سر طاس نشستنِ شاملو

مروی بر زندگی«الف. بامداد» به مناسبت سالروز تولدش

عکس: ابراهیم هاشمی
1399/09/22

«آثار من، خود اتوبیوگرافی کاملی است. من به این حقیقت معتقدم که شعر، برداشت‌هایی از زندگی نیست؛ بلکه یکسره خود زندگی است.» این چند جمله را شاید بتوان مانیفستِ یکی از بزرگ‌ترین شاعران معاصر ما، احمد شاملو دانست. به‌راستی شعرها، مقالات، ترجمه‌ها و فعالیت روزنامه‌نگاری و هر آنچه شاملو در زندگی‌اش نوشت و گفت، شمایی از زندگی این شاعر/روشنفکر دارد. شاعری که در شنبه ۲۱ آذرماه ۱۳۰۴ در یک شب سنگین برفی بی‌امان در خانه‌ شماره‌ ۱۳۴ خیابان صفی‌علیشاه تهران به دنیا ‌آمد. و اینک در فاصله نُه دهه و نیم از برآمدنِ این شاعر مطرح، از میان آثار و گفته‌هایش مروری کوتاه کنیم بر زندگی و روزگار «شاعر».

 

احمد شاملو این باور خود را که شعر همان زندگی ا‌ست، در شعری با نامِ «شعری که زندگی‌ست» نوشت و از شاعر امروز سخن گفت که تفاوت داشت با «شاعر پیشین» که موضوع شعرش زندگی نبود و «در آسمان خشک خیالش او / جز با شراب و یار نمی‌کرد گفت‌وگو» و «او در خیال بود شب و روز/ در دام گیس مضحک معشوقه پای‌بند...». اما شاعر امروز نوع شاعری دیگری داشت: «الگوی شعر شاعر امروز/ گفتیم/ زندگی‌ست./ از روی زندگی‌ست که شاعر/ با آب و رنگ شعر/ نقشی به روی نقشه‌ دگر/ تصویر می‌کند./ او شعر می‌نویسد،/یعنی/ او دست می‌نهد به جراحات شهر پیر./ یعنی/ او قصه می‌کند/ به شب/ از صبح دل‌پذیر./ او شعر می‌نویسد/ یعنی/ او دردهای شهر و دیارش را/ فریاد می‌کند./ یعنی/ او با سرود خویش/ روان‌های خسته را/ آباد می‌کند./ او شعر می‌نویسد/ یعنی/ او قلب‌های سرد تهی‌مانده را/ ز شوق/ سرشار می‌کند./ یعنی/ او رو به صبح طالع، چشمان خفته را/ بیدار می‌کند./ او شعر می‌نویسد/ یعنی/ او افتخارنامه‌ انسان عصر را/ تفسیر می‌کند./ یعنی/ او فتح‌نامه‌های زمانش را تقریر می‌کند./ این بحث خشک معنی الفاظ خاص نیز/ در کار شعر نیست.../ اگر شعر زندگی‌ست/ ما در تک‌سیاه‌ترین آیه‌های آن/ گرمای آفتابی عشق و امید را/احساس می‌کنیم./ کیوان/ سرود زندگی‌اش را/ در خون سروده است/ وارتان/ غریو زندگی‌اش را/ در قالب سکوت./ اما اگرچه قافیه‌ زندگی/ در آن/ چیزی به غیر ضربه‌ کشدار مرگ نیست،/ در هر دو شعر/ معنی هر مرگ/ زندگی‌ست!» شاملو در شعرهایش در برابر فشار واقعیت زمانه‌اش می‌ایستد و همچنان شعرهایش بیانگر وضعیت موجود ما است. شاعری که با این مقاومت به شخصیتی سیاسی بدل شد، او که می‌خواست از واقعیت گذر کند و «بامدادی دیگر» باشد از تخیل در شعرش معنا ساخت اما در نسبت با زندگی و مرگ. از همین‌روست که شاملو در گفتگویی با شماره دوم «اندیشه هنر» در سال 1343، می‌گوید: «من اصولا مشغله ذهنی برای شعر ندارم، هیچ‌وقت - هیچ‌وقت. شعر همیشه برای من یه زندگی‌یِ آنی و فوریه.» «خواننده یک شعر صادقانه در شعری که می‌خواند، خواه‌وناخواه جز با صحنه‌هایی از  زندگی شاعر و سطوحی از افکار و عقاید او روبرو نمی‌شود.» بعد شاملو درباره آنچه زمینه اصلی شعرش را می‌سازد می‌گوید: «از دیرباز سراسر زندگی من در نگرانی و دلهره خلاصه می‌شود. مشاهده تنگدستی و بی‌عدالتی و بی‌فرهنگی در همه عمر بختک رؤیاهایی بوده است که در بیداری بر من گذشته است. جز این هیچ ندارم که بگویم. دیگر چیزها فرعیات است و در حاشیه قرار می‌گیرد. عدالت دغدغه همیشگی من بوده و شاید از همین‌روست که بی‌عدالتی همیشه دست در کار است تا به‌نوعی از من انتقام بستاند: این حیوان خوف‌انگیزی که دور من راه می‌رود و با رد قدم‌هایش طلسمی به گرداگردم می‌کشد تا هیچ‌گاه حضورش را از یاد نبرم...» اینجاست که شاملو به گذشته برمی‌گردد و نقب می‌زد به روابطی که از رابطه پدر و مادرش تا روابط آن‌ها با خودش و خواهرانش و روابط او و فرزندانش و روابط او با آن‌ها که دوست یا دشمنش می‌دارند و روابطش با جامعه... و دورتر: «هنگامی که ایستادن را نوعی بی‌عدالتی بیابید در حق خود و رفتن را نوعی بی‌عدالتی بیابی در حق دیگران... و در زمینه همه این‌ها، خوش‌رقصی‌های تنگدستی - این بی‌عدالتی بزرگ و بی‌رحم و مردافکن اجتماعی که تن دادن به همه شکنجه‌ها را با کلمه خررنگ‌کن وظیفه توجیه می‌کند... بله، کلمه وظیفه.» شاملو هرگز از مبارزه با فقر کنار نکشید، او در سخنرانی خود در «اینترلیت» که به دعوت اجلاس بین‌المللی نویسندگان در ارلانگن آلمان غربی آنجا حضور یافت، از «جهان سوم، جهان ما» سخن گفت: «به‌جای چیزی به نام جهان سوم پاره‌ای از جهان یگانه ما پدیدار است که نظام نارسا و سراسر تضاد موجود، بخش کوچکی از آن را در مدار توسعه وابسته به مراکز تراکم سرمایه قرار می‌دهد و بخش‌هایی از آن را به زباله‌دان جهان پیشرفته مبدل می‌کند و انبوهی از مردم سیاره را در برهوت عقب‌ماندگی به حال خود می‌گذرد... دریغا که فقر/ چه به‌آسانی احتضار فضیلت است!»

احمد شاملو جز در آثارش که آینه تمام‌نمای زندگی و روزگار رفته بر او هستند، در چند مقاله و مصاحبه نیز از خود گفته است و یک بار هم می‌نشیند به نوشتن بیوگرافی خود که به روایتِ خاطره‌ای می‌انجامد و بعدها با عنوانِ «چنین زاده شدم در بیشه جانوران و سنگ...» در مجله سخن و چند کتاب شاعر به چاپ می‌رسد و این عنوان هم برگرفته است از شعر «آغاز» که شاملو در فروردین 1340 سرود و در مجموعه شعرِ «آیدا در آینه» به چاپ رسید: «بی‌گاهان/به غربت/ به زمانی که خود در نرسیده بود ــ چنین زاده شدم در بیشه‌ جانوران و سنگ،/ و قلب‌ام/ در خلأ/ تپیدن آغاز کرد./ گهواره تکرار را ترک گفتم/ در سرزمینی بی‌پرنده و بی‌بهار./ نخستین سفرم بازآمدن بود از چشم‌اندازهای امیدفرسای ماسه و خار،/ بی‌آنکه با نخستین قدم‌های ناآزموده‌ نوپاییِ خویش به راهی دور رفته باشم./ نخستین سفرم/ بازآمدن بود...» در جایی که «سرابی در میانه بود» و «دوردست امیدی نمی‌آموخت». و اما مطلبی که شاملو به‌عنوان بیوگرافی خود و درواقع خاطره‌ای از گذشته نوشت این‌چنین آغاز می‌شود: «دوست نازنینی مرا سر طاس نشانید و با مخلوطی از تردستی یک مستنطق و یک روان‌پزشک و اعتماد و محبت یک برادر مرا به تاریک‌ترین زوایای گذشته‌ام فرستاد. حاصل بازجویی‌های مکرر او صفحات بسیاری است که تاکنون سیاه شده است. روایت یک زندگی، مکاشفه محصول امروز کارخانه دیروز بررسی مواد خام که ما را می‌سازد.» و شاملو از میان انبوه این سیاهه‌ها خاطره‌ای را انتخاب می‌کند که با دستکاری و بازنویسی یک متن مستقل می‌شود که به قول خودش یک متن مستقل است و خواندنش بی‌حاصل نخواهد بود و او را بدهکار مخاطب نخواهد کرد. خاطره او درباره بدهکاری پدرش است، میراثی که از پدرِ نظامی‌اش به او رسید. پدرِ احمد شاملو، افسر ارتش بود و خانواده را در مأموریت‌ها به همراه می‌برد. از این‌رو شاملو که دومین فرزند خانواده بود دوره‌ کودکی خود را تا نوجوانی در شهرهای رشت، اصفهان، مشهد، گرگان، ارومیه و نقاط دورافتاده‌ای همچون زاهدان، بیرجند، خاش، طبس، بم، سمیرم، آباده، نَرماشیر، سرباز، خوسف، فورک و درمیان، دَقِ پِترگان و دشتِ ناامید ‌گذراند. خاطره شاملو با عنوان «آن سال‌ها...» که به‌جای زندگینامه‌ای سرراست نوشته است، این‌طور آغاز می‌شود: «پولی را که از پدرم رسیده بود باانصافِ تمام میان طلبکارها پخش کردند. چراکه سر تا تهش نود تومان بیشتر نبود. نود تومان به سال 1317، شاید گنجی به‌حساب آید اما نه به وقتی که قرض تا خرخره آدم بالا آمده باشد و قرض تا خرخره ما بالا آمده بود...» بعد، شاملو در میانه ذکر این خاطره به یادِ همسایه‌شان می‌افتد که یک خانواده متمول ارمنی بودند و دو دختر داشتند که مشق پیانو می‌کردند و صدای این ساز می‌پیچد در خاطره شاملو: «چیزهایی می‌نواختند که چون نقش سنگ در ذهن ناآماده من ماند و بعدها دانستم اتودهای شوپن بوده است. احساس عجیبی که از این تمرین‌ها و به‌خصوص از صدای پیانو در من به وجود آمد (که سال‌های سال بعد، روزی که این مطلب را با نیما در میان نهاده بودم در تأیید حرف من گفت: پیانو صدای مادرانه همه جهان را منعکس می‌کند)، مرا یکسره هوایی موسیقی، دیوانه موسیقی کرد. برای اینکه بهتر بشنوم از خراب پشت‌ خانه‌مان که انبار سوخت نانوایی مجاور بود راهی به پشت‌بام خانه پیدا کردم و دیگر از آن به بعد کارم درآمد دزدکی به پشت‌بام می‌خزیدم پشتِ هره دراز می‌کشیدم و ساعت‌ها به ریزش رگباری این موسیقی که چیزی یکسره ناشناس و بیگانه بود تسلیم می‌شدم. یک‌بار همان‌جا خوابم برده بود و دنیا را دنبالم گشته بودند. کتکی که از این بابت خوردم هم‌چون رنج شهادت اصیل بود و موسیقی را در جان من به تختی بلندتر برنشاند. چیزی که در راه آن می‌توان (و باید) رنج برد تا وصل آن قدرت مسیحایی‌اش را بهتر اعمال کند. معشوقی که در آن فنا باید شد. موسیقی تمام وجودم را تسخیر می‌کرد.» شاید از همان روزها بود که ریتم در ذهن شاملو شکل گرفت و موسیقی در وجودش نشست تا سالیان بعد در کلمات نواختن بگیرد. «این شوق دیوانه‌وارِ موسیقی تا چند سال پیش همچنان در من بود. اگر آن زندگی کولی‌وار خانه‌به‌دوشی نبود و سر و سامان می‌داشتیم و اگر پس از آنکه به خیال خودم استقلالی یافتم و آن پریشانی‌های وحشت‌زای بعدی (فاجعه زندگی زناشویی) پیش نمی‌آمد و اگر دوری از مراکز تمدن و شهرنشینی دوران کودکی می‌گذاشت دریابم که چیزی هم به اسم موسیقی هست که می‌شود تعلیم گرفت (حتی این را هم نمی‌دانستم) و اگر پس از همه آن اگرها امکانات مالی و خانواده‌ای که در لجن‌زار فقر و نیاز دست‌وپا می‌زد و تنها با طلسم جناب سرگرد جناب سرگرد از فرو رفتن کامل خود پیش می‌گرفت اجازه می‌داد که تعلیم پیانو یاد بگیرم شک نبود که به دنبال موسیقی می‌رفتم.» شاملو از این خاطره چنان یاد می‌کند که پیداست موسیقی هم شوق و هم حسرت او در سراسر زندگی‌اش بوده و البته، این شوق در شعر او و در موسیقی کلامش کاملا مشهود است و نیز در شعرخوانیِ شاملو که می‌توان گفت از ابداعات او است که شاعر شعرهایش را خود بخواند تا آهنگ کلامی که در ذهن دارد به مخاطب نیز القا شود. شاملو خود در گفتگویی با ناصر حریری که در «هنر و ادبیات امروز» چاپ شد، به خواندن شعر اشاره می‌کند، اینکه چگونه خواندن شعر از اهمیت فوق‌العاده‌ای برخوردار است: «همان‌طور که درک و دریافت هرچه بهتر و عمیق‌تر موسیقی جز با هرچه درست‌تر شنیدن آن مقدور نیست، دریافت شعر هم جز از طریق درست شنیدن آن امکان ندارد. گوش باید موسیقی درونی شعر را هرچه عریان‌تر بشنود. شما تا وقتی درست به موسیقی گوش ندهید و رموز درست شنیدن آن را نیاموزید نمی‌توانید تم‌ها را از یکدیگر مشخص کنید و ساختمان آن را تمیز بدهید. شنونده باید بداند که هر ساز چه می‌گوید، و اگر نتواند در حال شنیدن موسیقی سازها را از هم تفکیک کند تا به بافت قطعه دست یابد از آن چیزی نخواهد فهمید. در مورد شعر هم وضع به همین صورت است. خواندن شعر آسان‌تر از شنیدن موسیقی نیست.»

از آنجا که شاملو اتوبیوگرافی خود را با نوشتن خاطره‌ای آغاز می‌کند و تداعی ذهن، او را می‌برد به جهان موسیقی و سازها، ما نیز در روایتی از زندگینامه شاملو این خط را دنبال کردیم که می‌رسد به رؤیای شاملو، اینکه اگر می‌توانست موسیقی‌دان می‌شد یا یک آهنگساز. شاملو در جایی می‌گوید «آنجا که سخن باز می‌ماند موسیقی آغاز می‌شود. و خوب دیگر شنوندگان هم لابد انگشت حیرت به منقار گزیده‌اند.» و سرانجام بامداد، در پاسخ به این پرسش که شاعر را چه می‌سازد؟ می‌گوید: «ساده‌ترین جوابی که می‌توانم بدهم در یک کلمه خلاصه می‌شود، نمی‌دانم... در مورد خودم می‌توانم بگویم که شعر در من عقده فروخورده موسیقی است. من می‌بایست آهنگساز می‌شدم اما فقر مادی و فرهنگی خانواده به من چنین امکانی نداد.»

 

منابع:

- شناختنامه احمد شاملو، جواد مجابی، نشر قطره

- احمد شاملو، شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها، نشر هیرمند

- مجموعه‌اشعار احمد شاملو، نشر نگاه

- درباره هنر و ادبیات، گفت‌وشنودی با احمد شاملو، به‌کوشش ناصر حریری، نشر نگاه 

 

احمد شاملو شاملو شعر شاملو آیدا در آینه زندگینامه شاملو الف بامداد

دیگر مطالب تاریخ شفاهی

سلام شکستگان سال‌های سیاه

سعید سلطان‌پور، نمایش‌نامه‌نویس،‌ کارگردان تئاتر و شاعری بود که در کانون نویسندگان ایران عضویت داشت و در همه سال‌های فعالیتش برای آزادی اندیشه و آزادی قلم مبارزه کرد. سلطان‌پور در هر سه دهه چهل، پنجاه و شصت، نامی نمادین در هنر و ادبیات ایران به شمار می‌رود و شعر و تئاترش در پیوند با اجتماع و زمانه‌اش قرار داشت. او در دهه چهل به عرصه رسید، در دهه پنجاه به یکی از چهره‌های نمادین عصیان بدل شد و سرانجام در روزهای آغازین سال شصت خاموش شد. یکی از نقاط عطف ادبیات ایران در دهه پنجاه، شب‌های شعرخوانی سال 56 است که به ده ‌شب مشهور است. اگرچه این ده شب اتفاقی مهم در تاریخ ادبیات و روشنفکری ایران دوران معاصر به شمار می‌رود، اما در دل همین اتفاق، حادثه دیگری هم می‌توان ردیابی کرد و آن شعرخوانی سلطان‌پور در یکی از این شب‌ها بود. حادثه‌ای که هم مخاطبان و هم برگزارکنندگانِ شب‌های شعر را غافلگیر کرد و روایت‌های مختلفی درباره آن ارائه شده است.


نبرد با کتابفروشان

سعید نفیسی در هجدهم خرداد ماه 1274 در تهران متولد شد و در آبان سال 1345 از دنیا رفت. نفیسی از نسل اول اساتید دانشکده ادبیات دانشگاه تهران بود و از شاخص‌ترین چهره‌های آن نسل هم به شمار می‌رفت. او بسیار پرکار و پرنویس بود و در طول سال‌های حیاتش کتاب‌ها و مقالات متعددی منتشر کرد. نفیسی، زبان‌شناس، ایران‌شناس، تاریخ‌نگار، داستان‌نویس، شاعر و مترجمی بود که به‌جز ایران در چند کشور دیگر هم به تدریس پرداخته بود و در کشورهای دیگری نیز شناخته می‌شد و مشهور بود. نفیسی در خانواده‌ای اسم‌ورسم‌دار پرورش یافت اما در تمام عمرش بسیار ساده زندگی کرد. یکی از ویژگی‌های زندگی نفیسی، علاقه وافر او به جمع‌آوری کتاب بود که این نکته در خاطرات و روایت‌های بسیاری از هم‌نسلان او تکرار شده است.


دیگریِ گلشیری

هوشنگ گلشیری هنوز چهل سال ندارد که از دیگریِ خود می‌نویسد. او در مقاله‌ای با عنوانِ «من زندگی نکرده‌ام، می‌خواهم دیگری باشم» به سال 1350 از نویسنده‌ای سخن می‌گوید که با نوشتن از تجربیات و کشف‌هایش دوپاره شده و پاره‌ای از خودِ دیگری‌شده را به دست چاپ می‌سپارد. دیگری که در سایه مانده و کمین کرده تا انزوای نویسنده را به پایان برساند و او را از دوزخ خود بیرون بکشد. انگار نویسنده، سایه‌نویسِ خود شده باشد. گلشیری زمانی که از زندگی دیگرش می‌نویسد تازه «کریستین و کید» را به چاپ سپرده و البته دو سال پیش از این، مشهورترین اثر خود را که دیگر یکی از مهم‌ترین داستان‌های ادبیات ایران نیز هست، «شازده احتجاب» را منتشر کرده است. هوشنگ گلشیری، نویسنده جریان‌ساز ایرانی که تا هنوز هم سبک و سیاقِ داستان‌نویسی او محل بحث و جدل اهل ادبیات است، در 25 اسفند 1316 در شهر اصفهان به دنیا آمد و سالیان درازی در آن شهر زیست و در این دوره علیه نگرش مرکزمحور، با پافشاری مجله دوران‌ساز «جنگ اصفهان» را راه انداخت که توانست نگاه پایتخت‌نشینان را به جایی دور از مرکز جلب کند و می‌توان گفت اصفهانِ آن دوره به‌نوعی پایتخت ادبی ما شد. گلشیری علاوه بر کارنامه ادبی پربارش، حضور فعالی در محافلِ ادبی-روشنفکری ازجمله کانون نویسندگان ایران داشت و در تمام عمرش علیه سانسور مبارزه کرد و برای آزادی بیان نوشت.  او در 16 خرداد 1379 در 62 سالگی، دنیای زندگان را ترک کرد. 


طرفدار ایده‌آل‌گرایی واقع‌گرایانه هستم

ششم ژوئیه 2009، حدوداً هفت ماه پس از روی کار آمدنِ باراک اوباما و نود سال پس از امضای معاهده ورسای (1919)، هفته‌نامه «اشپیگل» مصاحبه‌ای مفصل با هنری کیسینجر (مه 1923)، وزیر خارجه نیکسون، معمار رابطه میان چینِ کمونیستی و آمریکا در دوران جنگ سرد و پایان‌دهنده جنگِ ویتنام انجام داد. کیسینجرِ در آن زمانْ هشتاد‌وشش ساله، در این گفتگو به انتقاد از نظم بین‌الملل وودرو ویلسونی می‌پردازد و از ایده ایده‌آل‌گراییِ واقع‌گرایانه در برابر ایده‌آل‌گراییِ صرف دفاع می‌کند. به مناسب نودوهشتاد سالگی کیسینجر، بخش‌هایی از این مصاحبه منتشر می‌شود.


سید ضیاء، رئیس‌الوزرایی که دوست داشت دیکتاتور خطاب شود

یک قرن قبل، هفته اول خرداد ۱۳۰۰، احمدشاه قاجار، سید ضیاءالدین طباطبایی، نخست‌وزیر را در پی یک مشاجره لفظی کنار گذاشت و در فرمانی دولتی نوشت: «نظر به مصالح مملکتی میرزا سید ضیاءالدین را از ریاست وزرا منفصل فرمودیم و مشغول تشکیل هیئت وزرا جدید هستیم.» همان روز، سید ضیاءالدین طباطبایی تحت‌الحفظ تهران را ترک کرد و از طریق بغداد عازم اروپا شد. به‌این‌ترتیب عمر دولت سید ضیا که با یک کودتا روی کار آمده بود به صد روز هم نرسید. به دنبال کودتای اسفند ۱۲۹۹ و تصرف تهران توسط قزاق‌ها به رهبری رضاخان، احمدشاه فرمان صدارت را به نام سید ضیاء طباطبایی روزنامه‌نگار هوادار انگلیس صادر کرده بود اما حالا، نیروی نظامی‌ای که سید را در تصرف تهران همراهی می‌کرد، دیگر پشتیبان او نبود و رضاخان سردار سپه، به‌جای اینکه از دولت مستعجل سید ضیاء حمایت کند، طرف شاه را گرفت و قدرت خود را حفظ کرد. سید ضیاء که بود؟ از کجا به زمین سیاست در ایران آمد و چرا دولتش مستعجل شد؟


مورد شگفت‌انگیز مصاحبه جواهر لعل نهرو با مجله پلی بوی

ماجرا به سال 1963 بازمی‌گردد، نهرو شانزده‌سال با مجاهدتی سبکسرانه خود را نخست‌وزیر هندوستان نگه داشته بود. در شرایطی که هندوستان تازه به استقلال رسیده می‌کوشید روی پاهای خود بایستد، نهرو از خود پرتره‌ای از یک «سیاستمدار ضایع» به تصویر کشیده بود. رابطه نزدیکش با بریتانیای در حال پیشروی چیزی نبود که کسی از آن بی‌خبر باشد. بریتانیایی‌ها بخشی از فرهنگ و موجودیت خود را در سرزمین هندی‌ها بر جای گذاشته بودند، فرهنگ که علم آن را نهرو به دوش می‌کشید. دشوار بود که زندگی مجلل او، به‌مثابه رهبر کشوری تازه بیرون‌آمده از تلاطمات استقلال، چشم را نزند. از این‌رو مجله «پلی بوی» درخواست مصاحبه‌ای اختصاصی کرد. اکتبر 1963 این مجله، مصاحبه‌ای بلندبالا با نهرو منتشر کرد که در آن درباره همه‌چیز، از سیاست‌های جنگ سرد، سلاح هسته‌ای، دموکراسی و ارتباطات گرفته تا جمعیت در حال انفجار هند، صحبت شده بود. خب از آنجا که یک طرف صحبت نهرو بود بحث و جدل‌ها بالا می‌گرفت، و بدیهی است که چنین هم شد.


سوراخی در دنیای سربی

امیرپرویز پویان از بنیانگذاران و تئوریسین‌های نسل اول چریک‌های فدایی خلق ایران بود که با نوشتن آثاری، به‌خصوص «ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوری بقا»، رد مهمی از خود در شکل‌گیری جنبش مسلحانه در سال‌های پیش از انقلاب به جا گذاشت. این متن پویان به‌جز اهمیتش در جنبش مسلحانه ایران از متون آموزشی اردوگاه‌های جبهه خلق برای آزادی فلسطین نیز بود. پویان در سوم خرداد 1350، در خانه‌ای تیمی واقع در خیابان نیروی هوایی تهران به همراه رحمت‌الله پیرونذیری در محاصره قرار گرفت. آن دو تا آخرین گلوله جنگیدند و با آخرین گلوله خودشان را کشتند تا زنده به دست مأموران ساواک نیافتند. در فروردین 1350 ساواک با انتشار عکسِ نُه نفر از اعضای چریک‌های فدایی خلق ایران برای زنده یا مرده آن‌ها صد هزار تومان جایزه تعیین کرد. پویان یکی از آن نُه نفر بود که سرانجام شناسایی شد.