سفارت آمریکا در تهران چطور سقوط کرد؟

وقایع‌نگاری روز تسخیر سفارت آمریکا از زبان گروگان‌ها

گردآورنده: نت پن
1399/08/18

همهمه‌ای غریب را در فضای بیرون سفارت در گرفته بود، حتی در داخل سفارت. 13 آبان 1358 مصادف با مصادف با ۴ نوامبر ۱۹۷۹ است که یکی از اعضای سفارت ایالات‌متحده با صدای همهمه‌ای بیرون سفارت از پنجره نگاه می‌کند و تحرکاتی را می‌بیند که عادی نیست. مدتی نمی‌گذرد که بی‌سیم‌ها به کار می‌افتند، اطلاعات ردوبدل می‌شود، درهای سفارت بسته می‌شود و اعضای داخل سفارت تا حدی احساس امنیت می‌کنند و منتظر می‌مانند تا طبقِ قواعد بین‌المللی دولت میزبان برای حفاظت از سفارت وارد عمل شود. اما ماجرا از قرار دیگری پیش می‌رود. در ادامه روایتِ روز گروگان‌گیری و تسخیر سفارت آمریکا را از زبان و نگاهِ گروگان‌ها می‌خوانید.

 

نوامبر 2009

 

گروگان‌ها

ویلیام گالگاس - تفنگدار دریایی محافظ سفارت ایالات‌متحده در تهران:

آن روز صبح زود، من مشغول بازرسی‌های امنیتی‌ام در طبقه دوم بودم. از پنجره به بیرون نگاهی کردم و هزاران هزاران نفر را بیرون درب اصلی دیدم. شعار نمی‌دادند، حرکت می‌کردند و با هم حرف می‌زدند، اما می‌شد همهمه‌ای غریب را در فضا حس کرد، حتی در داخل سفارت.

مایکل میترینکو- افسر سیاسی سفارت ایالات‌متحده:

در حالت عادی، برنامه من این بود که هر شب تا ساعت یک یا دو نیمه‌شب بیرون از سفارت بودم (مهمانی‌های خیلی خوبی بود - انقلاب‌ها همیشه به نفع مهمانی‌ها هستند.) یعنی در حالت عادی من هرگز آن زمان در سفارت نبودم. اما آن موقع در سفارت بودم و منتظر دوستان ایرانی‌ام بودند که سر برسند. اوایل نیمه‌شب بود که از پنجره دفترم سروصداها را شنیدم.

راکی سیکمن - تفنگدار دریایی محافظ سفارت ایالات‌متحده در تهران:

یکباره از بی‌سیمم صدا آمد: «جواب بدهید. جواب بدهید!» یعنی فوراً از سفارت گزارش بدهید. من دقیقاً مقابل درب اصلی بودم. و من تا آخر عمر یادم نمی‌رود که دو نگهبان ایرانی که قرار بود از ما محافظت کنند راه خود را در پیش گرفتند و رفتند، انگار نه انگار.

گالگاس:

من گفتم «در را ببندید. دارند از دیوارها بالا می‌آیند.» سفارت درهای فولادی مغناطیسی ضد بمب داشت. وقتی بسته می‌شدند با هیچ‌چیز باز نمی‌شدند. در اینجا راکی (سیکمن) آمد، و درها تقریباً داشتند بسته می‌شدند. دستش را دراز کرد و به داخل کشیدمش.

سیکمن:

سفارت در امنیت بود، درها بسته شد. اکنون مسئولیت با دولت میزبان بود تا برای حفاظت از ما وارد شود.

چارلز جونز - افسر ارتباطات سفارت ایالات‌متحده:

همه به سمت سردابه سفارت رفتیم جایی که اسناد محرمانه انبار می‌شد. پروتکلی وجود دارد مبنی بر اینکه اول از همه مدارک کاملاً محرمانه از بین برود. مشغول به کار شدیم. ما کاغذ خردکن و ماشین زباله‌سوز داشتیم تا مدارک را از بین ببریم.

بروس لینگین- کاردار و سرپرست سفارت:

آن روز صبح ما با وزیر خارجه ایران در آن سوی شهر قرار ملاقات داشتم. مایکل هالند، معاون و افسر امنیتی‌ام همراه من بود. ما سعی کردیم به سفارت بازگردیم اما جمعیت اشغال‌کننده چنان زیاد بود که ناچار شدیم به وزارت خارجه بازگردیم.

پل لوییس - تفنگدار دریایی محافظ سفارت ایالات‌متحده در تهران:

از طریق رادیو، صدای بیلی (ویلیام) گالگاس را می‌شنیدیم. قفل پله‌های اضطراری را شکسته بودند. زیرزمین سفارت مملو از ایرانی‌ها بود.

گالگاس:

خاطرم است که زنانی بودند و زیر چادر تفنگ جنگی داشتند. می‌شد دید که تفنگ‌هایشان آن زیر تکان می‌خورد. تفنگم را آماده کردم، آن‌ها ایستادند و برگشتند.

مترینکو:

به یکی از دوستانم که قرار بود صبح ببینمش زنگ زدم. آدم بانفوذی بود -رئیس گروه مهمی از انقلابی‌ها. محافظش جواب داد. بهش گفتم: «می‌خواهم با دوستم صحبت کنم.» جواب داد: «باهات صحبت نمی‌کند مایکل». دقیقاً همین‌طوری گفت. «باهات صحبت نمی‌کند». ازش پرسیدم: «می‌دونی چی شده؟» گفت: «آره می‌دونیم. شخصاً واقعاً متاسفم.» و گوشی را قطع کرد. آن موقع بود که فهمیدم دوستانم برنامه چیده بودند تا اطمینان خاطر داشته باشند در هنگام اشغال سفارت من داخل باشم.

گالگاس

دوباره نزدیک شدند. آماده شلیک شدم، تفنگ روی شانه‌ام بود. و ناگهان صدا آمد: «شلیک نکن. شلیک نکن.» صدای آل گولاکینسکی بود.

آل گولاکینسکی- فرمانده امنیتی سفارت ایالات‌متحده:

قوانین درگیری ما می‌گوید که حق استفاده از نیروی مرگبار را نداریم. من توانستم رهبرشان را به بیرون جمعیت بکشم. انگلیسی بلد بود. گفت: «می‌خواهیم با سفیر صحبت کنیم.» گفتم: «بگذار ببینم چه می‌کنم.» اوضاع را باید این‌طور پیش برد. باید وارد دیالوگ شوی، سردر بیاری چه می‌خواهند، اجازه دهی حفظ آبرو کنند.

مایک هالند - افسر امنیتی سفارت ایالات‌متحده:

من و سفیر نمی‌توانستیم وارد محوطه شویم، افرادی هم که داخل سفارت مسئول بودند واقعاً برای تصمیم‌گیری‌های شبیه به این آموزش ندیده بودند. آل با بی‌سیم من تماس گرفت و گفت می‌خواهد بیرون برود و با بچه‌ها صحبت کند. من به‌شدت مخالفت کردم. تا اینجا، همه افراد ما هنوز جایشان امن است. به آل گفتم درخواستش را به سفیر منتقل خواهم کرد. اما پیش از آنکه این کار را بکنم او تصمیم می‌گیرد به خارج از سفارت برود. وقتی فهمیدم خیلی ناراحت شدم.

گولاکینسکی:

خروج از سفارت تقریباً تمام تلاش‌های تاکتیکی را که دیگران داشتند انجام می‌دادند نقض کرد. اما فکر نمی‌کنم چیزی تغییر می‌کرد. من بیرون رفتم و تفنگم را تحویل دادم. سعی می‌کردم مسئله را حل کنم. بعد اوضاع به هم ریخت. آمدند و من را جلوی سفارت گرفتند، بستند و با فریاد از افرادی که داخل سفارت بودند خواستند تا بیرون بیایند. تفنگ را پر کردند، از حالت ضامن خارج کردند و آن را روی سرم گذاشتند.

هالند:

از رادیو صدایش را می‌شنیدم. آل از ترس جانش فریاد می‌زد: «اگر در را باز نکنید من را می‌کشند.» من بهشان گفتم: «به خاطر خدا در را باز نکنید!»

لینگین:

تا همین امروز نظر من این است که آن‌ها (دانشجویان ایرانی) اصلاً قصدی برای تیراندازی نداشتند.

گولاکینسکی:

ناگهان حرارت شدیدی کنار صورتم احساس کردم. روزنامه‌ای را آتش زده بودند تا گاز اشک‌آور را خنثی کنند، ولی آن موقع فکر میکردم میخواهند من را شکنجه دهند. یادم است فریاد زدم: «به من شلیک کنید. من را نسوزانید!»

جان لیمبرت- افسر سیاسی سفارت ایالات‌متحده:

عاقبت من از سفارت خارج شدم، در آن لحظه هیچ‌کس ایده بهتری نداشت. من فارسی بلدم. در ایران درس داده‌ام. ژست متکبرانه یک استاد دانشگاه را به خود گرفتم: «این دیگر چه کاری است؟ دارید خودتان را بی‌آبرو می‌کنید.» روی سر من هم تفنگی گذاشتند.

گالگاس:

چیز دیگری که شنیدم این بود که بچه‌های ما می‌گفتند: «سفیر دستور داده تفنگداران دریایی از آماده‌باش خارج شوند.»

لینگین:

با توجه به چیزهایی که در آن زمان از طریق صحبت با بی‌سیم و تلفن از سطح شهر، می‌فهمیدم به نظرم امیدی نبود که بتوانیم یک‌جور عملیات «آخرین دفاع کوستر» (اشاره به یکی از نبردهای مشهور داخلی آمریکا در قرن نوزدهم؛ به این صورت که نیروهای امنیتی با صف‌آرایی جمعی در مقابل درب سفارت از ورود سیل جمعیت به داخل ممانعت کنند.) رقم بزنیم. فکر می‌کردم خیلی خطرناک خواهد بود.

لیمبرت:

آن‌ها در را باز کردند. سفارت سقوط کرد.

گالگاس:

ما را بستند. چشم‌بند زدند و بیرون کشیدند. خاطرم است که می‌لرزیدم، و این‌طور بودم که چرا دارم می‌لرزم. و بعد دیدم من نیستم که می‌لرزم. دو نفری می‌لرزیدند که من را گرفته بودند.

لیمبرت:

روزی سرد و بارانی بود. راجع به دو چیز حس خوبی داشتم؛ یکی این بود که وارد هوای آزاد بشویم چراکه داخل سفارت را دود و گاز اشک‌آور فرا گرفته بود. دیگری اینکه هنوز زنده بودم.

گالگاس:

جمعیت اطرافم بلند می‌گفتند: «سی آی اِی».

کاترین کوب - مدیر جامعه ایران/آمریکا در سفارت ایالات‌متحده:

جواهراتم را از من گرفتند. ارزش زیادی نداشتند، دیدم دارند پیچ و تابش می‌دهند - اطمینان داشتند یک نوع ابزار جاسوسی مخفی است. فکر می‌کردند همه ما جیمز باند هستیم.

گولاکینسکی:

شروع کردند به گفتن اینکه «تو جاسوس هستی، می‌خواهیم محاکمه و اعدامت کنیم.» بعد سعی کردند اعتراف بگیرند.

جوزف هال- وابسته نظامی سفارت ایالات‌متحده:

آن‌ها ایالات‌متحده را متهم می‌کردند که باعث برخی ناکامی‌ها در محصولات کشاورزی ایران شده است. من به کنایه گفته بله قطعاً، من عامل کپک گندم بودم. دانشجویان ایرانی یک روز و نیم روی این ماجرا کار کردند.

لیمبرت:

دانشجویان مدعی بودند که نقشه‌شان، اگر اصلاً نقشه‌ای داشتند، این بوده که حداکثر یک روز سفارت را تسخیر کنند، بیانیه‌ای بدهند و بعد به سمت بیرون تظاهرات کنند.

لینگین:

نظر غالب این بود که آیت‌الله خمینی در بیرون آماده است که ما را آزاد کند. اما پسر آیت‌الله خمینی شبانه به سفارت آمد و به پدر اطلاع داد که موقعیت بسیار خطرناک و جالبی است، دانشجویان از نیروی سیاسی برخوردار بودند که آیت‌الله نمی‌توانست آن را نادیده بگیرد.

مترینکو:

با دستیابی به برخی از اسناد سفارت، (بعدها) توانستند یک پاکسازی واقعی در داخل حاکمیت به راه بیندازند، دنبال افراد زیادی رفتند که به نظرشان ضد انقلاب بودند.

بری روزن - وابسته مطبوعاتی سفارت ایالات‌متحده:

سرآخر، ما را داخل اتاق‌هایی انداختند. بیست‌وچهارساعته نگهبان داشتیم. اجازه نداشتیم با یکدیگر صحبت کنیم. بسته شده بودیم. هم دست‌هایمان و هم پاها. احساس می‌کردی یک تکه گوشت هستی.

گولاکینسکی:

بدترین بخش ماجرا تحقیر بود. نمی‌توانی دستشویی بروی تا وقتی اجازه رفتن به دستشویی صادر شود. نمی‌توانی غذا بخوری تا وقتی کسی تصمیم بگیرد به تو غذا دهد.

هال:

من مدام فکر می‌کردم. سواره‌نظام برای نجات ما می‌آید. همه‌چیز تمام می‌شود. و برای عید شکرگزاری در خانه هستم.

روزن:

با نیروی شدید فشار فیزیکی به ما می‌آورند و بعد می‌پرسیدند: «وقتی این ماجراها تمام شود، می‌تونیم ویزا بگیریم؟» در فرهنگ ایرانی می‌توانند بین مسائل تفکیک قائل شوند.

گولاکینسکی:

کریسمس نزدیک بود. با خودت فکر می‌کردی، حکومتت قرار نیست برای کریسمس اینجا رهایت کند.

کشیش اِم. ویلیام هاوارد - رئیس سابق شورای ملی کلیساهای ایالات‌متحده آمریکا:

یکشنبه پیش از کریسمس، تلگرافی دریافت کردم که شورای انقلاب خواستار حضور من در ایران برای انجام امور مربوط به کریسمس شده است. ما اولین آمریکایی‌هایی بودیم که می‌توانستیم از سلامت گروگان‌ها گزارش دهیم. در شب کریسمس به ایران رسیدیم، ما را چشم‌بسته در نیمه‌شب به محوطه بردند.

گولاکینسکی:

احساس مبهمی داشتی. چون کشیشی که آنجا نشسته بوده قادر بود از سفارت خارج شود اما تو قرار بود آنجا بمانی. درگوشی بهش گفتم آنچه می‌بینی چیزی نیست که رخ داده، با ما مثل حیوان رفتار شده است. کشیش گفت: «می‌دانم.»

کوین هرمنینگ - تفنگدار دریایی نگهبان سفارت ایالات‌متحده:

احتمالاً (در رسانه‌ها) آن عکس ما که داریم کوکاکولا و شیرینی می‌خوریم را دیده‌اید: ایرانی‌ها به‌طور قطع داشتند از ما استفاده می‌کردند. اما تمام چیزی که من بهش فکر می‌کردم این بود که این مانند یک شانس است برای اینکه خانواده‌ام مرا ببینند. شنیده‌ام که خانواده‌ها می‌گویند چقدر وحشتناک بوده است که نتوانستند در دوران اسارت عزیزشان عکسی از او ببینند.

توماس گامبلتون - اسقف دوم آمریکا، اسقف اعظم دیترویت:

 در ایالات‌متحده، هر روز در اخبار گروگان‌ها را می‌دیدیم. اما آن‌ها اصلاً این را نمی‌دانستند. آن‌ها احساس می‌کردند که انگار به حال خود رها شده‌اند.

موردهد کندی - افسر اقتصادی و تجاری سفارت ایالات‌متحده:

تا اواخر ژانویه اجازه صحبت کردن نداشتیم. پچ‌پچ می‌کردیم، اما مکالمه عادی نداشتیم. یک روز آمدند و با یک غروری گفتند: «حالا می‌توانید صحبت کنید.»

مترینکو

هرچه دستم می‌آمد می‌خواندم. مهم‌ترین چیزی که خواندم کتاب «مجمع‌الجزایر گولاگ» نوشته (الکساندر) سولژنیتسین بود. او هم درباره تجربه مشابهی نوشته بود و اینکه با چه چیزهایی باید کنار می‌آمده - درباره اینکه برای مثال، زندانی‌ها چطور، فارغ از اینکه چقدر باهوش هستند، فقط قادر هستند به این فکر کنند که ناهار یا شام چه خواهد بود. هشیاری ذهنی خود را از دست می‌دهی. فکر می‌کردم دارم وا می‌دهم چون تمام چیزی که بهش فکر می‌کردم غذا بود، اما فهمیدم که کاملاً نرمال است.

منبع: جی‌کیو


سفارت آمریکا تسخیر سفارت 13 آبان گروگانگیری سفارت ایالات متحده

دیگر مطالب تاریخ شفاهی

با یک مملکت دشمن چه کنم

کوتاه‌ترین دوران سلطنت قاجار به محمدعلی شاه قاجار اختصاص دارد. او که در سی‌وپنج سالگی جانشین پدرش شده بود بیشتر از سی ماه و اندی سلطنت نکرد اما در همین دوران کوتاه نیز مسائل بسیاری برای مردم ایران به وجود آورد. او از آغاز مخالف مشروطیت بود و این مخالفت در نخستین اقدام رسمی او پس از نشستن به تخت سلطنت در مراسم تاجگذاری‌اش آشکار شد. او به جز روحانیان عالی‌رتبه و اعضایی از مجلس که با قاجار خویشاوندی داشتند، بقیه نمایندگان را به مراسم دعوت نکرد و سپس حکام مستبدی برای ایالت‌های مختلف منصوب کرد و تلاش کرد انجمن تبریز را تعطیل کند. فرازوفرودهای جنبش مشروطیت در نهایت به فتح تهران و تسلیم شدن محمدعلی شاه انجامید. او پس از فتح تهران همان کاری را کرد که در دوران قاجار به مسئله‌ای برای حکومت بدل شده بود: به سفارت روسیه پناه برد.


ادوارد براون و میل به سیاحت

ادوارد براون از مهم‌ترین ایران‌شناسان و مستشرقان بریتانیایی است که در سال 1862 متولد شد و در ژانویه 1926 از دنیا رفت. براون آثار متعددی درباره ادبیات و تاریخ ایران نوشته که برخی از آنها به گواه چهره‌های مهم ادبی و تاریخی ایران آثاری حائز اهمیت‌ و جریان‌سازند. اینکه توجه براون چگونه به شرق و ایران جلب شد، حکایتی خواندنی است که خود او در برخی آثارش آن را شرح داده است؛ سرگذشت براون با جهان شرق پیوند نمی‌خورد اگر در اوایل جوانی او جنگی در این سوی جهان رخ نمی‌داد. براون چهره‌ای است که به واسطه فعالیت‌ها و آثارش بسیار ستایش شده اما در سوی دیگر، نگاهی منفی نیز نسبت به او وجود داشته است اگرچه ستایش از براون همواره دست بالا را داشته است.  انگلیسی بودن براون به‌خصوص در دوره‌ای كه انگلستان قدرت استعماري مهم جهان به شمار مي‌رفت و نيز برخي ارتباطات او  باعث شکل‌گیری نوعی نگاه منفی به او شده بود.


تاریخ یک غیاب

صادق چوبک از مهم‌ترین داستان‌نویسان معاصر فارسی است که در آثارش تصویری صریح از محرومیت‌ها و نابرابری‌ها و طردشدگی به دست داده است. آدم‌های قصه‌های چوبک طردشدگان و در حاشیه ماندگانی هستند که از مرکز به بیرون پرتاب شده‌اند. چوبک اساساً با حاشیه پیوند داشته است. او خود در تمام عمرش به شکلی خودخواسته در حاشیه بود. اگر اغلب داستان‌نویسان معاصر ایران، بیرون از عرصه داستان‌نویسی در جریان‌های روشنفکری و اجتماعی نیز حضوری پررنگ داشتند، چوبک همواره با غیابش در این عرصه‌ها شناخته می‌شود. چوبک تقریباً در تمام محفل‌های ادبی، جلسات حزبی، مراسم‌های شعر و داستان‌خوانی و... غایب بوده است. او حتی در کانون نویسندگان ایران نیز حضور نداشت. این ویژگی خاص و متمایز چوبک بود که او در داستان‌هایش آشکارا علیه وضعیت موجود موضع داشت اما انگار چیزی بیرون از ادبیات برای او وجود نداشت. سیاست و اجتماع و تاریخ و مبارزه همه در داستان برایش معنا داشتند. چوبک جمع‌گریز و تودار بود و هیچ‌وقت دوست نداشت درباره هیچ چیزی مصاحبه کند و می‌توان گفت امروز به جز داستان‌هایش هیچ چیز دیگری از او به جا نمانده است. از این نظر ترسیم سیمای چوبک و سیر زندگی‌اش کاری است دشوار و در مواقعی محال. چوبک در 14 تیرماه 1295 متولد شد و در 13 تیر 1377 درگذشت.


سیر ناگهانیِ کودکی به پیری

سهراب شهیدثالث، کارگردان، فیلم‌نامه‌نویس، مترجم و تدوین‌گر سینما بود که در هفتم تیرماه 1323 در تهران متولد شد و در دهم تیرماه 1377 در آمریکا از دنیا رفت. شهیدثالث به‌عنوان یکی از آغازگران سینمای موج نوی سینمای ایران شناخته می‌شود و در میان این نسل نیز چهره‌ای متمایز به شمار می‌رود. شهیدثالث از معدود فیلم‌سازان ایرانی است که در مهاجرت جایگاهی تثبیت‌شده داشت و توانست تعداد زیادی از فیلم‌هایش را با سرمایه خارجی تولید کند. او فیلم‌سازی با عقاید روشن سیاسی بود و در همه عمرش چه در زندگی و چه در آثارش به مبارزه علیه سرمایه‌داری اعتقاد داشت.


شب دشنه‌های بلند

تاريخ جهان، ‌لحظاتِ مرگبار و خشن، كَم به خود نديده است اما دورانِ حكومت نازی و فاشيسمِ هيتلری در آلمان، در اين ميان زبانزد است. يكي از اين دقايقِ مرگبار تاريخي در روز 30 ژوئنِ 1934 به وقوع پیوست كه به «شب‌ دشنه‌هاي بلند» معروف شد. در اين پاكسازی سياسی كه از آن با عنوانِ «كودتاي روهم» هم ياد مي‌شود، ارنست روهم، از یاران قدیم هیتلر و مخالفِ امروز همراه دیگر دشمنانِ هيتلر كه به چهارصد تَن مي‌رسند، با شليك گلوله كشته شدند و به اين ترتيب هيتلر با اين كشتار، 30 ژوئن را به يكي از سياه‌ترين روزهای تاريخ بدل كرد.


زنده باد مشروطه

چند ماه پس از ترور نافرجام محمدعلی‌شاه قاجار، در دوم تیرماه سال 1287 خورشیدی، نیروهای قزاق روسی به فرماندهی کلنل ولادیمیر لیاخوف و به دستور محمدعلی‌شاه، مجلس شورای ملی را به توپ بستند. بعد از این واقعه برخی از سران مشروطه‌خواه مانند میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل، دستگیر و به باغ‌شاه شدند و در آن‌جا به طرز دردناکی به قتل رسیدند. این واقعه تلخ و قتلِ جهانگیر خان چنان در تاریخ معاصر ما اهمیت یافته که به ادبیات ما هم راه یافته است. رمانِ «شکوفه‌های عناب» نوشته رضا جولایی سراغ قتل فجیع جهانگیر خان، روزنامه‌نگار آزادی‌خواه رفته و روایتی از سرنوشتِ دردناک او به دست می‌دهد. گرچه نویسنده در رمان‌هایش به واقعیتِ این برهه تاریخی پایبند است اما بار قصه روی شخصیت‌هایی است که در واقعیت تاریخی حضور ندارند و زاده تخیل نویسنده‌اند. در سالگرد قتل میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل، از خلالِ ادبیات و  بازخوانیِ اسناد و نوشته‌های تاریخی مانده از آن دوران، نیم‌نگاهی به این واقعه داریم.


سلام شکستگان سال‌های سیاه

سعید سلطان‌پور، نمایش‌نامه‌نویس،‌ کارگردان تئاتر و شاعری بود که در کانون نویسندگان ایران عضویت داشت و در همه سال‌های فعالیتش برای آزادی اندیشه و آزادی قلم مبارزه کرد. سلطان‌پور در هر سه دهه چهل، پنجاه و شصت، نامی نمادین در هنر و ادبیات ایران به شمار می‌رود و شعر و تئاترش در پیوند با اجتماع و زمانه‌اش قرار داشت. او در دهه چهل به عرصه رسید، در دهه پنجاه به یکی از چهره‌های نمادین عصیان بدل شد و سرانجام در روزهای آغازین سال شصت خاموش شد. یکی از نقاط عطف ادبیات ایران در دهه پنجاه، شب‌های شعرخوانی سال 56 است که به ده ‌شب مشهور است. اگرچه این ده شب اتفاقی مهم در تاریخ ادبیات و روشنفکری ایران دوران معاصر به شمار می‌رود، اما در دل همین اتفاق، حادثه دیگری هم می‌توان ردیابی کرد و آن شعرخوانی سلطان‌پور در یکی از این شب‌ها بود. حادثه‌ای که هم مخاطبان و هم برگزارکنندگانِ شب‌های شعر را غافلگیر کرد و روایت‌های مختلفی درباره آن ارائه شده است.