سفارت آمریکا در تهران چطور سقوط کرد؟

وقایع‌نگاری روز تسخیر سفارت آمریکا از زبان گروگان‌ها

گردآورنده: نت پن
1399/08/18

همهمه‌ای غریب را در فضای بیرون سفارت در گرفته بود، حتی در داخل سفارت. 13 آبان 1358 مصادف با مصادف با ۴ نوامبر ۱۹۷۹ است که یکی از اعضای سفارت ایالات‌متحده با صدای همهمه‌ای بیرون سفارت از پنجره نگاه می‌کند و تحرکاتی را می‌بیند که عادی نیست. مدتی نمی‌گذرد که بی‌سیم‌ها به کار می‌افتند، اطلاعات ردوبدل می‌شود، درهای سفارت بسته می‌شود و اعضای داخل سفارت تا حدی احساس امنیت می‌کنند و منتظر می‌مانند تا طبقِ قواعد بین‌المللی دولت میزبان برای حفاظت از سفارت وارد عمل شود. اما ماجرا از قرار دیگری پیش می‌رود. در ادامه روایتِ روز گروگان‌گیری و تسخیر سفارت آمریکا را از زبان و نگاهِ گروگان‌ها می‌خوانید.

 

نوامبر 2009

 

گروگان‌ها

ویلیام گالگاس - تفنگدار دریایی محافظ سفارت ایالات‌متحده در تهران:

آن روز صبح زود، من مشغول بازرسی‌های امنیتی‌ام در طبقه دوم بودم. از پنجره به بیرون نگاهی کردم و هزاران هزاران نفر را بیرون درب اصلی دیدم. شعار نمی‌دادند، حرکت می‌کردند و با هم حرف می‌زدند، اما می‌شد همهمه‌ای غریب را در فضا حس کرد، حتی در داخل سفارت.

مایکل میترینکو- افسر سیاسی سفارت ایالات‌متحده:

در حالت عادی، برنامه من این بود که هر شب تا ساعت یک یا دو نیمه‌شب بیرون از سفارت بودم (مهمانی‌های خیلی خوبی بود - انقلاب‌ها همیشه به نفع مهمانی‌ها هستند.) یعنی در حالت عادی من هرگز آن زمان در سفارت نبودم. اما آن موقع در سفارت بودم و منتظر دوستان ایرانی‌ام بودند که سر برسند. اوایل نیمه‌شب بود که از پنجره دفترم سروصداها را شنیدم.

راکی سیکمن - تفنگدار دریایی محافظ سفارت ایالات‌متحده در تهران:

یکباره از بی‌سیمم صدا آمد: «جواب بدهید. جواب بدهید!» یعنی فوراً از سفارت گزارش بدهید. من دقیقاً مقابل درب اصلی بودم. و من تا آخر عمر یادم نمی‌رود که دو نگهبان ایرانی که قرار بود از ما محافظت کنند راه خود را در پیش گرفتند و رفتند، انگار نه انگار.

گالگاس:

من گفتم «در را ببندید. دارند از دیوارها بالا می‌آیند.» سفارت درهای فولادی مغناطیسی ضد بمب داشت. وقتی بسته می‌شدند با هیچ‌چیز باز نمی‌شدند. در اینجا راکی (سیکمن) آمد، و درها تقریباً داشتند بسته می‌شدند. دستش را دراز کرد و به داخل کشیدمش.

سیکمن:

سفارت در امنیت بود، درها بسته شد. اکنون مسئولیت با دولت میزبان بود تا برای حفاظت از ما وارد شود.

چارلز جونز - افسر ارتباطات سفارت ایالات‌متحده:

همه به سمت سردابه سفارت رفتیم جایی که اسناد محرمانه انبار می‌شد. پروتکلی وجود دارد مبنی بر اینکه اول از همه مدارک کاملاً محرمانه از بین برود. مشغول به کار شدیم. ما کاغذ خردکن و ماشین زباله‌سوز داشتیم تا مدارک را از بین ببریم.

بروس لینگین- کاردار و سرپرست سفارت:

آن روز صبح ما با وزیر خارجه ایران در آن سوی شهر قرار ملاقات داشتم. مایکل هالند، معاون و افسر امنیتی‌ام همراه من بود. ما سعی کردیم به سفارت بازگردیم اما جمعیت اشغال‌کننده چنان زیاد بود که ناچار شدیم به وزارت خارجه بازگردیم.

پل لوییس - تفنگدار دریایی محافظ سفارت ایالات‌متحده در تهران:

از طریق رادیو، صدای بیلی (ویلیام) گالگاس را می‌شنیدیم. قفل پله‌های اضطراری را شکسته بودند. زیرزمین سفارت مملو از ایرانی‌ها بود.

گالگاس:

خاطرم است که زنانی بودند و زیر چادر تفنگ جنگی داشتند. می‌شد دید که تفنگ‌هایشان آن زیر تکان می‌خورد. تفنگم را آماده کردم، آن‌ها ایستادند و برگشتند.

مترینکو:

به یکی از دوستانم که قرار بود صبح ببینمش زنگ زدم. آدم بانفوذی بود -رئیس گروه مهمی از انقلابی‌ها. محافظش جواب داد. بهش گفتم: «می‌خواهم با دوستم صحبت کنم.» جواب داد: «باهات صحبت نمی‌کند مایکل». دقیقاً همین‌طوری گفت. «باهات صحبت نمی‌کند». ازش پرسیدم: «می‌دونی چی شده؟» گفت: «آره می‌دونیم. شخصاً واقعاً متاسفم.» و گوشی را قطع کرد. آن موقع بود که فهمیدم دوستانم برنامه چیده بودند تا اطمینان خاطر داشته باشند در هنگام اشغال سفارت من داخل باشم.

گالگاس

دوباره نزدیک شدند. آماده شلیک شدم، تفنگ روی شانه‌ام بود. و ناگهان صدا آمد: «شلیک نکن. شلیک نکن.» صدای آل گولاکینسکی بود.

آل گولاکینسکی- فرمانده امنیتی سفارت ایالات‌متحده:

قوانین درگیری ما می‌گوید که حق استفاده از نیروی مرگبار را نداریم. من توانستم رهبرشان را به بیرون جمعیت بکشم. انگلیسی بلد بود. گفت: «می‌خواهیم با سفیر صحبت کنیم.» گفتم: «بگذار ببینم چه می‌کنم.» اوضاع را باید این‌طور پیش برد. باید وارد دیالوگ شوی، سردر بیاری چه می‌خواهند، اجازه دهی حفظ آبرو کنند.

مایک هالند - افسر امنیتی سفارت ایالات‌متحده:

من و سفیر نمی‌توانستیم وارد محوطه شویم، افرادی هم که داخل سفارت مسئول بودند واقعاً برای تصمیم‌گیری‌های شبیه به این آموزش ندیده بودند. آل با بی‌سیم من تماس گرفت و گفت می‌خواهد بیرون برود و با بچه‌ها صحبت کند. من به‌شدت مخالفت کردم. تا اینجا، همه افراد ما هنوز جایشان امن است. به آل گفتم درخواستش را به سفیر منتقل خواهم کرد. اما پیش از آنکه این کار را بکنم او تصمیم می‌گیرد به خارج از سفارت برود. وقتی فهمیدم خیلی ناراحت شدم.

گولاکینسکی:

خروج از سفارت تقریباً تمام تلاش‌های تاکتیکی را که دیگران داشتند انجام می‌دادند نقض کرد. اما فکر نمی‌کنم چیزی تغییر می‌کرد. من بیرون رفتم و تفنگم را تحویل دادم. سعی می‌کردم مسئله را حل کنم. بعد اوضاع به هم ریخت. آمدند و من را جلوی سفارت گرفتند، بستند و با فریاد از افرادی که داخل سفارت بودند خواستند تا بیرون بیایند. تفنگ را پر کردند، از حالت ضامن خارج کردند و آن را روی سرم گذاشتند.

هالند:

از رادیو صدایش را می‌شنیدم. آل از ترس جانش فریاد می‌زد: «اگر در را باز نکنید من را می‌کشند.» من بهشان گفتم: «به خاطر خدا در را باز نکنید!»

لینگین:

تا همین امروز نظر من این است که آن‌ها (دانشجویان ایرانی) اصلاً قصدی برای تیراندازی نداشتند.

گولاکینسکی:

ناگهان حرارت شدیدی کنار صورتم احساس کردم. روزنامه‌ای را آتش زده بودند تا گاز اشک‌آور را خنثی کنند، ولی آن موقع فکر میکردم میخواهند من را شکنجه دهند. یادم است فریاد زدم: «به من شلیک کنید. من را نسوزانید!»

جان لیمبرت- افسر سیاسی سفارت ایالات‌متحده:

عاقبت من از سفارت خارج شدم، در آن لحظه هیچ‌کس ایده بهتری نداشت. من فارسی بلدم. در ایران درس داده‌ام. ژست متکبرانه یک استاد دانشگاه را به خود گرفتم: «این دیگر چه کاری است؟ دارید خودتان را بی‌آبرو می‌کنید.» روی سر من هم تفنگی گذاشتند.

گالگاس:

چیز دیگری که شنیدم این بود که بچه‌های ما می‌گفتند: «سفیر دستور داده تفنگداران دریایی از آماده‌باش خارج شوند.»

لینگین:

با توجه به چیزهایی که در آن زمان از طریق صحبت با بی‌سیم و تلفن از سطح شهر، می‌فهمیدم به نظرم امیدی نبود که بتوانیم یک‌جور عملیات «آخرین دفاع کوستر» (اشاره به یکی از نبردهای مشهور داخلی آمریکا در قرن نوزدهم؛ به این صورت که نیروهای امنیتی با صف‌آرایی جمعی در مقابل درب سفارت از ورود سیل جمعیت به داخل ممانعت کنند.) رقم بزنیم. فکر می‌کردم خیلی خطرناک خواهد بود.

لیمبرت:

آن‌ها در را باز کردند. سفارت سقوط کرد.

گالگاس:

ما را بستند. چشم‌بند زدند و بیرون کشیدند. خاطرم است که می‌لرزیدم، و این‌طور بودم که چرا دارم می‌لرزم. و بعد دیدم من نیستم که می‌لرزم. دو نفری می‌لرزیدند که من را گرفته بودند.

لیمبرت:

روزی سرد و بارانی بود. راجع به دو چیز حس خوبی داشتم؛ یکی این بود که وارد هوای آزاد بشویم چراکه داخل سفارت را دود و گاز اشک‌آور فرا گرفته بود. دیگری اینکه هنوز زنده بودم.

گالگاس:

جمعیت اطرافم بلند می‌گفتند: «سی آی اِی».

کاترین کوب - مدیر جامعه ایران/آمریکا در سفارت ایالات‌متحده:

جواهراتم را از من گرفتند. ارزش زیادی نداشتند، دیدم دارند پیچ و تابش می‌دهند - اطمینان داشتند یک نوع ابزار جاسوسی مخفی است. فکر می‌کردند همه ما جیمز باند هستیم.

گولاکینسکی:

شروع کردند به گفتن اینکه «تو جاسوس هستی، می‌خواهیم محاکمه و اعدامت کنیم.» بعد سعی کردند اعتراف بگیرند.

جوزف هال- وابسته نظامی سفارت ایالات‌متحده:

آن‌ها ایالات‌متحده را متهم می‌کردند که باعث برخی ناکامی‌ها در محصولات کشاورزی ایران شده است. من به کنایه گفته بله قطعاً، من عامل کپک گندم بودم. دانشجویان ایرانی یک روز و نیم روی این ماجرا کار کردند.

لیمبرت:

دانشجویان مدعی بودند که نقشه‌شان، اگر اصلاً نقشه‌ای داشتند، این بوده که حداکثر یک روز سفارت را تسخیر کنند، بیانیه‌ای بدهند و بعد به سمت بیرون تظاهرات کنند.

لینگین:

نظر غالب این بود که آیت‌الله خمینی در بیرون آماده است که ما را آزاد کند. اما پسر آیت‌الله خمینی شبانه به سفارت آمد و به پدر اطلاع داد که موقعیت بسیار خطرناک و جالبی است، دانشجویان از نیروی سیاسی برخوردار بودند که آیت‌الله نمی‌توانست آن را نادیده بگیرد.

مترینکو:

با دستیابی به برخی از اسناد سفارت، (بعدها) توانستند یک پاکسازی واقعی در داخل حاکمیت به راه بیندازند، دنبال افراد زیادی رفتند که به نظرشان ضد انقلاب بودند.

بری روزن - وابسته مطبوعاتی سفارت ایالات‌متحده:

سرآخر، ما را داخل اتاق‌هایی انداختند. بیست‌وچهارساعته نگهبان داشتیم. اجازه نداشتیم با یکدیگر صحبت کنیم. بسته شده بودیم. هم دست‌هایمان و هم پاها. احساس می‌کردی یک تکه گوشت هستی.

گولاکینسکی:

بدترین بخش ماجرا تحقیر بود. نمی‌توانی دستشویی بروی تا وقتی اجازه رفتن به دستشویی صادر شود. نمی‌توانی غذا بخوری تا وقتی کسی تصمیم بگیرد به تو غذا دهد.

هال:

من مدام فکر می‌کردم. سواره‌نظام برای نجات ما می‌آید. همه‌چیز تمام می‌شود. و برای عید شکرگزاری در خانه هستم.

روزن:

با نیروی شدید فشار فیزیکی به ما می‌آورند و بعد می‌پرسیدند: «وقتی این ماجراها تمام شود، می‌تونیم ویزا بگیریم؟» در فرهنگ ایرانی می‌توانند بین مسائل تفکیک قائل شوند.

گولاکینسکی:

کریسمس نزدیک بود. با خودت فکر می‌کردی، حکومتت قرار نیست برای کریسمس اینجا رهایت کند.

کشیش اِم. ویلیام هاوارد - رئیس سابق شورای ملی کلیساهای ایالات‌متحده آمریکا:

یکشنبه پیش از کریسمس، تلگرافی دریافت کردم که شورای انقلاب خواستار حضور من در ایران برای انجام امور مربوط به کریسمس شده است. ما اولین آمریکایی‌هایی بودیم که می‌توانستیم از سلامت گروگان‌ها گزارش دهیم. در شب کریسمس به ایران رسیدیم، ما را چشم‌بسته در نیمه‌شب به محوطه بردند.

گولاکینسکی:

احساس مبهمی داشتی. چون کشیشی که آنجا نشسته بوده قادر بود از سفارت خارج شود اما تو قرار بود آنجا بمانی. درگوشی بهش گفتم آنچه می‌بینی چیزی نیست که رخ داده، با ما مثل حیوان رفتار شده است. کشیش گفت: «می‌دانم.»

کوین هرمنینگ - تفنگدار دریایی نگهبان سفارت ایالات‌متحده:

احتمالاً (در رسانه‌ها) آن عکس ما که داریم کوکاکولا و شیرینی می‌خوریم را دیده‌اید: ایرانی‌ها به‌طور قطع داشتند از ما استفاده می‌کردند. اما تمام چیزی که من بهش فکر می‌کردم این بود که این مانند یک شانس است برای اینکه خانواده‌ام مرا ببینند. شنیده‌ام که خانواده‌ها می‌گویند چقدر وحشتناک بوده است که نتوانستند در دوران اسارت عزیزشان عکسی از او ببینند.

توماس گامبلتون - اسقف دوم آمریکا، اسقف اعظم دیترویت:

 در ایالات‌متحده، هر روز در اخبار گروگان‌ها را می‌دیدیم. اما آن‌ها اصلاً این را نمی‌دانستند. آن‌ها احساس می‌کردند که انگار به حال خود رها شده‌اند.

موردهد کندی - افسر اقتصادی و تجاری سفارت ایالات‌متحده:

تا اواخر ژانویه اجازه صحبت کردن نداشتیم. پچ‌پچ می‌کردیم، اما مکالمه عادی نداشتیم. یک روز آمدند و با یک غروری گفتند: «حالا می‌توانید صحبت کنید.»

مترینکو

هرچه دستم می‌آمد می‌خواندم. مهم‌ترین چیزی که خواندم کتاب «مجمع‌الجزایر گولاگ» نوشته (الکساندر) سولژنیتسین بود. او هم درباره تجربه مشابهی نوشته بود و اینکه با چه چیزهایی باید کنار می‌آمده - درباره اینکه برای مثال، زندانی‌ها چطور، فارغ از اینکه چقدر باهوش هستند، فقط قادر هستند به این فکر کنند که ناهار یا شام چه خواهد بود. هشیاری ذهنی خود را از دست می‌دهی. فکر می‌کردم دارم وا می‌دهم چون تمام چیزی که بهش فکر می‌کردم غذا بود، اما فهمیدم که کاملاً نرمال است.

منبع: جی‌کیو


سفارت آمریکا تسخیر سفارت 13 آبان گروگانگیری سفارت ایالات متحده

دیگر مطالب تاریخ شفاهی

مارشال استالین و شجاعت قوام

احمد قوام در آخرین روز بهمن ماه سال 1324 به مسکو رفت تا درباره پایان اشغالِ کشور توسط روس‌ها با استالین دیدار کند. دولت ایران با استناد به توافق سه‌جانبه میان تهران، مسکو و لندن، روز یازدهم اسفند را آخرین موعدِ ترک ایران اعلام کرده بود و با اینکه بریتانیا به این توافق پایبند بود، شوروی به بهانه‌های مختلف از این کار سر باز می‌زد و اقدامی مبنی بر خروج سربازانش از ایران نکرده بود. اگرچه مذاکراتِ قوام سرانجام نتیجه داد، گفت‌وگوها به روالی که پیش‌بینی می‌شد ساده و سریع پیش نرفت. درباره دیدار قوام با استالین، روایت‌های مختلفی وجود دارد که ازجمله می‌توان به گفت‌وگوی حبیب لاجوردی با احمد قریشی در پروژه تاریخ شفاهی هاروارد اشاره کرد که در تاریخ نهم بهمن ماه 1361 انجام شد و در آن قریشی، روایتی از دیدار قوام با استالین ارائه می‌دهد که بیشتر مبنای روایت جهانگیر تفضلی، از همراهان قوام در این سفر، شکل گرفته است.


شاگردان انقلاب

شاعران آزادی‌خواه عصر مشروطه بیش از یک سده پیش سنتی را پایه گذاشتند که به مرور قدرتمند شد و به جریانی مهم در تاریخ معاصر ایران بدل شد. این شاعران کوشیدند با نزدیک شدن به مردم عادی جامعه از یک سو به زبان گویای آنها بدل شوند و از سوی دیگر با ترویج آرمان‌های اجتماعی و آزادی‌خواهی در صف مقدم مبارزات جامعه قرار بگیرند. از میرزاده عشقی و فرخی یزدی و عارف قزوینی به این سو، شاعران مستقل و آزادی‌خواه صدای رسای جامعه بوده‌اند. بکتاش آبتین دی ماه سال گذشته ناباورانه از دنیا رفت و یک سال پس از مرگ‌ او در اثر ابتلا به کرونا در زندان، بار دیگر این پرسش مطرح می‌شود که آیا مرگ شاعران آزادی‌خواه پایان آنها است و اصلا چرا شاعران و نویسندگان باید محاکمه و محبوس شوند؟


همزیستی در عین کثرت

از میان تمام سازمان‌ها و احزاب و گروه‌های سیاسی پیش از انقلاب در ایران، تنها یک سازمان شهرتی جهانی داشت و در بسیاری از کشورهای جهان به عنوان نماد مخالفت با حکومت شاه شناخته می‌شد. کنفدراسیون جهانی محصلین و دانشجویان ایرانی (اتحادیه ملی) در نیمه اول دهه هفتاد میلادی یعنی در دوره‌ای که در اوج موفقیت بود اهمیت و دستاوردهای زیادی داشت و اقدامات بسیار موثری انجام داد. کنفدراسیون به نوعی محصول وضعیت تاریخی و اجتماع ایران پس از کودتای 28 مرداد 1332 است. دوره‌ای که در آن استبداد محمدرضا پهلوی وارد مرحله دیگری شد و مخالفان حکومت نیز به مرور فازهای تازه‌ای از مبارزه را آزمودند. کنفدراسیون جهانی محصلین و دانشجویان ایرانی در چه بستری و چگونه شکل گرفت؟ چه دستاوردهایی داشت و چقدر در مبارزات علیه حکومت شاه نقش داشت؟ چرا سازمان سیاسی که شهرتی جهانی داشت دوام نیاورد و نتوانست در وقایع پس از انقلاب تاثیری بگذارد؟ و در نهایت این که تجربه کنفدراسیون چه درس‌هایی برای امروز دارد؟ این پرسش‌ها در بازخوانی تجربه پانزده ساله کنفدراسیون (به عنوان یک مجموعه واحد) حائز اهمیت‌اند و نوری بر تاریکی‌های مسیر دموکراسی‌خواهی در ایران می‌تابانند.


بازگشت به ریشه‌ها

بیش از یک قرن از انقلاب مشروطه می‌گذرد و تاریخ معاصر ایران از آن زمان تا امروز با تلاطم‌ها و بحران‌های اجتماعی و تاریخی متعددی روبرو بوده است. هربار که این تلاطم‌ها از شکل اعتراضی کوتاه‌مدت گذر کرده و در فرم یک جنبش اجتماعی بروز یافته و طبقات و لایه‌های مختلف جامعه را به هم پیوند داده، بار دیگر تجربه مشروطه پررنگ شده و در افق پیش رو به چشم آمده است. از این نظر میراث مشروطه، موفقیت‌ها و شکست‌هایش، به نوعی گذشته‌ای ناتمام است که همچنان فرمی معاصر و امروزی دارد. از این حیث مشروطه هنوز مسئله ماست و نمی‌توان گفت که مشروطه شکست خورده و تمام شده است. مشروطه انقلابی است ناتمام‌ که امکان‌های متعددی پیش روی ایران معاصر گشود و تمام جنبش‌های اجتماعی پس از آن بیش‌وکم در پی تحقق همان امکان‌ها بوده‌اند. آیا مشروطه تنها یک انقلاب سیاسی بود؟ اگر چنین بود چرا انقلابی سیاسی که مربوط به یک قرن و چند دهه پیش بوده هنوز امروزی است و در لحظه کنونی حامل معناهای متعدد است؟ نسبت امروز جنبش‌های اجتماعی جامعه ما با مشروطه چیست و چه چیزهایی ما را با تجربه‌ای که مربوط به یک‌صدواندی سال پیش است پیوند می‌دهد؟


فرودستان چه نقشی در انقلاب داشتند

«تهی‌دستی، بی‌عدالتی و ظلم به تنهایی دلایل کافی برای عمل سیاسی ضددولتی فراهم نمی‌آورند.» این یکی از دلایلی است که آصف بیات برای عدم مداخله فعال تهی‌دستان و حاشیه‌نشینان در روند انقلاب 57 برشمرده است. او در پژوهش مهم‌اش با عنوان «سیاست‌های خیابانی» به سراغ گروه‌های بی‌صدای جامعه در جریان انقلاب 57 رفته و تلاش کرده نشان دهد که در کنار فعالیت‌های جمعی انقلابیون، فعالیت‌های جمعی دیگری هم در جامعه در جریان بوده که کمتر دیده شده است؛ فعالیت‌های جمعی تهی‌دستان که برای بهبود وضعیت زندگی‌شان کنار هم گرد آمده بودند. زمین یا سرپناه و کار، دو مسئله عمده تهی‌دستان شهری در میانه دهه چهل و دهه پنجاه بود. این دو مسئله نشان می‌دهد که برخلاف روایتی که با جعل تاریخ می‌گوید وضعیت اقتصادی جامعه در سال‌های پیش از انقلاب برای همه طبقات و گروه‌های اجتماعی مطلوب بود، فقر و نابرابری در آن سال‌ها مسئله‌ای حاد بوده است.


آیا درباره نقش کارگران در انقلاب غلو شده است؟

این نقلی مشهور است که اعتصاب کارگران شرکت نفت حکومت شاه را زمین‌گیر کرد و از آن به عنوان گام نهایی اما محکم جریان انقلاب در سال 1357 یاد می‌شود. اما آیا بر اساس این نقل مشهور می‌توان گفت که کارگران به عنوان یک طبقه نقشی پررنگ و محوری در پیروزی انقلاب در سال 57 داشتند و به عبارتی آیا طبقه کارگر صنعتی نقشی پیشتاز در انقلاب 57 داشت؟ فعالیت و اعتصابات کارگران در فرایند انقلاب را می‌توان در چند مرحله مورد بررسی قرار داد. مهر و آبان 57 دوره فرارسیدن اعتصابات بزرگ بود و روند مبارزه را به مرحله‌ای بالاتر برکشید. اما بررسی بیانیه‌ها و متن‌های گروه‌های چپ در ماه‌های پیش و پس از انقلاب و نیز گزارش‌های تاریخی نشان می‌دهد که درباره نقش کارگران در انقلاب 57 غلو شده و واقعیت این است که کارگران صنعتی تنها در مرحله نهایی بود که به انقلاب پیوستند.


مادران مفقودشدگان، مادران نافرمان

تا نیمه دهه 1950 بسیاری از مردم داخل و خارج اتحاد جماهیر شوروی اطلاع روشنی از وضعیت آنا آخماتوا نداشتند و حتی نمی‌دانستند كه او زنده است یا مرده. اگرچه به‌طورکلی سرگذشت نویسندگان و شاعران و روشنفكران روسی در دهه‌های ابتدایی قرن بیستم روسیه سرگذشتی پرتناقض بوده است؛ اما در میان همه آنها سرگذشت آخماتوا سایه‌روشن‌هایی دارد كه او را به چهره‌ای خاص تبدیل می‌كند.