کنایه گفته بله قطعاً، من عامل کپک گندم بودم. دانشجویان ایرانی یک روز و نیم روی این ماجرا کار کردند.

لیمبرت:

دانشجویان مدعی بودند که نقشه‌شان، اگر اصلاً نقشه‌ای داشتند، این بوده که حداکثر یک روز سفارت را تسخیر کنند، بیانیه‌ای بدهند و بعد به سمت بیرون تظاهرات کنند.

لینگین:

نظر غالب این بود که آیت‌الله خمینی در بیرون آماده است که ما را آزاد کند. اما پسر آیت‌الله خمینی شبانه به سفارت آمد و به پدر اطلاع داد که موقعیت بسیار خطرناک و جالبی است، دانشجویان از نیروی سیاسی برخوردار بودند که آیت‌الله نمی‌توانست آن را نادیده بگیرد.

مترینکو:

با دستیابی به برخی از اسناد سفارت، (بعدها) توانستند یک پاکسازی واقعی در داخل حاکمیت به راه بیندازند، دنبال افراد زیادی رفتند که به نظرشان ضد انقلاب بودند.

بری روزن - وابسته مطبوعاتی سفارت ایالات‌متحده:

سرآخر، ما را داخل اتاق‌هایی انداختند. بیست‌وچهارساعته نگهبان داشتیم. اجازه نداشتیم با یکدیگر صحبت کنیم. بسته شده بودیم. هم دست‌هایمان و هم پاها. احساس می‌کردی یک تکه گوشت هستی.

گولاکینسکی:

بدترین بخش ماجرا تحقیر بود. نمی‌توانی دستشویی بروی تا وقتی اجازه رفتن به دستشویی صادر شود. نمی‌توانی غذا بخوری تا وقتی کسی تصمیم بگیرد به تو غذا دهد.

هال:

من مدام فکر می‌کردم. سواره‌نظام برای نجات ما می‌آید. همه‌چیز تمام می‌شود. و برای عید شکرگزاری در خانه هستم.

روزن:

با نیروی شدید فشار فیزیکی به ما می‌آورند و بعد می‌پرسیدند: «وقتی این ماجراها تمام شود، می‌تونیم ویزا بگیریم؟» در فرهنگ ایرانی می‌توانند بین مسائل تفکیک قائل شوند.

گولاکینسکی:

کریسمس نزدیک بود. با خودت فکر می‌کردی، حکومتت قرار نیست برای کریسمس اینجا رهایت کند.

کشیش اِم. ویلیام هاوارد - رئیس سابق شورای ملی کلیساهای ایالات‌متحده آمریکا:

یکشنبه پیش از کریسمس، تلگرافی دریافت کردم که شورای انقلاب خواستار حضور من در ایران برای انجام امور مربوط به کریسمس شده است. ما اولین آمریکایی‌هایی بودیم که می‌توانستیم از سلامت گروگان‌ها گزارش دهیم. در شب کریسمس به ایران رسیدیم، ما را چشم‌بسته در نیمه‌شب به محوطه بردند.

گولاکینسکی:

احساس مبهمی داشتی. چون کشیشی که آنجا نشسته بوده قادر بود از سفارت خارج شود اما تو قرار بود آنجا بمانی. درگوشی بهش گفتم آنچه می‌بینی چیزی نیست که رخ داده، با ما مثل حیوان رفتار شده است. کشیش گفت: «می‌دانم.»

کوین هرمنینگ - تفنگدار دریایی نگهبان سفارت ایالات‌متحده:

احتمالاً (در رسانه‌ها) آن عکس ما که داریم کوکاکولا و شیرینی می‌خوریم را دیده‌اید: ایرانی‌ها به‌طور قطع داشتند از ما استفاده می‌کردند. اما تمام چیزی که من بهش فکر می‌کردم این بود که این مانند یک شانس است برای اینکه خانواده‌ام مرا ببینند. شنیده‌ام که خانواده‌ها می‌گویند چقدر وحشتناک بوده است که نتوانستند در دوران اسارت عزیزشان عکسی از او ببینند.

توماس گامبلتون - اسقف دوم آمریکا، اسقف اعظم دیترویت:

 در ایالات‌متحده، هر روز در اخبار گروگان‌ها را می‌دیدیم. اما آن‌ها اصلاً این را نمی‌دانستند. آن‌ها احساس می‌کردند که انگار به حال خود رها شده‌اند.

موردهد کندی - افسر اقتصادی و تجاری سفارت ایالات‌متحده:

تا اواخر ژانویه اجازه صحبت کردن نداشتیم. پچ‌پچ می‌کردیم، اما مکالمه عادی نداشتیم. یک روز آمدند و با یک غروری گفتند: «حالا می‌توانید صحبت کنید.»

مترینکو

هرچه دستم می‌آمد می‌خواندم. مهم‌ترین چیزی که خواندم کتاب «مجمع‌الجزایر گولاگ» نوشته (الکساندر) سولژنیتسین بود. او هم درباره تجربه مشابهی نوشته بود و اینکه با چه چیزهایی باید کنار می‌آمده - درباره اینکه برای مثال، زندانی‌ها چطور، فارغ از اینکه چقدر باهوش هستند، فقط قادر هستند به این فکر کنند که ناهار یا شام چه خواهد بود. هشیاری ذهنی خود را از دست می‌دهی. فکر می‌کردم دارم وا می‌دهم چون تمام چیزی که بهش فکر می‌کردم غذا بود، اما فهمیدم که کاملاً نرمال است.

منبع: جی‌کیو


سفارت آمریکا تسخیر سفارت 13 آبان گروگانگیری سفارت ایالات متحده

دیگر مطالب تاریخ شفاهی

از کاخ شاه تا زندان اوین

آذرماه، سالگرد درگذشت احسان نراقی (1305-1391)، روشنفکر و جامعه‌شناس مشهور است. آقای نراقی در کاشان و در خانواده‌ای مذهبی به دنیا آمد. پدرش روحانی بود اما خیلی زود لباس روحانیت را کنار گذاشته بود. با این حال نیاکان نراقی همه از مجتهدان بنام عصر خویش بودند و مادرش نیز با آیت‌الله کاشانی بستگی داشت. نراقی تحصیلات ابتدایی را در کاشان گذراند اما برای گذراندن تحصیلات متوسطه راهی تهران و مدرسه دارالفنون شد. بعد برای ادامه تحصیل به اروپا رفت. لیسانس جامعه‌شناسی‌اش را از دانشگاه ژنو و دکترایش را از دانشگاه سوربن اخذ کرد. آقای نراقی اگرچه در دوران تحصیل در اروپا تمایلات کمونیستی داشت و به همین دلیل ساواک به او مظنون بود اما در بازگشت به ایران، به دلیل سابقه دوستی و نسبت فامیلی با فرح پهلوی، به یک روشنفکر عضو دستگاه پهلوی و مشاور فرح پهلوی تبدیل شد. او از اعضای موثر در پایه‌گذاری و اداره مؤسسۀ مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران بود. موسسه‌ای که در دهه‌ چهل و پنجاه مامنی بود برای حضور روشنفکران عصر پهلوی دوم؛ حتی آن دسته از ایشان که به شاه روی خوشی نداشتند و عموما افکار کمونیستی داشتند.


نقطه پیوند شعر و جنبش دانشجویی

بسیاری از چهره‌های شاخص شعر و داستان معاصر ایران در رشته حقوق تحصیل کرده‌اند و اغلب پس از پایان تحصیل کار حقوقی را رها کرده‌اند اما حمید مصدق از معدود کسانی است که هم به شاعری می‌پرداخت و هم به وکالت و تدریس. در کارنامه آثارش نیز به جز دفترهای شعرش، آثار حقوقی و کتاب‌های غیرادبی دیده می‌شود. اگرچه شاید مصدق را نتوان جزو چهره‌های محوری یا جریان‌ساز شعر معاصر فارسی دانست، اما او دست‌کم از یک نظر متمایز و برجسته است و آن اینکه او را شاعر جنبش دانشجویی و شاعر نسل جوان نامیده‌اند. از سویی دیگر، مصدق به نسلی از شاعران و نویسندگان ایرانی تعلق داشت که محفل‌ها و انجمن‌های  ادبی برایشان حائز اهمیت بود. در سال‌های دهه 60، خانه مصدق جایی بود که بسیاری از چهره‌های شاخص شعر معاصر ما در آن جمع می‌شدند و بخشی از خاطره جمعی شاعران ایرانی در آن دهه به این محفل‌های خصوصی برمی‌گردد. مصدق در 1318 متولد شده بود و در آذرماه 1377 از دنیا رفت.


راوی فرهنگ عامه

جعفر شهری (شهری‌باف)، نویسنده، پژوهشگر فرهنگ و ادبیات عامه و روایتگر تاریخ اجتماعی تهران صد سال اخیر است. او در سال 1293 و در شب تاجگذاری احمدشاه در محله عودلاجان تهران به دنیا آمد و در سحرگاه 6 آذر 1378 در تهران از دنیا رفت. از جعفر شهری آثار متعددی به جا مانده که «شکر تلخ»، «گزنه»، «انسیه خانم»، «حاجی در فرنگ»، «حاجی دوباره»، «طهران قدیم»، «تاریخ اجتماعی تهران در قرن سیزدهم» و «قند و نمک» از آن جمله‌اند. آثار شهری را می‌توان دانشنامه فرهنگ و زبان عامیانه مردم تهران در آغاز قرن بیستم دانست. شهری در آثارش هم به فرهنگ عامیانه پرداخته و هم تصویری از تیرگی‌های زمانه و جامعه‌اش به دست داده است. شهری از متن جامعه سر برآورده بود و دانشی وسیع درباره فرهنگ و آداب و رسوم توده‌های مردم داشت و در آثار متعددش آنها را ثبت کرده است.

 

فراز و فرودهای زندگی جعفر شهری به لطف سه اثر داستانی‌اش، که می‌توان آنها را زندگی‌نامه خودنوشت دانست، روشن است. تریلوژی شهری شامل سه رمان با عناوین «شکر تلخ»، «گزنه» و «قلم سرنوشت» است که اگرچه می‌توان آنها را آثاری مستقل در نظر گرفت اما شهری در هریک از این سه کتاب بخشی از زندگی‌اش را در قالب روایتی داستانی شرح داده است. «شکر تلخ» شرح دوران کودکی، «گزنه» شرح دوران نوجوانی و «قلم سرنوشت» شرح دوران میانسالی شهری به قلم خود او است.


فروغی از زبان فروغی

پنجم آذرماه ۱۳۲۱، محمدعلی ذکاء‌الملک فروغی، سیاستمدار و روشنفکر عملگرای معاصر در شصت‌وپنج‌سالگی در تهران درگذشت. مرگ فروغی پایانی بود بر زندگی پرکار شخصیتی که یک عمر برای ترویج تجدد در ایران از طریق تلاش برای تاسیس و تقویت دولت مدرن و ایجاد نهادهای فرهنگی کوشید. کارنامه سیاسی و فرهنگی‌‌اش، او را به یک تیپ مشخص از روشنفکر-سیاستمداران ایرانی تبدیل کرده که موافقان و مخالفان پرشماری دارد. مخالفانش او را فراماسونر، عامل انگلیس و بانی و خدمتکار استبداد پهلوی می‌دانند و موافقانش او را شخصیتی ایران‌دوست می‌دانند که معتقد بود برای سعادت ایران، تاسیس دولت‌ مدرن بر پایه یگانگی ملی و ارتقای سطح فرهنگی ایرانیان، بر دارا بودن صرف نظام نمایندگی ارجحیت دارد. چه موافق فروغی باشیم و چه مخالف او، فصل مهمی از تاریخ تجدد در ایران به کارنامه محمدعلی فروغی اختصاص دارد.


چخوف روی پله‌های آخر خانه ساعدی

روایتِ ساعدی از زندگی‌اش که شبیه به زندگی‌نامه‌ای خودنوشت است و در عین حال او از روایت خطی زندگی‌اش طفره می‌رود. ساعدی از تلخ‌ترین نویسندگان معاصر ایران می‌دانند و خودش نیز می‌گوید در تمام نوشته‌هایش از کابوس‌هایش نوشته، از کابوس‌هایی که دست از سرش برنمی‌دارند و در تمام زندگی او حضوری پررنگ داشته‌اند. از ترس‌ها و واهمه‌های بی‌نام‌ونشانی که او در ادبیات ثبت کرد. روایتِ ساعدی از زندگی‌ و سرگذشتش با مرگ آغاز می‌شود، مرگ خواهری که او هرگز ندیده است اما بی‌شک یکی از کابوس‌های او شده است: «من در ماه اول زمستان 1314 روی خشت افتادم. بچه دوم پدر و مادرم بودم. بچه اولی که دختر بود در یازده ماهگی مرده بود. و از هما روزی که دست در دست پدر، راه قبرستان را شناختم، همیشه سر خاک خواهرم می‌رفتم که قبر کوچکی داشت. پوشیده با آجرهای ظریف و مرتب. و من در خیال همیشه او را داخل گور، توی گهواره‌ای در حال تاب خوردن می‌دیدمو البته ساعدی به هیچ رو نویسنده‌ای مرگ‌اندیش نیست که برعکس، زیست سیاسی او نشان می‌دهد او تا چه حد به زندگی، مقاومت و مبارزه باور دارد، حتی اگر در واپسین لحظات زندگی‌اش «در کوچه‌پس‌کوچه‌های سنگفرشِ غربت قیقاج می‌رود. به زخمِ کهنه‌اش می‌اندیشد و به فرصت اندکی که برای آغاز دوباره دارد


کوتاه‌ترین وسیله پیام‌رسان جهان

کامبیز درم‌بخش هنرمندی بود که برای بیست سال آینده هم آرشیوی از طرح‌ها و اتودها داشت اما دریغ که چندی پیش جهانِ کرونایی این هنرمند را از ما گرفت. درم‌بخش از آن دست هنرمندانی بود که به گواهِ آشنایان و نزدیکانش همیشه ایده‌ای برای کار در سر داشت و چنان‌که خودش هم جایی گفته بود هرگز مشکلی برای یافتن ایده نداشت که برعکس، هرچه کار می‌کرد ایده‌های بیشتری به ذهنش اضافه می‌شد تا حدی که وقت برای اجرای ایده‌هایش کم می‌آورد و همین‌طور هم شد: «اميدوارم سوژه‌هاي زيادي را كه دارم بتوانم همه را اجرا كنم چون مي‌دانم عمرم به وسعت سوژه‌هايم كفاف نمي‌دهد.» کامبیز درم‌بخش، طراح، کاریکاتوریست و گرافیست مطرح معاصر در خرداد ۱۳۲۱ به دنیا آمد و چند روز پیش در ۱۵ آبان به دلیل ابتلا به کرونا درگذشت.


دانسته مردن

دکتر حسین فاطمی، وزیر امور خارجه دولت محمد مصدق و مدیرمسئول روزنامه باختر امروز، با عنوان شهید نهضت ملی شناخته می‌شود. فاطمی پس از کودتای 28 مرداد مخفی شد و چند دفعه محل سکونتش را عوض کرد تا اینکه سرانجام در اسفند ماه همان سال دستگیر شد. مهرماه سال 1333 دادگاه نظامی دکتر فاطمی را به اتهام اقدام برای برکناری شاه و اقدام بر ضد سلطنت مجرم شناخت و دست‌آخر او در 19 آبان 1333 اعدام شد. دکتر فاطمی پیش از اعدام و زمانی که در زندان بود بر روی کاغذ سیگار نوشته بود: «آرزو دارم که نفس‏‌های آخر زندگی‏‌ام نیز در راه نهضت و سعادت هموطنانم صرف شود. به‌ هر‌ حال داغ باطله بر کنسرسیوم و حامیان او بزنیم، بر فرض که نگذارند به اطلاع هم‌میهنان برسد و صدای ما را خفه کنند، در تاریخ و در پرونده‌ها باقی خواهد ماند تا نسل آینده برای زیستی شرافتمندانه و نیل به آزادی، ادامه‌دهنده این راه باشند.»